<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خانه حقوق بشر ایران &#187; مقاله</title>
	<atom:link href="http://www.rahana.org/archives/category/catbar/articles/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.rahana.org</link>
	<description>سامانه خبری خانه حقوق بشر ایران</description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Feb 2012 16:29:59 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
<image>
<link>http://www.rahana.org</link>
<url>http://www.rahana.org/wp-content/mbp-favicon/ico3.ico</url>
<title>خانه حقوق بشر ایران</title>
</image>
		<item>
		<title>تعاریف گم شده در جرم انگاری تجاوز جنسی در ایران؛ نوشته‌ی افروز مغزی</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47774</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47774#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 13:26:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47774</guid>
		<description><![CDATA[افروز مغزی، وکیل پایه یک دادگستری]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify;">
<div>
<p><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/02/arton5804.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-47775" title="arton5804" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/02/arton5804-300x225.jpg" alt="" width="180" height="135" /></a>پس از تجاوزات گروهی خمینی شهر و کاشمر و حساسیت بالای اجتماعی در این خصوص، تحلیل ها و اظهار نظرهای مختلفی از سوی مقامات رسمی تا کارشناسان و مردم به گوش رسید. عده ای به تحلیل علل وقوع آن پرداختند و عده ای دیگر خواهان برخورد شدید دستگاه قضایی و پلیس با بزهکاران بودند. در این میان عده ای نیز از قانون گفته و به ویژه به تقبیح یا تایید مجازات اعدام در برخورد با متجاوزان جنسی پرداختند.</p>
<p>در قانون مجازات اسلامی تجاوز جنسی با عنوان زنای به عنف جرم انگاری شده و قانون گذار با در نظر گرفتن مجازات اعدام به دنبال شدیدترین برخورد با مرتکبان این جرم و تقبیح این عمل بوده است. با این وجود با مشاهده محاکمات رسیدگی به پرونده های تجاوز جنسی و شنیدن تجربه قربانیان آن متوجه می شویم که اولین عنصر مفقوده در جرم انگاری تجاوز جنسی، قربانی تجاوز است. در این جرم انگاری واقعیت های بیرونی و عینی نادیده گرفته شده و نه تنها نتوانسته حس اجرای عدالت را برای قربانیان تجاوز جنسی به همراه آورد، که حتی به نظر نمی رسد در تامین اهداف عمومی تعیین مجازات ها چون ارعاب عمومی و تنبیه مرتکب نیز موفق بوده باشد.</p>
<p>علاوه بر نقصان های وارده بر تعریف جرم تجاوز و مجازات در نظر گرفته شده برای آن، قربانیان تجاوزجنسی با مشکلات بزرگی در نحوه تحقیقات و رسیدگی به جرم در دادگاه ها مواجه هستند. این مشکلات دارای چنان وسعتی است که بسیاری از شاکیان پس از مدتی عطای اجرای عدالت را به لقلایش بخشیده و از پیگیری پرونده منصرف می شوند. این نوشتار صرفا به بررسی تجاوز جنسی از منظر قانون پرداخته و جا دارد به طور جداگانه مشکلات تحقیقات و رسیدگی به جرم تجاوز جنسی مورد توجه قرار گیرد.</p>
<ol>
<li><strong>جرم انگاری تجاوز جنسی و سیر تاریخی</strong></li>
</ol>
<p>سابقه قانونگذاری در مورد تجاوز جنسی در ایران به قانون مجازات عمومی مصوب ۱۳۰۴ و بند الف ماده ۲۰۷ بر می گردد. در این قانون تجاوز جنسی با عنوان هتک ناموس جرم انگاری شده و بیان داشته هرکس به عنف و اکراه هتک ناموس زنی را بنماید به حبس از سه تا ده سال محکوم می شود. این ماده به مواردی چون وضعیت خاص بزه دیده و بزهکار توجه و در مواردی اشد مجازات را برای مرتکب جرم در نظر گرفته است. همچنین در مورد اطفال زیر ۱۵ سال رضایت طفل در برقراری رابطه جنسی موجب سلب مسئولیت فرد بزرگسال نشده و صرف رابطه جنسی با فرد زیر ۱۵ سال تحت عنوان هتک ناموس قرار گرفته است.</p>
<p>در این ماده تعریف واژه هتک ناموس مبهم است و موارد تشدید مجازات در نظر گرفته دارای محدودیت است. همچنین تجاوز جنسی در رابطه زناشویی به رسمیت شناخته نشده است. به طور کلی می توان گفت از نظر شکلی و ماهیتی و فن قانون نویسی اصلاح قانون ضروری بوده است. با این وجود این ماده از این قابلیت برخوردار بوده که وضعیت های مختلف تجاوز جنسی را پوشش دهد و برحسب شدت جرم صورت گرفته چه از نظر اخلاقی و اجتماعی و چه از منظر حمایت از بزه دیده، مجازاتی متناسب با عمل بزهکار برای وی در نظر گرفته شود. با تصویب قانون مجازات اسلامی این ماده نسخ گردید و در حال حاضرتجاوز جنسی با عنوان زنای به عنف در قانون مجازات اسلامی جرم انگاری شده است.</p>
<ol>
<li><strong>بندی از ماده ۸۲ قانون مجازات اسلامی</strong></li>
</ol>
<p>در قانون مجازات اسلامی با فقدان تعریف دقیقی از تجاوز جنسی روبرو هستیم . تجاوز جنسی با عنوان زنای به عنف در بندی از ماده ۸۲ قانون مجازات اسلامی در فصل حدود و در اقسام حد زنا آمده که بیان داشته چنان چه زنا با عنف و اکراه صورت گیرد ، مجازات زانی قتل است. تعریف زنا نیز در ماده ۶۳ آمده است . در این ماده زنا جماع مرد با زنی تعریف شده است که ذاتا بر او حرام باشد. بدین ترتیب، وقوع تجاوز جنسی بر پایه قانون منوط به شرایط زیر است :</p>
<ul>
<li> رابطه جنسی بین مرد و زن؛</li>
<li> عدم وجود علقه زوجیت</li>
<li>وجود عنف و اکراه در ایجاد رابطه جنسی از سوی مرد</li>
</ul>
<p>آن چه تجاوز جنسی را از سایر روابط جنسی مشمول حد زنا متمایز می سازد وجود عنف و اکراه در رابطه است. در تشخیص معنای عنف و اکراه با ابهام قانونی روبرو هستیم و قانونگذار مشخص نکرده واژگان ذکر شده دارای چه مصادیقی است. عنف در لغت به معنای قهر و غلبه است که لازمه آن اظهار کراهت و مقاومت از سوی بزه دیده می باشد. در اکراه نیز شخص به دلیل ترس از تهدید تن به عملی می دهد که خوشایند وی نیست. لذا با توجه به ظاهر ماده اظهار کراهت در برقراری رابطه جنسی از سوی زن ضروری است تا بتوان جرم صورت گرفته را به عنوان تجاوز جنسی محسوب نمود. نکته ابهام آور در این ماده ایجاد رابطه جنسی با شخص خواب یا بیهوش است. زیرا امتناع و اکراه بزه دیده در حین خواب یا بیهوشی مشخص نیست. علاوه بر ابهام قانونی، در متون فقهی نیز نظرات متفاوتی وجود دارد. بدین ترتیب دادگاه ها در صدور حکم زنای به عنف در این موارد دچار تشکیک بوده و عملا احکامی متفاوت صادر می شود.(۱)</p>
<ol>
<li><strong>مواردی که تجاوز جنسی محسوب نمی شود</strong></li>
</ol>
<p>تعریف تجاوز جنسی و تعیین محدوده آن از موضوعات قابل بحث در عالم حقوق بوده است. روند قانون گذاری در این خصوص به سمت گسترده کردن مفهوم ارتباط جنسی، نحوه اجبار و تشدید مجازات در موارد خاص بوده است. آخرین و کامل ترین تعریف از این جرم در دادگاه بین المللی روآندا صورت گرفته که تجاوز جنسی را اعمال تجاوز فیزیکی با ماهیت جنسی به یک شخص تحت اجبار می داند. (۲)</p>
<p>در قانون مجازات اسلامی معنای محدودی از تجاوز جنسی تحت عنوان زنای به عنف مورد پذیرش قانونگذار قرار گرفته و موارد زیر خارج از تعریف قانونی زنای به عنف است.</p>
<ul>
<li><strong>محدود کردن تجاوز به عمل جماع</strong></li>
</ul>
<p>ماده ۶۳ قانون مجازات اسلامی زنا را محدود به عمل جماع بین زن و مرد دانسته است. بدین لحاظ چنان چه عمل جنسی با سایر ابزار و آلات غیر از آلت جنسی مردانه صورت گیرد، موضوع نه تنها به عنوان جرم زنای به عنف محسوب نمی شود، بلکه حتی تحت عنوان زنا نیز قرار نمی گیرد.</p>
<ul>
<li><strong>تجاوز در زناشویی </strong></li>
</ul>
<p>دردسامبر ۱۹۹۳ کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در بیانیه ای خشونت علیه زنان را منع کرد و تجاوز زناشویی را جزء موارد خشونت جنسی و منافی با حقوق بشر قلمداد نمود ودبیر کل سازمان ملل در سال ۲۰۰۶ اعلام کرد که تجاوز زناشویی در ۱۰۴ کشور جهان تحت پیگرد قانونی قرار می گیرد. (۳)</p>
<p>در حقوق ایران چنان چه در ماده ۶۳ ق.م.ا در تعریف زنا ذکر شده زنای به عنف مربوط به رابطه جنسی بین زن و مردی است که بر یکدیگر حرام باشند . بدین ترتیب تجاوز جنسی در رابطه زناشویی و از ناحیه شوهر مورد پذیرش قانونگذار قرار نگرفته است. این معافیت قانونگذار در مورد شوهر به نظر می رسد به این معناست که مجوز رسمی ازدواج می تواند به عنوان مجوز تجاوز جنسی هم تلقی شود. در کشورهای مسلمان اغلب این امر با وظیفه تمکین زن از مرد توجیه می شود. به موجب منابع فقهی و قانونی در ایران نیز داشتن رابطه جنسی از حقوق زناشویی محسوب و مدیریت آن از لحاظ زمان و نحوه ارتباط چون سایر مسائل زندگی مشترک به شوهر واگذار شده است.</p>
<ul>
<li><strong>شرط رضایت در رابطه جنسی برای کودکان و نوجوانان</strong></li>
</ul>
<p>در اسناد بین المللی مربوط به تدوین قوانین حمایتی از اطفال در برابر آزار و سوء استفاده های جنسی این اصل مورد پذیرش قرار گرفته که طفل به دلیل عدم رشد عاطفی ، عقلی و بدنی از اراده و اختیار واقعی برخوردار نمی باشد. بدین جهت در ایجاد رابطه جنسی نیز رضایت طفل به عنوان رضایتی آزاد در نظرگرفته نشده و برای حمایت از کودک در برابر رفتارهای آسیب زننده به ساختار شخصیتی وی ، چنین رابطه ای از سوی فرد بزرگسال به عنوان تجاوز جنسی جرم انگاری می شود. در حقیقت مواردی چون تفاوت سنی و قدرت بین بزرگسال و کودک صرفا منجر به سوءاستفاده طفل برای ارضاء جنسی فرد بزرگسال است. رضایت کودک در برقراری رابطه جنسی با فرد بزرگسال علاوه بر موارد ترس یا اجبار می تواند ناشی از نیاز شدید کودک به حمایت فیزیکی یا عاطفی و توجه و وابستگی به بزرگسال باشد. بنابراین به دلیل عدم تکامل شخصیتی و توانایی و استقلال کودک چنین رضایتی نمی تواند ملاک ایجاد رابطه جنسی آزادانه باشد.(۴)</p>
<p>در قانون ایران برخلاف این دیدگاه، وجود عنف و اکراه در برقراری رابطه جنسی با کودک همچون افراد بزرگسال شرط تحقق تجاوز جنسی است. رضایت کودک، رضایتی کامل در نظر گرفته شده و چنان چه در آراء مختلف دادگاه ها و همچنین نظریه اداره حقوقی دادگستری ذکر شده نابالغ بودن بزه دیده موجب تحقق جرم زنای به عنف نمی شود.(۵) در موارد رابطه جنسی با کودکان اگر عنف و اکراه در رابطه جنسی به اثبات نرسد چنان چه کودک زیر سن بلوغ باشد فاقد مسئولیت کیفری شناخته شده و برای ایجاد رابطه جنسی نامشروع مجازات نمی شود. حال آن که اطفال بالاتر از سن بلوغ در معرض مجازات جرم زنا قرار می گیرند. این در حالی است که سن بلوغ در قانون برای برای دختر ۹ سال و برای پسر ۱۵ سال است. (۶) بدین ترتیب نه تنها قانون ایران فاقد جنبه های حمایتی از کودکان در برابر خشونت های جنسی است بلکه با توجه به محدودیت سن مسئولیت کیفری، کودک می تواند به عنوان بزهکار محسوب و چون فردی بزرگسال برای داشتن رابطه جنسی نا مشروع مورد مجازات قرار گیرد.</p>
<ul>
<li><strong>خدعه و فریب برای ایجاد رابطه جنسی</strong></li>
</ul>
<p>یکی از اشکال تجاوز جنسی، تجاوز به وسیله آشنایان است که با خدعه و فریب با زنی رابطه جنسی برقرار می کنند. در قانون ایران زنای به عنف صرفا منحصر به اجبار زن به رابطه جنسی است و خدعه و فریب از جمله ارکان تشکیل دهنده این جرم قرار نگرفته است. قانونگذار چنین رابطه ای را مشمول جرم زنا به طور کلی قرار داده و هر دو طرف به مجازات محکوم می شوند. تنها در موردی که یکی از طرفین اعلام کند که حرام بودن جماع با دیگری را نمی دانسته &#8211; مثلا تصور می کرده دیگری همسر شرعی وی محسوب می شود- محکوم به حد زنا نمی‌شود. (۷) بدین ترتیب با کنکاش در قانون می توان در مواردی که زن تصور می کرده مردی که با او رابطه جنسی برقرار می کند قانونا همسر اوست، صرفاً راه حلی برای عدم مجازات پیدا کرد. فقدان قانونگذاری در این زمینه در حالی است که اکثر شکایات مربوط به تجاوز در ایران مربوط به مواردی است که زنان توسط مردانی که با آن ها رابطه دوستی و آشنایی دارند با دستاویزهای چون وعده ازدواج یا شرعی بودن رابطه، فریب خورده و مورد سوءاستفاده جنسی قرار می گیرند.</p>
<ol>
<li><strong>میزان سرزنش اجتماعی و اخلاقی در موارد مختلف تجاوز جنسی</strong></li>
</ol>
<p>اصل فردی کردن مجازات ها با توجه به شرایط مختلف چون وضعیت فردی بزهکار، میزان آسیب وارده به بزه دیده و نحوه ارتکاب جرم با دادن ابزاری چون حداقل و حداکثر مجازت، تخفیف و تشدید مجازات و یا تعلیق مجازات در قانون، به قاضی اجازه می دهد تا مناسب ترین کیفر را برای مرتکب جرم در نظر گیرد. در جرم تجاوز جنسی نیز با توجه به این که تفاوت های فاحشی در عملکرد مجرمان و نحوه ارتکاب جرم وجود دارد، نمی توان برای تمامی مرتکبان آن قائل به یک مجازات واحد بود. مهم ترین مواردی که در اغلب کشورها در شدت مجازات مرتکب تجاوز جنسی موثر است مواردی چون میزان آسیب دیدگی بزه دیده ، سن بزه دیده و نوع روابط حاکم بر بزهکار و بزه دیده است.</p>
<p>در قانون مجازات اسلامی برای مرتکبان جرم تجاوز جنسی صرف نظر از شرایط مختلف حاکم بر آن، صرفا یک مجازات و آن هم اعدام در نظر گرفته شده است . مشکل این نحوه قانونگذاری و عدم توجه به شرایط مختلف حاکم بر عمل مجرمانه ، در دادگاه ها و نحوه صدور احکام خود را نشان می دهد . در حال حاضر به جرات می توان گفت اکثریت شکایات مربوط به تجاوز جنسی در دادگاه ها منجر به صدور حکم برائت می شود. دلیل صدور حکم برائت نه به جهت عدم اثبات اجبار و اکراه قربانی در برقراری رابطه جنسی که به این دلیل است که وجدان قضایی بین موارد مختلف تجاوز جنسی قائل به تفکیک است و لذا در بسیاری موارد اعدام را مجازاتی متناسب با عمل مجرمانه نمی داند. داشتن چنین نگرشی در قضات منجر به آن شده که دراغلب پرونده های تجاوز جنسی وقوع تجاوز را محرز ندانسته و اقدام به صدور رای برائت متهمان کنند. در این خصوص می توان به اظهارات دکتر ولی الله حسینی قاضی دادگاه کیفری استان تهران اشاره کرد که بیان می دارد«احکام این جرم یا برائت است یا اعدام حدِ وسطی ندارد. اگر اعدام نبود و به طور مثال ۲۰ سال حبس بود قاضی نمی ترسید مجازات تعیین کند اما این مجازاتها کار را مشکل کرده است. از یک طرف مجبوریم حکم اعدام دهیم و از سویی اگر حکمی ندهیم روان از دست رفته یک زن قربانی را در نظر نگرفته ایم». (۸)</p>
<p>در حال حاضر آن چنان که در خبرهای رسانه ای نیز به چشم می خورد صدور حکم اعدام و اجرای آن در اکثریت موارد برای تجاوزهای گروهی و یا تجاوز در موارد خاص چون تجاوز به کودکان است.مطمئنا چنان چه مجازات از حداقل و حداکثر برخورد بود و قضات قادر بودند با توجه به شرایط مختلف حاکم بر جرم به تعیین مجازات مبادرت ورزند و بسیاری از پرونده های تجاوز جنسی منجر به صدور حکم برائت متهم نمی شد .</p>
<ol>
<li><strong> مجازات اعدام</strong></li>
</ol>
<p>صرف نظر از نوع نگرش به مجازات اعدام و مباحث اخلاقی و ارزشی مربوط به آن ، قانونگذار در تعیین مجازات اهدافی چون تأمین نظم عمومی، کاهش جرم، تنبیه مجرم و جبران خسارات مادی و معنوی بزه دیده را دنبال می کند.مطمئنا چنان چه مجازاتی نتواند هیچ یک از اهداف عینی تعیین مجازات را تامین کند، تغییر آن ضروری است. در خصوص مجازات تجاوز جنسی نیز باید مشخص کرد تا چه حد مجازات اعدام توانسته اهداف مربوط به اعمال مجازات ها را برآورده سازد.</p>
<p>یافته های حقوقی در خصوص تاثیر مجازات ها نشان می دهد که حتمیت و قطعیت اجرای مجازات بیش از شدت آن می تواند در پیشگیری از وقوع جرم در جامعه و همچنین عدم تکرار جرم توسط بزهکار موثر باشد. در این راستا در بسیاری از خبرها می خوانیم جرم های بسیار خشن و گسترده توسط مجرمانی اتفاق افتاده که قبلا برای جرائم مختلف دستگیر شده ولی مجازات مناسب در خصوص آن ها اجرا نشده و این امر موجب گستاخی بیش تر آن ها و دیگر بزهکاران بالقوه در ارتکاب جرائم بزرگ تر شده است. بدین لحاظ در خصوص تأثیر مجازات اعدام برای متجاوزان جنسی نیز باید بررسی نمود تا چه میزان مرتکبان تجاوز جنسی خود را در معرض مجازات می دانند و یا به مجازات رسیده اند. با توجه به مبحث قبل مشخص می شود، مجازات اعدام خود مانعی بزرگ برای پذیرش وقوع تجاوز جنسی توسط قضات است و برای فرار از صدور مجازات اعدام در اغلب موارد حکم به برائت متهم می دهند. بدین ترتیب بسیاری ازمتجاوزان جنسی مجازات نمی شوند.</p>
<p>همچنین زمانی که متجاوز جنسی با وقوع یک تجاوز خود را در معرض اعدام می بیند دیگر برای ادامه اعمال مجرمانه خود چون تجاوز جنسی به زنان متعدد و اعمال خشونت های شدید واهمه ای احساس نمی کند؛ چرا که می داند در هرحال چه در یک مورد و چه در تعداد بسیار و صرف نظر از هر میزان اعمال خشونت با یک مجازات روبرو است .</p>
<p>از سوی دیگر در نظر گرفتن مجازات اعدام برای متجاوزان جنسی خود موجب شده تا قربانیان تجاوز علاقه ای به طرح شکایت نداشته باشند. این امر به ویژه در موارد تجاوز به وسیله آشنایان و خانواده خود را نشان می دهد. زیرا قربانی تجاوز در اغلب موارد علاقه ای ندارد دستش به خون خویشاوند و یا فرد آشنایش آلوده شود. بدین لحاظ بسیاری از موارد تجاوز جنسی هرگز اعلام نمی شود.</p>
<p>با ذکر تنها این سه نکته به نظر می رسد عملاً مجازات اعدام موجب عدم اثبات تجاوز، اعمال خشونت های بیش تر در هنگام تجاوز جنسی و تعدد موارد تجاوز توسط مرتکبان تجاوز جنسی شده است. همچنین مجازات اعدام نقش زیادی در عدم گزارش موارد تجاوز جنسی و در نتیجه تکرار تجاوز به قربانیان آن می گردد.</p>
<p><strong>سخن آخر</strong></p>
<p>پس از تجاوزهای گروهی اخیر یا موارد قبلی مسئولان ذی ربط از برخوردهای قاطع و سریع با مرتکبان جرم سخن گفتند. به همین علت دارهای برافراشته ملاکی بود از قطعیت برخورد با متجاوزان جنسی. حال آن که شدت مجازات در نظر گرفته نه آمار تجاوزهای جنسی را به زعم مسئولان دولتی کاهش داد و نه بزهدیدگان این جرائم تسلی یافتند. با بررسی قانون می بینیم اولین مشکل، نحوه جرم انگاری و تعیین مجازات تجاوز جنسی است. به لحاظ تعریف جرم ، تعریفی صریح، دقیق و منسجم از تجاوز جنسی در قانون وجود ندارد و قانونگذار به بسیاری از روابط جنسی همراه با اجبار بی اعتنا بوده و با وجود انتظارت اجتماعی حتی به جرم انگاری آن ها تحت عناوین دیگر نیز دست نزده است. از سوی دیگر مجازات تعیین شده برای تجاوز جنسی خود تبدیل به بزرگ ترین مانع صدور حکم و مجازات متجاوزان جنسی شده است. آن چه بعد از بررسی جرم زنای به عنف در قانون به ذهن می رسد آن است که هدف قانونگذار از این جرم انگاری و در نظر گرفتن مجازات شدید مرگ چه بوده است. آیا چنان چه گفته می شود تقبیح این جرم در بالاترین حد و دفاع از قربانیان جرم، دلیل قانونگذار است و یا آن را باید در ادامه نوع نگاه اعتقادی قانونگذار به مقوله جرائم جنسی دانست؟ در هر صورت به نظر می رسد اولین گام برای برخورد قاطعانه با پدیده مجرمانه تجاوز جنسی جرم انگاری تجاوز با توجه به انتظارات اجتماعی و تحولات حقوقی در این زمینه می باشد.</p>
<p><strong>منابع</strong></p>
<ol>
<li>محمد رضا حداد زاده نیری، مفهوم عنف، وبلاگ تخصصی حقوق ایران</li>
<li>روناک خاک،جرم‏انگاری خشونت جنسی در حقوق بین‏الملل کیفری، مجله حقوقی بین المللی، <a href="http://www.noormags.com/view/fa/magazinenumber/25975">پاییز و زمستان ۱۳۸۷ &#8211; شماره ۳۹</a></li>
<li>دکتر محمود گلزاری. ماهنامه سپیده دانایی . شماره ۱۳</li>
<li>در این خصوص از این منابع کمک گرفته شد: جمال بیگی ،بزه دیدگی اطفال در حقوق ایران ، نشر میزان،۱۳۸۴ - دکتر رزا قراچورلو .<a href="http://www.google.com.my/url?sa=t&amp;rct=j&amp;q=%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2%20%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%20%D8%A8%D9%87%20%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%20%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA%20%D8%B7%D9%81%D9%84&amp;source=web&amp;cd=6&amp;ved=0CEoQFjAF&amp;url=http%3A%2F%2Fadalatgazaee.com%2Findex.php%3Foption%3Dcom_mtree%26task%3Dviewlink%26link_id%3D899%26Itemid%3D0&amp;ei=0yT4TtvyIcbqrAeZpdAF&amp;usg=AFQjCNHgwN5tGTYWqokkB01Fe5RHSyDnLg">بررسی چالشهای قانونی کودک آزاری جنسی در ایران</a></li>
<li>اداره حقوقی قوه قضاییه هم در نظر مشورتی خود به شماره ۳۷۵/۷ مورخ ۹ آذر ۱۳۸۴ آورده است:‌&#8230;&#8221; اگر بتوان موردی را پیدا کرد که زنا با صغیره بدون عنف و اکراه تحقق یافته باشد، مجازات آن همانند مجازات زنا با زن بالغ بدون عنف و اکراه خواهد بود. همچنین مجموعه آرای فقهی در امور کیفری۷،ص ۴۹ رای شعبه ۲۰ دیوان عالی کشور در رأی مورخ ۲۸ آبان ۱۳۶۹</li>
<li>ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامی و ماده ۱۲۱۰ قانون مدنی</li>
<li>ماده ۶۴ و ۶۵ قانون مجازات اسلامی</li>
<li>میز گرد «واکاوی تجاوزهای اخیر» در خبرگزاری مهر مورخ ۷/۴/۹۰</li>
</ol>
</div>
</div>
<div style="text-align: justify;"></div>
<p style="text-align: justify;">منبع: تا قانون خانواده برابر</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47774/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه تکان دهنده هاشم خواستار از زندان مشهد‬</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47676</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47676#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 16:09:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47676</guid>
		<description><![CDATA[هاشم خواستار]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/02/mashhad.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-47677" title="mashhad" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/02/mashhad-300x225.jpg" alt="" width="180" height="135" /></a>مقدّمه</strong></p>
<p style="text-align: justify;">قرار نبود که نامه یا گزارش دیگری بنویسم امّا ضرب المثلی هست که به دیوانه می‌گویند خرمن را آتش نزنی دیوانه می‌گوید خوب شد یادم انداختی؛ و آن‌ها مرا به ۱۰۲ تبعید کردند و قاضی ناظر، به طعنه به دوستان و خانواده‌ام گفته بود که آقای خواستار را به ۱۰۲ فرستادیم که از نزدیک شرایط زندان را ببیند. مگر کسی که یاد گرفته چگونه قلم به دست گیرد می‌تواند در میان دریایی از سوژه باشد و ننویسد؟!! از طرفی پیش بینی کرده بودم که نوشته‌های مرا خواهند گرفت و همین طور هم شد و گرفتند.</p>
<p style="text-align: justify;">پس خلاصه‌ای نوشته و به طریقی به بیرون از زندان فرستادم تا در فرصت مناسب بنویسم که همین هم نزدیک بود لو برود. یعنی یک میلی متر مانده بود که نوشته‌ها لو برود. امّا فقط بیشتر شبیه معجزه است که نوشته‌ها لو نرفت؛ و یاری خداوند را به معنی واقعی احساس کردم. اگر زنده بودم یک روزی جریان را خواهم نوشت. ولی چون اکنون ممکن است به زندان بر گردم پس راز را آشکار نمی‌کنم شاید بتوانم دو باره از آن استفاده کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">به نام خداوند جان و خرد</p>
<p style="text-align: justify;">ساعت یک بعد از ظهر پنج شنبه بیست و نهم اردی بهشت بود به من از طریق وکیل بند اطلاع دادند که به بند ۵ سالن ۱۰۲ منتقل شده‌ام؛ فوراً فهمیدم که آخرین نامهٔ خطاب به رئیس قوّهٔ قضاییه و وزیر اطلاعات کارش را کرده است. آن‌ها تحمّل انتقاد معلم زندانی را ندارند و مرا به بند ۵ سالن ۱۰۲ تبعید کردند. از هم بندی‌ها هیچ کس سئوال نکرد که چرا به ۱۰۲ منتقل شدم چون در جریان نامه‌ها بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">فقط بعضی‌ها مرا دل داری می‌دادند که در جواب می‌گفتم من برای همه چیز خودم را آماده کرده‌ام که «هر که خربزه می‌خورد پای لرزش هم می‌نشیند»؛ و همهٔ دوستان (بهائیان ۴ نفر، مولوی‌های اهل سنت ۸ نفر، متّهمین هواداری از مجاهدین خلق ۴ نفر، دراویش گناباد ۷ نفر، متهمین به جاسوسی ۴ نفر و تعدادی زندانی خارجی) ناراحت بودند از اینکه به ۱۰۲ منتقل می‌شدم.</p>
<p style="text-align: justify;">وسایل ضروری را جمع کردم و بقیه را‌‌ همان جا گذاشتم و به دوستان گفتم هر کس نیاز داشت به او بدهند. چون می‌دانستم که جمعیت ۱۰۲ زیاد و نگه داری وسایل در آنجا مشکل است. از همهٔ دوستان هم اتاقی خدا حافظی کردم و با یک زندانی خدمه تا جلوی درب ۱۰۲ هدایت شدم. درب را باز کردند و به داخل ۱۰۲ رفتم. چه هم همه و ول وله‌ای!!. جمعیت موج می‌زد. این بار سوم بود که به ۱۰۲ می‌آمدم. قبلاً این قدر زندانی نداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">سراغ شیخ حسن یکی از مولوی‌های اهل سنّت را گرفتم؛ گفتند اتاق نُه است. به کمک یک زندانی وسایلم را به اتاق ۹ بردم. با شیخ حسن قبلاً در همین ۱۰۲ و بند ۶⁄۱ آشنا شده بودم. اکنون به کمک او احتیاج داشتم. چون زندانی تازه وارد اگر دوستی نداشته باشد باید وسایلش را همیشه با خودش حمل بکند. در غیر این صورت حتماً اتفاقی برای وسایلش می‌افتد و برای من ممکن نبود که همهٔ وسایل را با خودم داشته باشم. از طرفی معلوم نبود که اصلاً به من تخت بدهند. بنا بر این وسایلم را روی تختش چیدم. تقریباً وسایلم نصف تخت را اشغال کرد و نصف دیگر حدوداً نیم متر برای خواب و استراحت باقی ماند. چاره‌ای نیست. با دوستم از شرایط ۱۰۲ سئوال کردم. از کریدور خواب‌ها، از کسانی که در کوچهٔ توالت می‌خوابند، از مسجد خواب‌ها، از صف توالت، صف فروشگاه، صف مخابرات، صف متادون، از هوا خوری، از هجوم گارد و بازرسی‌ها و خلاصه از همه چیز. امّا شنیدن کی بود مانند دیدن.</p>
<p style="text-align: justify;">به موقع آنچه را که دیده و مشاهده کردم عیناً نقل خواهم کرد. به شما قول می‌دهم که حتّی یک جملهٔ دروغ نگویم.</p>
<p style="text-align: justify;">آمار زندانیان را دو نوبت می‌گیرند. یکی تقریباً ساعت ۷ بعد از ظهر که تا ساعت ۸ شب طول می‌کشد و دیگری ساعت ۱۰ شب که معمولاً تا ساعت ۱۱ شب طول می‌کشد. ساعت ۱۰ شب معمولاً اسامی کسانی که فردایش دادگاه دارند می‌خوانند اما ساعت ۵/۱۱ شب جمعه به من ابلاغ کردند که فردا ۳۱/۲/۹۰ دادگاه دارم. فهمیدم که تبعیدم به ۱۰۲ بسنده نکرده و در روز جمعه هم برای من برنامه ریخته‌اند که شنبه ۳۱/۰۲/۹۰ می‌خواهند مرا به دادگاه ببرند. صبح شنبه ساعت ۵/۶ صبح در حالی که لباس زندانی پوشیده بودم از بند ۱۰۲ خارج و به سالن انتظار جهت اعزام به دادگاه رفتم. سالن انتظار بسیار شلوغ بود. امّا ساعت ۸ که شد دو باره اسم مرا خواندند و مرا به بند ۵ برگردانده و گفتند دادگاه منتفی شده است. آیا واقعاً دادگاه برای همیشه منتفی شده است یا زمان آن را به تأخیر انداخته‌اند؟!! آیا به قول مشهور نهضت ادامه دارد!!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مشخّصات بند ۵:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">بند ۵، چهار سالن به شمارهٔ ۱۰۱ و ۱۰۲ در دو طبقهٔ روی هم و ۱۰۳ و ۱۰۴ در دو طبقهٔ دیگر بر روی هم قرار دارند. هر دو طبقه از یک هواخوری به صورت چرخشی استفاده می‌کنند. یعنی اگر سالن ۱۰۱ از ساعت ۷ تا یک بعد از ظهر استفاده می‌کند، سالن دیگر از ساعت ۵/۱ تا ۵/۶ بعد از ظهر استفاده می‌کند و روز دیگر بالعکس. البته با کوتاه شدن روز‌ها زمان استفاده از هوا خوری تا چهار ساعت کم می‌شود. یک ساعت قبل از آنکه درب هوا خوری باز شود جهت رفتن به هوا خوری صف می‌کشند. کسانی که می‌خواهند زود‌تر وارد هواخوری شوند به چند دلیل است. یکی چون در مسجد برای نماز صبح به مدّت تقریباً ۵/۱ ساعت زندانیانی را که در مسجد می‌خوابند بیدار کرده و بیرون می‌کنند و نمی‌توانند به اندازهٔ کافی بخوابند. دوّم روی وسایل ورزشی پتو می‌اندازند و در زیر آن با پنهان شدن از دید دوربین‌ها، چراغ را روشن کرده و مواد می‌کشند. سوّم در تابستان به دنبال مکانی می‌روند که تا ظهر حتی الامکان سایه باشد. هواخوری حدوداً شش صد متر مربع مساحت دارد که چنان چه سرویس‌ها و وسایل ورزشی و یک سکو با پنج شیرآب که زندانیان لباس‌هایشان را می‌شویند از مساحت کلی کم کنیم حدوداً چهار صد متر مربع مفید هواخوری دارد که در این سطح یک روز در میان ساعت ۳۰/۷ صبح که هواخوری از ۱۰۲ است سالن را تخلیهٔ کامل از زندانیان می‌کنند و به مدّت پنج دقیقه زندانیان را با کمک یک مربی از زندانیان ورزش می‌دهند. و از داخل اتاق رئیس بند که با شیشه سکوریت مشرف به هوا خوری است، زندانیان را دیده که زندانیان نمی‌توانند او را ببینند، کنترل می‌شوند. چنان چه رئیس بند مشاهده کند که زندانیان خوب ورزش نمی‌کنند. به جای ساعت ۸ ساعت ۹ درب هوا خوری را باز کرده تا به اطاق‌هایشان بروند. در چهار صد متر مربع ۷۰۵ نفر چگونه ورزش کنند؟!! چگونه دست‌هایشان را به دو طرف بار کنند؟ چه طور پا را به جلو حرکت دهند؟ از عجایب است. مهم نیست دستت را که دراز کردی به صورت کناریت بخورد!! یک بار دست کناری‌ام به داخل چشمم خورد که تا یک هفته قرمز بود و‌گاه گاهی از آن اشک می‌آمد. از هواخوری هر کدام از زندانیان به نیّتی خاص استفاده می‌کردند. یک عدّه والیبال یا پینگ پنگ بازی می‌کنند که حقیقتاً جا را برای دیگران تنگ می‌کنند تعدادی با تخته نردهائیکه خودشان از خمیر نان درست کرده‌اند بازی می‌کنند. اکثراً سیگار می‌کشند که واقعاً شایسته است که به جای هواخوری، دود خوری بگوییم. تعداد زیادی خودشان را لخت کرده و من مرتب خال کوبی‌های روی بدنشان را که از پشت پا تا پشت پلک نوشته شده بود می‌خواندم. جالب است بر پشت پلک یک زندانی نوشته شده بود «شب بخیر».</p>
<p style="text-align: justify;">جامعه‌ای که از نظر رشد فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی به بن بست برسد، خود زنی می‌کند؛ یا به خودش از طریق اعتیاد و خال کوبی و خود کشی و… صدمه می‌زند و یا به دیگران به صورت‌های مختلف با سرقت، کلاه برداری، تجاوز به عنف، جعل، آدم کشی و… ضربه می‌زند. اینجامعه محصول حکومت‌های استبدادی است.</p>
<p style="text-align: justify;">زندانیانی می‌دیدم که از سیگار استفادهٔ بهینه می‌کنند. یعنی هم سیگار می‌کشند، هم شپش‌هایشان را با آتش سیگار کشته و تفریح می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">در ۲۲/۰۴/۹۰ که گارد جهت بازرسی به داخل سالن ۱۰۲ یورش آورد و سالن را تخلیهٔ کامل از زندانیان کردند. همه را به داخل هوا خوری فرستادند. یک زندانی را دیدم جهت مخفی کردن مواد دستش را داخل شلوارش کرده و مواد را در داخل مقعدش جاسازی می‌کند. چه قدر زور می‌زد و عرق کرده بود تا بالأخره مواد را به داخل انبار فرستاد. من هر روز صبح و یا بعد از ظهر که هواخوری از ۱۰۲ و سایه بود هواخوری می‌رفتم و پیاده روی می‌کردم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مخابرات:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">از شش دستگاه تلفن تشکیل شده که به کمک زندانیان از ساعت ۹ صبح تا هفت شب به زندانیان خدمات می‌دهند. هر زندانی با نیم ساعت در صف یک روز در میان ۵ دقیقه تلفن دارد. روزهایی که اجرای حکم اعدام دارند تلفن از ساعت ۲ بعد از ظهر قطع می‌شود. چه قدر زندانیان جوانی را دیدم که به همسرشان با تلفن می‌گفتند به هر صورتی که شده برای آن‌ها پول تهیّه کنند، تأکید می‌کنم به هر صورتی که شده!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>فروشگاه:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">از یک اتاق ۱۵ متر مربعی تشکیل شده که به وسیلهٔ شرکت تعاونی کارکنان زندان اداره می‌شود. زمانی که فروشگاه باز می‌شود. دو زندانی را جهت کمک به مسئول فروشگاه با بلند گو صدا می‌زنند. فروشگاه بیشتر مواد غذایی که دیر خراب می‌شود می‌آورد. اگر چه زندانیان همهٔ اجناس را خریده و نمی‌گذارند کهنه شود. فروشگاه خیلی دیر میوه می‌آورد. و آن وقت که می‌آورد خیلی کم می‌آورد. دو مرتبه از صبح تا شب در صف بودم و در پایان به من میوه نرسید. اکثراً دستگاه کارت خوان خراب است. در تاریخ ۲۸ / ۰۳ /۹۰ به مدّت ۶ روز فروشگاه تعطیل بود که هر بستهٔ سیگار تیر چهار صد تومانی به چهار هزارتومان رسید و حتّی جلد زر ورق پاکت سیگار نیز خرید و فروش می‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;">یک زندانی را دیدم که سیگاری روشن کرد؛ حد اقل ده نفر جلو آمدند که ته سیگار را به آن‌ها بدهد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>حمام:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">از ده عدد دوش تشکیل شده است که تقریباً به مدت شش ساعت بر روی ۷۰۰ نفر باز است. تنها موردی که در ۱۰۲ پسندیدم همین حمام بود که از ساعت ۱۲: ۱۵ دقیقه ظهر تا ساعت یک بعدازظهر به پیرمرد‌ها اختصاص داده بودند. البته چون تابستان هوا گرم بود هر روز به حمام می‌رفتم امّا یک روز آب سرد بود، یک روز تعمیر می‌کردند. خلاصه از هر سه روز یک روز موفق می‌شدم که حمام بروم.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>آشپزخانه:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">تعدادی شعلهٔ گاز در یک اتاقی به ابعاد ۵/۱ در ۵ متر قرار داده‌اند که زندانیان در ساعات به خصوصی می‌توانند با ظروف و مواد غذایی که از فروشگاه می‌خرند آشپزی کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>توالت:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مشکل‌ترین و سخت‌ترین قسمت برای من توالت رفتن است. چون من قرص فشار خون می‌خورم و ادرار آور است و هر دو ساعت باید توالت بروم و با داشتن ده عدد توالت که خیلی از مواقع یا بند هستند یا تعمیر می‌کنند همیشه صف وجود دارد. امّا به تدریج یاد گرفتم که چه مواقع توالت بروم که خلوت‌تر است. معمولاً دو نوبت بعد از آمار ساعت ۷ شب و ۱۰ شب توالت‌ها بسیار شلوغ است که بعضی مواقع تا یک ساعت صف بوده‌ام اما در ساعت دیگر بخصوص صبح زود بیشتر از پانزده دقیقه صف نیستم. چون بعضی افراد خودشان را داخل صف توالت جا می‌زنند دعوا می‌شود. من همیشه و از هر فرصت استفاده می‌کنم با زندانیان صحبت کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">یک بار تقریباً ساعت ۱۱ شب که صف توالت خیلی طویل و شلوغ بود با یک زندانی گرم صحبت بودم که ناگهان چنان مشتی به شانه‌ام خورد که روی یک زندانی افتادم. هیچ واکنشی از خود نشان ندادم و به روی آن زندانی که از من مسن‌تر بود لبخند زدم او با صدای بلند گفت: «ده بار بهت گفتم که برو جلو تا صف از هم گسیخته و عده‌ای جا نزنند گوش نکردی!!» حق با او بود. من آن قدر با زندانی کناری‌ام گرم صحبت بودم که متوجّه اینکه کسانی با فاصله ایجاد شدن در صف جا می‌زنند، نبودم. از طرفی چون سیگار کشیدن فقط در راه رو‌های توالت و هواخوری مجاز بود. بنا بر این حتّی کسانی که نیّت توالت رفتن هم نداشتند به آنجا می‌آمدند. دود سیگار که از دهان بیرون می‌آید و به مشامم می‌رسد فوراً مرا به سرفه می‌اندازد. اگر چه در طول راه رو دَه هوا کش پر قدرت هوا را تهویه می‌کردند. امّا غلظت دود سیگار چنان زیاد بود که زمانی که به داخل اتاق بر می‌گشتم، هم اتاقی‌هایم می‌گفتند خیلی بوی سیگار می‌دهی معلوم می‌شود کوچهٔ توالت‌ها خیلی شلوغ است.</p>
<p style="text-align: justify;">کوچهٔ توالت‌ها عرض ۵/۱ متر دارد. در دو طرف این راه رو زندانیان نشسته و چای و غذا می‌خورند و بعضی هم با آتش سیگار شپش‌هایشان را می‌کشند و یک صف جهت توالت رفتن است. عدّه‌ای هم ایستاده و با هم حرف می‌زنند و سیگار می‌کشند.</p>
<p style="text-align: justify;">به کوچهٔ توالت‌ها کوچهٔ نامرد‌ها هم می‌گویند چون خیلی از زندانیان در این کوچه با هم تصفیه حساب می‌کنند آمار معمولاً در ساعت ۱۱ شب تمام می‌شود و ساعت ۵/۱۱ خاموشی است همه هجوم می‌برند که در مسجد و کوچهٔ توالت‌ها و در داخل کریدور جای قبلی خود بخوابند. موقع توالت رفتن هر شب می‌دیدم که برای ۵ سانتی متر فضای خواب زندانیان با هم دعوا و زد و خورد می‌کردند که یکی می‌گفت تا این خط متعلق به من است و دیگری می‌گفت خیر تا این خط متعلق به من است. زندانیان تا جلو توالت می‌خوابیدند (از سطل زباله شیرابه در زیر پتوی یک زندانی کش گرفته بود و او راحت خوابیده بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>مسجد:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مسجد دو کاره و شاید هم بگویم سه کاره است. هم جهت نماز و دعا و هم برای خواب است. ساعت ۵/۱۱ شب که خاموشی است بیش از صد زندانی در مسجد می‌خوابند و قبل از اذان صبح تا یک ساعت بعد از اذان زندانیان را از مسجد بیرون می‌کنند که اکثراً در جلو توالت‌ها و دست شویی‌ها و کوچهٔ توالت‌ها می‌ایستند اگر جایی پیدا کنند پتوشان را انداخته و استراحت می‌کنند و سپس با‌‌ همان پتو به داخل مسجد بر می‌گردند. تقریباً ۵/۱ ساعت وقت تلف می‌کنند. روزهایی که هواخوری شیفت صبح از ۱۰۲ است. ساعت ۵/۶ بیدار کرده و از مسجد بیرون می‌کنند و روز‌هایی که شیفت بعد از ظهر هواخوری متعلق به ۱۰۲ است اجازه می‌دهند که تا ساعت ۱۰ صبح بخوابند تعدادی از زندانیان معتاد که مواد گیرشان نمی‌آید و قرص می‌خورند خیلی از مواقع زمان خواب ادرار می‌کنند و به این ترتیب حتّی مسجد که باید مطهّر و پاکیزه باشد از تمیزی دور است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>کریدور:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">کریدور از یک سالن دراز به عرض چهار متر و طول تقریباً پنجاه متر تشکیل شده است که در دو طرف آنچهارده اتاق و یک آرایشگاه و یک مسجد و یک فروشگاه و درب ورودی و درب ورود به هواخوری و یک درب ورود به کوچهٔ توالت تشکیل شده است. در داخل کریدور حدود دویست زندانی می‌خوابند. زندانی چون از هر سانتی متر مساحت، حد اکثر استفاده را می‌خواهد بکند لوازمشان را اکثراً داخل کیف یا کیسهٔ پلاستیک از می‌له‌های جلو اطاق آویزان می‌کنند. در دو طرف کریدور یعنی ضلع شرقی و غربی دو عدد کولر آبی بزرگ تقریباً ۶۰ × ۶۰ مستقر می‌باشد که هوای داخل کریدور را در تابستان جا به جا می‌کند. همیشه دو زندانی از فضای زیر کولر که بر روی چهار پایه قرار دارد استفاده می‌کنند و این دو زندانی خیلی خوشحال هستند که بهترین جا را دارند. تمام زندانیان که در مسجد و کریدور می‌خوابند باید به صورت کتابی بخوابند.</p>
<p style="text-align: justify;">به تاریخ ۱۳ / ۰۳ / ۹۰ از بلند گو اعلام شد که به خاطر ازدحام جمعیت کسی داخل کریدور شطرنج و تخته بازی نکند و در هوا خوری بازی کنند. در داخل کریدور سیگار کشیدن ممنوع است امّا در نبود انتظامات سیگار می‌کشنند. در داخل کریدور دعوا و فحش و کتک کاری جزئی از زندگانی زندانیان است. گاهی فلاسک چای به سوی هم دیگر پرتاب می‌کنند و گاهی هم تیزی به هم دیگر می‌زنند و هم دیگر را خونی مالی می‌کنند. در زندان کارد و چاقو وجود ندارد. زندانیان از هر فلزی مخفیانه جهت مصارف عادی و غیر عادی تیزی درست می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>اتاق:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">مساحت اتاق حدوداً ۳۰ متر مربع و دارای ۱۵ تخت است. در هر اتاق حدوداً ۶۵ نفر زندگی می‌کنند که پانزده نفر تخت دارند. و هفت تا هشت نفر کف اتاق می‌خوابند و ما بقی باید در کریدور یا مسجد و یا کوچهٔ توالت‌ها استراحت کنند و بخوابند و حقّ آمدن به داخل اتاق را ندارند مگر در موقع آمارگیری که در ردیف ۵ نفره نشسته و بر روی هر تخت نیز دو نفر نشسته و به این صورت افسر نگهبان یا جانشین افسر نگهبان، آمارگیری می‌کند. از هشت نفری که کف اتاق می‌خوابند سه تا چهار نفر شهردار اتاق هستند که هفته‌ای دو پاکت سیگار توسط نمایندهٔ اتاق به آن‌ها داده می‌شود و کسانی که در داخل اتاق زندگی می‌کنند هفته‌ای دو پاکت سیگار به نمایندهٔ اتاق می‌دهند تا شهرداران اتاق را نظافت و ظرف‌ها را شست و شو کنند. بیرون از زندان اگر جامعه شدیداً طبقاتی و شرک آلود و پر از تبعیض است در زندان و در اتاق نیز همین خصوصیات را دارد یعنی مجرمین و مواد فروش‌ها و سارقان و اختلاس کنندگان بزرگ و… در زندان از موقعیت بر‌تر و بالاتری بر خوردار هستند و همیشه زندانیان خلاف کار جزء را استثمار می‌کنند. مثلاً آن‌ها آشپز خصوصی دارند. یعنی غذای زندان را نمی‌خورند و موادی که از فروشگاه خریداری می‌کنند به این افراد می‌دهند که برای آن‌ها آشپزی کنند و برای هر نوبت آشپزی هزارتومان مزد می‌گیرند که آن را جهت خرید سیگار و مواد استفاده می‌کنند. جالب است خلاف کاران جزء در زندان هم به کارشان ادامه می‌دهند. یعنی اگر سارق هستند در زندان هم سرقت کرده و نیز از تجربهٔ دیگران استفاده می‌کنند تا در بیرون از زندان بتوانند سرقت‌های بزرگ انجام دهند و اگر مواد فروش هستند یاد می‌گیرند که بعد از آزادی چه طور محموله‌های بزرگ را جا به جا کنند. خودم را به خواب زده بودم که یک زندانی برای زندانی دیگر تعریف می‌کرد: «قبلاً موتور سیکلت می‌دزدیدم و به قیمت پایین به یک نفر مالخر می‌فروختم امّا اکنون بعد از آزادی می‌خواهم موتور کهنهٔ سند دار خریده و سند آن را برای موتور‌های سرقتی نو جعل کنم». یکی پراید دزدیده بود. می‌گفت: «بعد از آزادی می‌خواهم ماشین‌های گران قیمت سرقت کنم».</p>
<p style="text-align: justify;">رابطهٔ افراد ساکن در اتاق با شهرداران بسیار ظالمانه است. اکثراً می‌دیدم زمانی که چیزی می‌خورند آشغال را خودشان در سطل زباله نمی‌انداختند. بلکه یکی از شهرداران را صدا می‌کردند و به او داده تا داخل سطل زباله بیندازند و من حقیقتاً خجالت می‌کشیدم. یک بار به چشم خودم دیدم که نمایندهٔ اتاق در حمام لباس‌های چرکی را نیاورد و به مسئول حمام گفت یک نفر را می‌فرستم که بیاورد و آن نفر یکی از همین شهرداران بود در حالی که وزن تمام لباس‌ها یک کیلو نمی‌شد. من تصوّر می‌کنم این عادات نتیجهٔ یک جامعهٔ ناسالم و محصول حکومت ناسالم ا ست. یکی از شهرداران که نامش احمد سلطانی و بچهٔ خواجه ربیع بود دو بند انگشتش را در اثر کشیدن ناخن و سیاه شدن آن قطع کرده بودند. جرم او سرقت موتور سیکلت بود. (من در کف اتاق و در آخر اتاق) می‌خوابیدم که دو نفر پهلویم سارقان طلا فروشی‌های مشهد و گرگان بودند و به قول خودشان شصت کیلو طلا و به قول صاحبان طلا هشتاد و پنج کیلو طلا سرقت کرده بودند. از یکی از آن‌ها که مالخر بود پرسیدم، چرا شما که می‌گویید ماهی پنج میلیون تومان در آمد داشتید، مالخری کردید؟ می‌گوید در ابتدا وضعم خوب نبود. بعداً که وضعم بهتر شد دیگر رفقایم نمی‌گذاشتند که همراه آن‌ها نباشم. از رفیقش پرسیدم که چرا دست به این کار زدی می‌گفت: بی‌کاری، بی‌کاری، بی‌کاری. دست به هر کاری می‌زدم نمی‌گرفت تا اینکه مجبور شدم شریک دزد طلا فروش‌ها شوم. (پدرش نیز که پاسدار باز نشسته بود به جرم خرید و فروش مواد مخدّر اعدام کرده بودند. عمویش که سر دستهٔ باند بود می‌گفتند در حین فرار به اتومبیل خورده و کشته شده) این سه نفر سارق طلا فروش که در بند ۵ سالن ۱۰۲ بودند به اعدام محکوم شده بودند که رأی دو نفر شکسته شده بود و رأی یک نفر به قوّت خودش باقی بود. یکی از دزدان طلا فروش دو زن داشت. می‌گفت هر موقع به زن‌هایم تلفن می‌زنم می‌گویند برای من کم و برای آن زن زیاد گذاشته‌ای و یک نفر دیگر که در کف می‌خوابید به اتهام قتل شوهر خواهرش دستگیر و زندانی شده بود. چهار نفر شهردار نیز در کف می‌خوابیدند که اکثراً از ورودی‌های جدید بودند و مرتب توسط نمایندهٔ اتاق عوض می‌شدند.‌‌ همان طور که گفتم من تخت نداشتم و هر دو هفته یک بار اعلام می‌کردند کسانی که نزدیک یک سال کف خواب هستند جهت تخت ثبت نام کنند که به تاریخ ۱۳/۰۳/۹۰ وکیل بند به من گفت دستور است که به شما تخت داده نشود. و از اکنون برای شما نوبت تخت محاسبه می‌شود در حالی که ۲۲ ماه سابقهٔ زندان داشتم و در سیزده ماهگی تخت تعلق می‌گرفت. یک نفر زندانی عادی یک هفته بعد از من از بند ۶⁄۱ به ۱۰۲ منتقل شد که بعد از یک شب کف خوابی به او تخت دادند. البته یک هفته بعد هم اعدام شد. به وکیل بند پیغام دادم که به حفاظت اطلاعات بگوید اگر مرا بر روی سیم‌های خاردار بخوابانند باز خواهم نوشت.</p>
<p style="text-align: justify;">ه‌مان طور که گفتم چون تخت نداشتم وسایلم را روی تخت رفیقم می‌گذاشتم و بیشتر، روز از تخت استفاده می‌کردم. بعداً یک نفر آشنا پیدا شد که سه نفری از تخت استفاده می‌کردیم. تخت‌ها سه طبقه بود و تخت دوستم که مولوی اهل سنّت بود تخت وسط بود. فاصلهٔ دو تخت آن قدر کم بود که بار‌ها سرم به تخت بالایی خورده و همیشه پوست سرم درد می‌کرد و بعضی مواقع چنان محکم می‌خورد که صدای اعتراض تخت بالایی بلند می‌شد و می‌گفت چرا به تخت می‌زنی؟!!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>در داخل تخت‌ها چه می‌گذرد؟!!:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">از پانزده تخت دوازده تخت از ساعت یک بعد از ظهر که خطر حملهٔ گارد کمتر می‌شد چراغ روشن می‌کردند. اشتباه نکنید چراغ شعر و فلسفه و موسیقی روشن نمی‌شد، بلکه چراغ مواد مخدّر از نوع تریاک، شیشه، کریستال روشن می‌شد. چراغ تشکیل شده بود از یک درب قوطی و یک تیغهٔ آهنی به شکل Z و دستمال کاغذی و روغن که وارد جزییات ساخت آن نمی‌شوم تا بد آموزی کمتر شود. هر تخت، چهار تا پنج مشتری داشت و کسانی را می‌دیدیم که به اتهام سرقت زندان بودند و پول‌های سرقتی را چگونه به مواد تبدیل کرده و دود می‌کردند. افرادی را می‌دیدیم که تا روزی ۷، ۶ بار جهت مصرف مواد می‌آمدند زمانی که پول نداشتند، تا وارد اتاق می‌شدند با فحش آن‌ها را بیرون می‌کردند و هر چه خواهش که به زودی کارت بانکم شارژ خواهد شد قبول نمی‌کردند. پول رایج زندان سیگار و اجناس داخل فروشگاه بود. مواد هم از همه نوع فراوان یافت می‌شد و قیمت آن ده برابر قیمت بیرون از زندان بود. بار‌ها اتفاق افتاد هنگامی که از تخت طبقهٔ بالا پایین می‌آمدند پایشان را روی سرم که خواب بودم می‌گذاشتند. اگر چه معذرت می‌خواستند امّا خیلی مواقع شدیداً سرم درد می‌گرفت و با خود می‌گفتم این هزینهٔ دموکراسی است که پرداخت می‌کنی. این مواد را از طریق چراغ مصرف می‌کردند و آن‌هایی که نداشتند، شورت و زیر پوش را در داخل آب کریستال خوابانده و خشک کرده و از هر طریقی که شده به زندان منتقل می‌کردند و در زندان تکه تکه کرده و فروخته و آن را در آب حل کرده و به وسیلهٔ قاشق در داخل بینی می‌ریختند. بار‌ها مرا تعارف کردند که مواد مصرف کنم. به آن‌ها می‌گفتم اگر شهر مشهد را با سند ششدانگ به من هدیه کنند که در ازای آن فقط یک بار مواد مصرف کنم حاضر نیستم. یکی از زندانیان که در سن ۱۶ سالگی آدم کشته بود و بعد از هیجده سال فراری دستگیر شده بود می‌گفت: «مرا زیاد تعارف می‌کنند که مواد مصرف کنم و می‌گویند برای اینکه در زندان راحت باشی باید مواد مصرف کنی. اما من می‌دانم که آن‌ها دلشان به حال من نمی‌سوزد بلکه در ابتدا به من مواد مجانی می‌دهند سپس زمانی که معتاد شدم آن وقت از من می‌خواهند که برای آن‌ها مواد تهیه کنم». روز که از تخت رفیقم استفاده می‌کردم اکثراً بوی تریاک می‌آمد خودم را کج می‌کردم که کمتر بوی مواد به من برسد می‌ترسیدم شاید معتاد بشوم. اگر دو یا چند نفر را در زندان می‌دیدی که پچ پچ و در گوشی و آهسته حرف می‌زنند حتماً دارند در بارهٔ قیمت و مبادلهٔ مواد حرف می‌زنند. خیلی مواقع در کف اتاق دور من حلقه زده و بحث می‌کردند می‌گفتند در زندان هیچ گونه امکانات تفریحی و ورزشی و سر گرم کننده نداریم. مجبوریم مواد مصرف کنیم و این حکومت است که ما را معتاد کرده است. راست می‌گفتند تقریباً دو سال پیش که یک ماهی در این بند بودم خیلی‌ها را می‌شناختم که معتاد نبودند امّا اکنون معتاد شده بودند. اگر یک نفر شخصی را بکشد به جرم قتل او را اعدام می‌کنند، امّا اگر دولت هزاران نفر را در زندان معتاد و به مرگ تدریجی بکشد به زندان بانان پاداش می‌دهند. از آن‌ها پرسیدم مواد چگونه داخل زندان می‌شود؟ می‌گفتند از طریق کارکنان زندان و خانوادهٔ زندانیان در هنگام ملاقات حضوری با زندانیشان و زندانیانی که مرخصی می‌روند. زندانیان تعریف می‌کردند که یک زندانی تا دو کیلو و دویست گرم مواد در معده و داخل انباری (مقعد) جاسازی کرده و به زندان می‌آورد. می‌پرسیدم مشروب وارد زندان می‌شود؟ می‌گفتند مشروب را نمی‌شود وارد کرد امّا زندانیان از خرما و هندوانه مشروب درست می‌کنند. به خاطر همین است که انگور و کشمش هیچ وقت وارد زندان نمی‌شود چون زندانیان از آن مشروب درست می‌کنند. زندانیان به یک دیگر یاد می‌دادند که در بیرون از زندان اگر از تو مشروب گرفتند بگو برای فروش است چون اگر بگویی خودم نیز مصرف می‌کنم حتماً هشتاد ضربهٔ شلاق نیز دارد و اگر مواد گرفتند بگو برای مصرف خودم هست تا جرمت کمتر شود. یکی از زندانیان تعریف می‌کرد که یک کامیون خاور مشروب از او می‌گیرند و زمانی که چادر را از روی ماشین برداشته و آن همه مشروب می‌بینند از تعجّب نیروهای انتظامی صلوات می‌فرستند.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از زندانیان از من می‌پرسد چرا در یک دعوای معمولی و عادی که نیّت و نقشهٔ کشتن کسی را نداشته‌ام به قصاص محکوم شده‌ام و کسی که قبلاً نقشه کشیده فرد یا چند نفر را کشته نیز به قصاص محکوم شده است آیا عدالت است؟ البتّه از این موارد بسیار دیده‌ام که با نقشهٔ قبلی و بدون نقشهٔ قبلی آدم کشته‌اند و به قصاص محکوم شده بودند. فقط یک مورد سربازی را دیدم که به پرداخت دیه محکوم شده بود و سربازی را دیدم که به جرم کشتن سربازی نزدیک بیست سال بود که در زندان بود و اگر چه به قصاص محکوم شده بود امّا نه حکمش را اجرا می‌کردند و نه آزاد می‌کردند. البته زندانیان بسیاری دیدم و هستند که پانزده تا بیست سال زندان هستند و نه قصاص می‌شوند و نه آزاد می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">از زندانیان مواد مخدّر می‌پرسم که اگر شرایطی شد که آزاد شدید آیا دیگر به دنبال خرید و فروش مواد خواهید رفت؟ یکی از زندانیان که یک هفته بعد اعدام شد گفت: «یک مواد فروش چنان چه مثلاً بعد از ۵ سال آزاد شد. چون کاری هم ندارد و قرض هم بالا آورده است؛ زن و بچه‌اش می‌گویند تا کنون چون زندان بودی از تو توقع نداشتیم و با هر ننگی بود زندگی را چرخاندیم امّا اکنون دیگر نمی‌توانیم و زندانی چون کاری بلد نیست و سرمایه‌ای ندارد که یک در آمد معمولی داشته باشد و سنّی از او گذشته است. مجبور می‌شود باز دنبال فروش مواد برود و سر انجام زندان، زندان، و اعدام شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>چه کسانی تخت دارند؟!!:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در اتاق، ۱۵ تخت وجود دارد که دوازده نفر، یا متّهم به قتل هستند و یا حکمشان آمده و به قصاص محکوم شده‌اند. سه نفر دیگر یکی به جرم آدم ربایی و دیگری به جرم اختلاس از بانک و سوّمی محکوم به اعدام در رابطه با موادّ مخدر می‌باشد. یک نفر که به قصاص محکوم شده است می‌گفت من در زندان تغییر کرده‌ام و دیگر آن آدم نیستم و خودش را یک سر و گردن از سایر زندانیان بالا‌تر می‌پنداشت. چندین جلسه با من بحث کرد و به قول خودش شنیده بود که من زندانی سیاسی هستم پس بهتر است اطلاعات خود را بالا ببرد. او بسیار تلویزیون نگاه می‌کرد. هنگام بحث با من در برابر هر جمله‌ای که می‌گفتم چندین سئوال مطرح می‌کرد و اجازه نمی‌داد که من حرفم را کامل بزنم. یک بار دیدم که او هم تریاک می‌کشد. به او گفتم: «آیا مواد مصرف می‌کنی؟» گفت: «بیرون از زندان هم تفریحی می‌کشیدم، داخل زندان هم تفریحی می‌کشم». به او گفتم: «شما می‌گویید تغییر کرده‌اید دیگر نباید حتّی برای یک بار هم تریاک بکشید و باید برای زندانیان دیگر الگو باشید». سکوت کرد. بعداً متوجه شدم که معتاد است اگر چه خودش باور ندارد. او می‌گفت: «من فکر می‌کنم و از خودم سئوال می‌کنم پس همه چیز می‌دانم». برای اینکه به افکارش نظم دهد به او پیش نهاد کردم که کتاب بخواند قبول نمی‌کرد. فقط فکر کردن را قبول داشت و تصوّر می‌کرد که با فکر به تمام حقایق دست یافته است. فردی که در طبقهٔ سوّم و بالای تخت دوستم بود به قصاص محکوم شده بود و زمانی که مواد گیرش نمی‌آمد آن قدر قرص می‌خورد که‌‌ همان طور که روی تخت نشسته بود سرش آویزان می‌شد و می‌خواست به تخت بخورد. از آن بالا شهر دیده می‌شد. یک بار گفت: «یک لحظه غفلت، این همه بد بختی؟!!» او همیشه چشم بسته از تخت پایین می‌آمد و من که در کف خوابیده بودم پا‌هایم را لگد می‌کرد. چاره‌ای نیست او مشتری زیادی دارد و از نیمه‌های شب به بعد رفت و آمد زیاد دارند که سر و صدای دیگران را در آورده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یک دعوا و هزار معنی و تفسیر:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در اتاق یک پدر و دو پسرش با هم زندانی هستند که پدر مظنون به قتل پنج سال بلاتکلیف در زندان است. ۶۵ سال سن دارد. فرزند بزرگش ۳۲ سال سن و سه فرزند دارد و به جرم سرقت موبایل برادر کوچک ترش به شش ماه حبس محکوم شده است. سابقهٔ زندان زیاد دارد و فرزند دیگر که ۲۸ سال سن و متأهل و یک فرزند دارد به جرم خرید و فروش مواد مخدر به اعدام محکوم شده و در انتظار اجرای حکم و یا تخفیف آن است یک روز که دو نفر را جهت اعدام بردند بسیار خودش را باخته بود. امّا جان سالم به در برد. در یک ظهر ناگهان بین پدر و پسر بزرگش به خاط یک کیف بی‌ارزش دعوا سر گرفت. ناگهان پسر رو کرد به من و گفت: «آقای خواستار دیگران هم پدر دارند من هم پدر دارم!! او به من می‌گوید زنت فاحشه است (از خوانندگان عذر می‌خواهم برای ادای مطلب چاره‌ای جز بیان‌‌ همان کلمات ندارم) من هم می‌گویم مادرم فاحشه بوده است. دهانم از تعجّب باز شد. امّا بر خود مسلّط بودم. چون می‌دیدم برای من که دنبال سوژه می‌گردم این سوژهٔ خوبی است. هیچ نگفتم. امّا چنان نگاه کردم که به آن‌ها نشان بدهم دعوایشان برای من اهمیّت دارد. سپس‌‌ همان پسر برای اینکه زرنگی‌اش را نشان دهد گفت: «همین دیروز برای یک زندانی بیست هزار تومان مادهٔ مخدّر شیشه خریدم و به بیست و پنج هزار تومان فروختم». (پول رایج زندان سیگار و کارت تلفن و اجناس فروشگاه است). بعداً به تدریج و بدون اینکه کنج کاوی‌اش را به وجود بیاورم از او پرسیدم چند بچه دارد و بچهٔ بزرگش چند سال دارد و آیا از خودش خانه دارد که گفت: «در فلعه خیابان (فقیر‌ترین منطقهٔ مشهد) مستأجر است و سه بچه دارد که بچهٔ بزرگش دختر و سیزده سال دارد. در بیرون زندان شدیداً مبتلا به کریستال بوده و اکنون ادعا می‌کرد فقط سیگار می‌کشد. جالب است بدانید خیلی بیشتر از من از فروشگاه خرید می‌کردند بیشتر غذاهای زندان را نمی‌خوردند و برای خودشان آشپز داشتند. من نتیجه گیری را به پایان گزارش موکول می‌کنم امّا فقط این دو سؤال را مطرح می‌کنم. زن جوانش چه کار می‌کند؟! دختر نوجوان سیزده ساله‌اش چه می‌کند؟! به نظر شما از این نوع خانواده چند میلیون در ایران هستند؟!!.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>داستان یک قتل و مشغولیّت شدید ذهنیم تا این تاریخ:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">تلاش کردم سر گذشت هر کدام از زندانی‌ها را بپرسم و پرسیدم. اما این هم اتاقی سر گذشت دیگری دارد که ذهنم را بسیار مشغول کرده است. پسر عمویش یکی از مولوی‌های اهل سنّت در بند ۶⁄۱ با هم زندانی بودیم انسان شریفی بود. اما بشنوید: «حدوداً ۳۵ سال سن دارم و پدرم که فوت کرد ارثیّهٔ پدرم را به قیمت ارزان به برادرم فروختم و با زن و بچه راهی شهر… شدم. خانه‌ای اجاره کردم و با وانت بین شهر و روستا‌ها کار می‌کردم. بعد از مدّتی زمینی خریدم و خانه‌ای ساختم که آن را به نام همسرم کردم. مدّتی گذشت در حالی که سه فرزند دختر داشتم و فرزند چهارمم که پسر بود در راه بود. با دختری آشنا شدم. بعد از مدّتی همسرم فهیمد و تقاضای طلاق کرد. در جلو دادگاه پدر زنم را که با دخترش به دادگاه آمده بود کتک جانانه‌ای زدم. زنم را چنان ادب کرده بودم که جرئت نفس کشیدن نداشت. پدر زنم با وساطت برادرم با من آشتی کرد. دستی را که نمی‌شود برید باید بوسید. امّا همسرم همیشه می‌گفت: «ترک دختره کن» و من به او می‌گفتم نمی‌خواهم او را به عنوان همسر بگیرم فقط می‌خواهم عشق و حال کنم. سه سال به این صورت با دختر رابطه داشتم تا اینکه یک نفر آشنا به من گفت اگر می‌خواهی این دختر را به زنی بگیری به درد زندگی نمی‌خورد. در جواب گفتم می‌خواهم عشق کنم (خیانت به همسر اسمش را عشق می‌گذارند) بعد از مدّتی احساس کردم که دختر با شخص دیگری نیز رابطهٔ عاشقانه دارد. به دختر گفتم، و او به دروغ خودش را به گریه و شوک، شوک انداخت که من غیر از تو کسی را ندارم. من یک روز او را در پارک کنار مردی دیدم که با هم بستنی می‌خوردند و به هم گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. خودم را نشان ندادم. تا اینکه یک روز آن مرد را دیدم. او را دعوت کردم که داخل ماشین بیاید و به او گفتم که تو با فلان دختر رابطه داری؟! گفت آری. گفتم چه نشانی از او داری؟!. گفت در فلان جایش خال سیاهی است. درست می‌گفت. به او گفتم تا کنون هر چه قدر با دختر بوده‌ای نوش جانت امّا از اکنون خودت را کنار بکش که می‌خواهم با او ازدواج کنم. او به من گفت تو هم عشقت را بکن، من هم عشقم را می‌کنم به درد ازدواج نمی‌خورد. به او اخطار کردم که رابطه‌ات را قطع نکنی من می‌دانم با تو چه کنم. ضمناً او هم زن و دو فرزند داشت. مدّتی گذشت تا اینکه دو باره دیدم که دختر با این مرد رابطه دارد! من به خانه رفتم و سیگار پشت سیگار همراه با بنگ هر روز کشیدم و کشیدم و خود را می‌خوردم و فکر می‌کردم که چه طور رقیب را از سر راهم بردارم. تا اینکه یک روز با ماشین بودم چشمم به او افتاد که پیاده داشت می‌رفت. ماشین را نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم، بدون اینکه درب را ببندم به طرف رقیب رفتم. من که کونگ فو کار بودم چنان با مشت به سر و صورت او زدم که ناگهان دیدم نقش زمین شد و از گوشش خون می‌آید. ماشین را سوار شدم و جادّه را در پیش گرفتم که به داخل افغانستان فرار کنم امّا در اوّلین پاسگاه مأمورین جاده را بسته و ضمن ایست به ماشینم تیر اندازی کردند. آن‌ها مرا دستگیر و با مشت و لگد پذیرایی‌ام کردند و به من گفتند آدم می‌کشی و فرار می‌کنی!! دو دندانم شکست مرا تحویل زندان دادند تا اینکه دادگاه تشکیل شد و به قصاص محکوم شدم. همسرم زمانی که فهمید رقیبم را کشته و به زندان افتاده‌ام و روزگارم سیاه شده خانه را تخلیه و با وسایل زندگی به خانهٔ پدرش رفت. همسرم لباس‌هایم را از عصبانیت و تنفر به داخل حیاط خانه انداخته بود. زندانیان هر سه هفته می‌توانند با همسرشان ملاقات شرعی داشته باشند. امّا هر چه پیغام و تلفن زدم همسرم حاضر نشد تا اینکه یک نوبت به اصرار برادرم و برای بچهٔ چهارم که تنها پسرم است بعد از دو سال حاضر شد که به ملاقات حضوری من بیاید. زندانی می‌تواند هر شش هفته به مدت نیم ساعت ملاقات حضوری با خانواده‌اش داشته باشد. هنگام ملاقات که همسر و فرزند کوچکم رضا و برادرم بودند به محض دیدن آن‌ها فریادی (قیقی) از من بلند شد. سرم را روی شانهٔ برادرم گذاشتم و زار، زار گریه کردم. شاید آن‌ها تصور کردند، به خاطر اینکه از دیر وقت آن‌ها را ندیده بودم گریه می‌کردم. امّا فریاد و گریهٔ من به خاطر این بود که همسرم چنان خودش را آرایش کرده بود که شب عروسی نکرده بود و من فهمیدم او با کسانی رابطه دارد. بعد از این جلسهٔ ملاقات، دیگر به ملاقاتم نیامد. یک بار به خانهٔ پدرش تلفن زدم. گوشی را همسرم برداشت که خیلی سرد با من برخورد کرد. به او گفتم پسرم را بیاورد تا با او صحبت کنم. او گوشی را گذاشت تا پسرم را که به گفتهٔ او درب حیاط بازی می‌کند صدا کند. بعد از مدّتی گوشی را پدرش برداشت و گفت چه می‌خواهی؟ دیگر حق نداری تلفن بزنی!! در جوابش گفتم اگر مرا اعدام کردند که شانسیست و اگر زنده از زندان بیرون آمدم تو و هر چه آدم از نسل تو هست را خواهم کشت! و او گفت اگر آزاد شدی!! دیگر از آن‌ها هیچ خبری ندارم. خانوادهٔ مقتول با گرفتن مبلغ چهل میلیون تومان رضایت می‌دهند. برادرم ده میلیون تومان با فروش گوسفند‌هایش تهیّه کرده و اگر شما یا شخص دیگری این سی میلیون را به صورت قرض به من بدهد من تا آخر عمر سگ درب خانهٔ او خواهم شد و با یک نوبت که به افغانستان بروم کریستال خریداری و به فروش می‌رسانم و این پول را به او می‌دهم». به او گفتم توانایی پرداخت این پول را ندارم. او در زندان معتاد است و انبار داری می‌کند. انبار دار به زندانی می‌گویند که مواد را برای شخص دیگر همیشه داخل مقعدش نگه می‌دارد که گرفتار گارد نشود و در ازای آن مزد دریافت می‌کند این اواخر که می‌خواستم آزاد شوم می‌گفت برادرش مبلغی دیگر نیز تهیّه کرده و بقیه‌اش را قرار شده که به صورت اقساط بگیرند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>سؤال یا سؤال‌ها؟!!</strong></p>
<p style="text-align: justify;">برابری زن و مرد یعنی چه؟!! اگر مرد به زنش خیانت می‌کند و برای خودش معشوقه می‌گیرد چرا زن نمی‌تواند؟!! اگر زن برای خودش معشوق بگیرد چه سرنوشتی پیدا می‌کند؟ چرا زن اکنون که آزاد و شوهرش زندانی است انتقام می‌گیرد؟!! چرا مرد در بیرون از زندان گرگ و اکنون در زندان گرگ هار شده است؟!! در چه جوامع و حکومت‌هایی این افراد رشد می‌کنند؟ آیا شما او را معلول و یا مقصر می‌دانید؟ شاید هم هیچ کدام؟ اگر او آزاد شود و در رابطه با همسر و خانوادهٔ همسرش مرتکب جنایت شود چه کسی مسؤل است؟ این زندان چه نوع دانشگاهی است و چرا؟!! شما چه سؤالاتی می‌توانید بیان کنید که من جرأتش را ندارم؟!!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>حال و هوای ۱۰۲:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از یکی دو روز به تک تک اتاق‌ها سر زدم و احوال کسانی را که با قیافه و یا با اسم می‌شناختم پرسیدم. آن‌هایی که قیافهٔ آن‌ها آشنا بود؛ من احوالشان را می‌پرسیدم و یا خود آن‌ها آمده و احوال مرا می‌پرسیدند و از اینکه آزاد نشده‌ام و مرا به ۱۰۲ فرستاده‌اند تعجب می‌کردند. برای زندانیان تعریف کردم زمانی که حاجی صَفَر را جهت اعدام به داخل سوئیت‌های بند ۶⁄۱ آوردند از درز درب او را دیدم. پیرمرد هنگام اعدام ۷۸ سال سن داشت او مواد را که از خانه‌اش گرفته بودند برای اینکه پسرش اعدام نشود گردن گرفته بود. از این قبیل زندانیان در زندان بسیار هستند و بسیار اعدام شده‌اند که برای نجات سایر افراد خانواده یکی به گردن گرفته باشد. هم اتاقی‌های صفر تعریف می‌کنند چون صفر هنگام رفتن پای چوبهٔ دار خیلی بی‌خیال بود یکی از مأمورین از او می‌پرسد: «حاجی صفر می‌دانی تو را کجا می‌برند؟! می‌برند تو را اعدام کنند!!». او در جواب می‌گوید: «به… م». از سرنوشت خلیل پرسیدم: او دو دختر نوجوان داشت. گفتند همین تخت که در اتاق ۱۲ می‌بینی متعلق به خلیل بوده است. اعدام شد. بیش از یک میلیارد از اموالش را مصادره کرده بودند. او از مرگ خیلی می‌ترسید. راستی سرنوشت آن دو دختر نوجوان و همسر جوانش چی شد؟! می‌خواهی بدانی چی شد؟!! در تیر ماه ۸۸ زمانی که در بند قرنطینه بودم جهت ملاقات کابین با خانواده از وسط سالن ۳ بند قرنطینه که معمولاً معتادین هستند باید عبور می‌کردیم و زندانیان را مثل اسرا که به زندان می‌برند به‌‌ همان صورت خیلی بشین و پاشو داشتیم و یک نوبت زمان گرفتم از زمان رفتن تا برگشتن سه و نیم ساعت طول کشید و من همیشه از این فرصت‌ها جهت صحبت کردن با زندانیان استفاده می‌کردم. یکی از همین زندانیان سالن ۳ بند قرنطیه تعریف می‌کرد: «دو دختر نوجوان دبیرستانی پانزده و شانزده ساله از منطقهٔ سیّدی جنوب مشهد سوار موتور سیکلت کردم که آن‌ها را به باغی در جادهٔ کلات شمال مشهد برده و… که در بین راه با تانکر تصادف و یکی از دختر‌ها کشته شد و دیگری هم پایش را در بیمارستان قطع کردند و اکنون به جرم قتل و رابطهٔ نا‌مشروع در زندان هستم». او معتاد و همسر دارد. آری مرد‌ها اعدام می‌شوند تا زن‌ها ارزان شوند و کنار خیابان‌ها منتظر باشند تا مردی آن‌ها را سوار موتور سیکلت یا ماشین کرده و برای مبلغی پول هر شب و هر روز را در آغوش یک یا چند مرد باشد تا گذران زندگی کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا، شرافت ارزان، تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزان‌تر، آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسان. من نه از تعهّدی که دارم شانه خالی می‌کنم و نه آرزوی مرگ می‌کنم و نه می‌توانم سکوت کنم. امّا مرگ برای انسانی که در چنین جامعه‌ای زندگی می‌کند به قول امام علی، رستگاری است.‌ای نسل‌های آینده دلم به حال شما می‌سوزد که چه طور و تا چند نسل می‌توانید این درد‌ها را درمان کنید. لطفاً دلتان به حال امثال من نسوزد که کار شما بسیار دشوار‌تر از نسل ما است.</p>
<p style="text-align: justify;">رییس بند، یک روز صبح ساعت شش از داخل سالن بازدید می‌کرد تصادفاً این حرف را شنیدم که به وکیل بند می‌گفت این سالن باید صد نفر زندانی داشته باشد نه هفت صد نفر.</p>
<p style="text-align: justify;">هفت صد نفری که نصف آن‌ها متّهم به قتل و یا محکوم به قصاص شده‌اند و نصف قتل‌ها هم کشتن زن‌ها می‌باشد. اگر دفعهٔ دیگر به این بند آمدم در بارهٔ زن کشی تحقیق بیش تری خواهم کرد و مگر در سالن‌های دیگر بند ۵ و همین طور بندهای دیگر به غیر از این است؟!! سالن ۱۰۱ یعنی طبقهٔ زیر ما ششصد نفر زندانی دارد که می‌گویند پانصد نفرشان به اعدام محکوم شده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">احوال سید جواد را می‌پرسم می‌گویند خانوادهٔ مقتول با گرفتن دیه می‌خواهند رضایت دهند. او با تصوّر اینکه خانهٔ خاله‌اش کسی نیست از دیوار بالا رفته که با دزدی از خانه، هزینهٔ موادش را تأمین کند. امّا ناگهان با خاله و دختر خاله و پسر خاله رو به رو می‌شود. پس چوبی را بر داشته و چنان به فرق سر همهٔ آن‌ها می‌زند که تصور می‌کند همهٔ آن‌ها مرده‌اند امّا دختر خاله بعد از دو روز به هوش می‌آید و جریان را تعریف می‌کند. در حالی که سید جواد لباس سیاه پوشیده و عزادار خاله و پسر خاله در مسجد می‌باشد توسط پلیس دستبند زده و به زندان می‌فرستند. از احوال اکبر می‌پرسم که زن و مادر زنش را با اسلحهٔ گرم زده که مادر زنش می‌میرد امّا زنش نجات پیدا می‌کند و هنوز بعد از چهار سال از غرورش پایین نیامده و در اثر غرور بی‌جایش دخترش که نزد اقوام می‌باشد به مدرسه نرفته و بی‌سواد باقی مانده است.</p>
<p style="text-align: justify;">و از حسین بگویم که زن اولش مرده بود و خواهر زنش را گرفته و از هر دوی آن‌ها بچه داشت. اما بر سر اختلاف جزئی مادر زنش را کشته و بعد از چهار سال می‌گفت رضایت می‌دهند که به زندگی‌اش برگردد.</p>
<p style="text-align: justify;">به تاریخ ۰۶/۰۳/۹۰ از بلند گو صدایم زدند که جهت گرفتن محمولهٔ پستی به سرپرستی مراجعه کنم. به دو قدمی مأمور پست که رسیدم وکیل بند فوراً خودش را رساند که هیچ چیز طبق دستور حفاظت اطلاعات به من نباید داد و مأمور پست می‌گفت چیزی نیست یک کارت تبریک ساده است و بالأخره امضا گرفتند و قرار شد بعد از رؤیت حفاظت اطلاعات به من بدهند که هنوز می‌خواهند بدهند و بعداً زندانیان گفتند که اسم شما را جهت گرفتن محمولهٔ پستی زیاد می‌خواندند امّا هیچ وقت و حتّی یک محمولهٔ پستی هم به دستم نرسید. محموله‌های پستی بند ۶⁄۱ توسط بلند گوی سالن ۱۰۲/۱۰۱ خوانده می‌شد. در ۲۴/۰۳/۹۰ آقای انوری، قاضی ناظر زندان از بند ۶⁄۱ دیدن می‌کند و دوستانم اعتراض می‌کنند که چرا خواستار را به ۱۰۲ فرستادید و ایشان می‌گویند آقای خواستار که در بارهٔ زندان نامه می‌نویسد او را به ۱۰۲ فرستادیم که از نزدیک ببیند و تا پایان حبس باید در ۱۰۲ باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">به تاریخ ۲۵/۰۳/۹۰ از بلند گو اعلام شد از کسانی که تیزی، چراغ و یا مواد گرفته شود تخت آن‌ها مصادره خواهد شد و فراموش کرد بگوید حتماً کسانی که از درون زندان نامه بنویسند تخت آن‌ها گرفته و تبعید خواهد شد.</p>
<p style="text-align: justify;">از خودم قرار نیست چیزی بنویسم امّا از همخرجی‌های لجوجم بگویم: تا سفرهٔ نان را باز می‌کردیم در جلو چشمان ما پنج، شش بچه سوسک، خود را به سفره می‌رساندند. شاید سوسک‌ها بو‌شناس هستند. فکر می‌کنم در هر اتاق حد اقل یک میلیون سوسک با زندانیان زندان بودند من تصور می‌کنم معرفت شپش‌ها از سوسک‌ها بیشتر است. چون حد اقل شپش‌ها در معرض دید زندانی نیستند امّا خدا نکند زندانی بر روی تختش که کمی تاریک است سفره‌اش را پهن کند حریف سوسک‌ها نمی‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پیامبری که آواز می‌خواند، جوک می‌گفت که مردم را شاد نگه دارد:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">به تاریخ ۲۹/۰۳/۹۰ و ۲۰/۰۴/۹۰ گروه موسیقی که از زندانیان تشکیل شده؛ در ۱۰۲ ارکس‌تر اجرا کرد که پیغمبر زمان هم در اجرای ارکس‌تر مشارکت داشته قبل از اجرای ارکس‌تر کمی با او صحبت کردم. در بند ۶⁄۱ و بند ۴ با پیامبر آشنا شدم او شدیداً پای بند عقایدش بود. مرتب از قرآن دلایل خاصّ خودش را می‌آورد و می‌گفت من عیسی مسیح هستم که دو باره زنده شده‌ام. او جهت دلیل و حجّت، پسر یازده ساله‌اش را برای خداوند قربانی کرده بود و می‌گفت خداوند قربانی را از حضرت ابراهیم قبول نکرد که حضرت اسماعیل را سر ببرد امّا از من قبول کرد و بار‌ها به او اعتراض کردم که نباید فرزندت را سر می‌بریدی!! می‌گفت آن دلیل و حجّت من بود برای اینکه مردم باورم کنند. از او پرسیدم چند نفر به تو ایمان آورده‌اند؟! می‌گفت تنها فرزند دخترم. همسرش از او طلاق گرفته بود و زندانیان شدیداً او را اذیّت و مسخره می‌کردند. او قبل از زندان عکاس و فیلم بردار بوده است. از او پرسیدم پرونده‌ات به کجا رسیده؟ گفت مرا پزشکی قانونی برده‌اند و پزشکی قانونی نظر داده است که به بیماری شیزوفرنی (خود باوری) دچارم. برادرم به قاضی گفته حالا که او بیمار است پس آزادش کنید. قاضی گفته نه حرف‌هایی هم می‌زند… پیامبر میکروفن به دست چه قدر خوب آواز می‌خواند و می‌رقصید. من محو تماشای پیامبری که آواز می‌خواند بودم. هم ترانه‌های مدل قدیم و سنّتی و هم ترانه‌های جدید و مدرن می‌خواند. او می‌گوید پیامبر باید مردم را شاد نگه دارد. (و به این منظور جُک هم می‌گفت. یک لحظه به خود فکر کردم نکند تو هم دیوانه هستی؟!! اگر دیوانه‌ها نبودند انسان از غار خارج نمی‌شد. تفاوت من با پیامبر داخل زندان این است که هر دوی ما دیوانه هستیم. امّا تصور می‌کنم من می‌دانم که دیوانه هستم و او نمی‌داند که دیوانه هست).</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>زیر پوست زندان:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">زیر پوست زندان‌‌ همان می‌گذرد که در زیر پوست روستا، شهر و کشور می‌گذرد. با مطالعهٔ زندانیان متوجه می‌شوی که تعداد زیادی از روستا‌ها و به خصوص روستا‌های حاشیهٔ شهر‌ها که در پایین شهر قرار دارند و همین طور قسمت‌های بسیار زیادی از حاشیهٔ شهر‌ها و شهر‌ها شدیداً برای به دست آوردن پول (قسمتی از دلار‌های خونی و افیونی) خلاف می‌کنند. یعنی بچه به دنیا می‌آید به تدریج از بزرگ‌تر‌ها یاد می‌گیرد چگونه دروغ بگوید!! چگونه مواد حمل کند!! چگونه به او تجاوز کرده‌اند و اکنون چگونه به دیگران تجاوز کند!! و… و… و….</p>
<p style="text-align: justify;">یکی از زندانیان به نام مراد خان از همین مناطق ۲۷ بچه داشت که هفت نفرشان با او در زندان بودند و مادر زن یکی از زن‌هایش نیز در بند زنان زندانی بود.</p>
<p style="text-align: justify;">خانواده‌ها اصلاً اقتصاد ندارند. زمانی که خانواده پایهٔ اقتصادی خوبی نداشت شغلی هم نداشت تا در آمد داشته باشد، به جز خلاف، فحشا، دزدی، زورگیری، کلاه برداری، تجاوز جنسی و… کاری یاد نمی‌گیرد. البته این به آن معنی نیست که قسمت‌های دیگر شهر و روستا آلوده نیست. آلوده هست امّا چون خانواده‌ها کوچک و در آمدشان متوسط و بالا‌تر از متوسط است. اگر عضوی از خانواده، منحرف شد سایر اعضای خانواده تلاش می‌کنند او را نجات دهند و بر عکس در این نقاط اگر یک نفر از اعضای خانواده سالم و منحرف نباشد بقیه تلاش می‌کنند که او را با خود همراه کنند. در تیر ماه ۸۸ در بند قرنطینه سه برادر بودند که با هم زندانی بودند و برادر دیگر هم در تربت حیدریه به حبس ابد محکوم شده بود. برادران چه قدر برای ریختن مواد مخدر به داخل بینی به هم کمک می‌کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">به جوان چه شخصیتی داده‌ایم که دنبال مواد مخدر و عرق سگی و… نرود؟ جوان ما بی‌هویت شده است. برای هویت دادن به جوانان زمانی که دموکراسی باشد NGO‌های مختلف وجود دارد که هر کدام از آن‌ها می‌توانند تعداد زیادی جوان را جذب کنند و از انرژی جوانی در جهت سازندگی استفاده کنند نه در جهت تخریب و نابود ی خود و خانواده و جامعه. مغز‌ها بزرگ امّا حافظه و پردازش اطلاعات ضعیف. اجازه نداده‌اند که مغز‌ها از دانش زمان پر شوند. تمام این بد بختی‌ها نتیجهٔ دلارهای خونی و افیونی نفت می‌باشد که به جای سازندگی و پس انداز، برای نسل‌های آینده خانواده‌ها را از هم پاشیده و فقر و فحشاء و بی‌کاری و تورّم به ارمغان آورده است. چگونه؟!!</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>چه باید کرد؟!!:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">در یکی از نامه‌های زندان اشاره‌ای کرده بودم که حکومت می‌تواند با هزار هکتار در نزدیکی شهر مشهد، زندانیان را وارد چرخهٔ تولید کند و در آمدی برای خود و خانواده و کشور خود کسب کنند. آن نسخه برای این حکومت بود که‌‌ همان را نیز نمی‌تواند اجراکند و اکنون‌‌ همان نسخه را کمی بال و پر می‌دهیم و باز می‌کنیم. یکی از زندانیان که مظنون به قتل و همسر آلمانی داشت در هواخوری زندان، از چگونه ساختن آلمان بعد از جنگ دوم جهانی تعریف‌های جالبی می‌کرد. او از قول مادر زنش که در زمان جنگ جهانی دوم حدود بیست سال داشته نقل می‌کرد که بعد از جنگ، مردان جوان (حدود ده میلیون نفر) اکثراً کشته شده بودند. این زن‌ها بودند که در کارخانجات، دامداری‌ها، مزارع و… کمر همّت بسته و با پشتکار زیاد توانستند نه تنها شهر و روستا و کارخانجات را باز سازی کنند؛ بلکه اتوبان و بزرگ راه‌های زیادی بسازند. در کشور ما نیز هم زمان با تشکیل حکومت ملّی که حاصل دموکراسی باشد. در ابتدا باید این نیروی عظیم انسانی بی‌کار را در ساختن اتوبان و بزرگ راه و ساختمان سازی و نو سازی شهر و روستا‌ها و همین طور استفاده از روش‌های نوین آبیاری (که دانش و تکنولوژی آن را تقریباً در اختیار داریم) برای مزارع به کار گرفته تا به تدریج با امنیت پایدار که محصول دموکراسی است نه تنها کارخانجات فعلی و دام داری‌ها را نو سازی کرد بلکه خود به خود سرمایه گذار داخلی و خارجی جرئت می‌کند که در بخش‌های مختلف سرمایه گذاری کند.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یک نکتهٔ اقتصادی:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">ارزش دلار را نباید با تزریق ارز حاصل از نفت به بازار به صورت مصنوعی بالا نگه داریم. چرا که این شدیداً به ضرر تولید کنندهٔ داخل و به نفع واردکنندهٔ کالا می‌شود در نتیجه تولید کنندهٔ ما از هر قشر، چه صنعت و چه کشاورزی و چه دامداری و حتّی بخش خدمات، ورشکست می‌شوند. بلائی که امروز بر سر تولید کننده آورده‌اند و با بالا نگه داشتن ارزش ریال در برابر ارزهای خارجی باعث خدمت به تولید کنندهٔ چینی و کره‌ای و… و وارد کنندهٔ ایرانی (به قول طاهر احمد‌زاده که آقای… هر موقع نام تجار را می‌برد، «تجار محترم» می‌گفت) و نابودی تولید کنندهٔ ایرانی می‌شود. امروزه شدیداً دولت آمریکا به دولت چین فشار می‌آورد که ارزش یوان، واحد پول چین را در مقابل دلار بالا ببرد تا به این وسیله از صادرات چین به آمریکا کاسته شود و بر عکس صادرات آمریکا به چین افزوده شود. البته همین فشار را دولت آمریکا بر دولت ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم وارد کرد (با یکی از استادان اقتصاد صحبت می‌کردم می‌گفت دلار نباید هزار تومان باشد بلکه باید هفت هزار تومان باشد) همین مسئلهٔ اقتصادی را در مرداد ۸۸ در دادگاه به ریاست قاضی سلمانی باز کردم. او گفت این از خودت هست؟!! در سال ۸۶ که تخلفات اداری آموزش و پرورش مرا محاکمه می‌کردند یک روحانی جزءِ هیئت تخلفات به من گفت: «از تو مدرکش بالا‌تر در آموزش و پرورش وجود ندارد که از معلمان دفاع کند؟!!» و اطلاعات هم که بار‌ها مرا متّهم کرده است که تو دوست داری مشهور شده و بر روی سایت‌ها بروی. در اردی بهشت سال ۵۴ زمانی که دو ترم تحصیلی از دانشگاه محروم شدم. در مهر ماه کمیتهٔ انضباطی دانشگاه که از استادان وابسته به رژیم شاه تشکیل شده بود مرا احضار کردند تا به سؤالات آن‌ها پاسخ دهم که اگر صلاح دانستند یک ترم بیشتر محرومم نکنند. یکی از استادان سؤال بسیار موذیانه‌ای کرد و آن این بود که چه طور یک دانش جو در مدّت کوتاهی تغییر می‌کند و برای اینکه ندانند که چه گونه تغییر می‌کند و از طرفی جوابش را نیز داده باشم به او گفتم که این سؤال بسیار مشکلی هست باید خیلی فکر و تحقیق کرد. در حالی که یک جملهٔ کوتاه جواب آن بود: «مطالعه و هم نشینی با دانش جویان مبارز». نتیجه‌ای که از تمام این‌ها می‌خواستم بگیرم این است که هر دو رژیم نمی‌خواهند جوان و پیر و به خصوص معلّم، سواد داشته باشد و در ‌‌نهایت مدرک داشته باشد کفایت می‌کند. فقط یک جملهٔ دیگر می‌گویم؛ تفسیر با خود شما. مقاله‌ای خواندم که یکی از نخست وزیران سوئد با آن سطح سواد بالای آن کشور دیپلم نداشته است. چرا؟</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>باز هم چه باید کرد:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">من موافق آزادی زندانیان خلاف کار نیستم. حدوداً چهار تا پنج میلیون نفر، از راه‌های خلاف زندگی می‌کنند. اگر چه به جرأت می‌گویم کمتر از ۱% خلاف کاران زندان هستند. امّا حکومت ملّی می‌تواند با همین ۱% اصلاح خلاف کاران را شروع کند تا به تدریج آن ۹۹% را نیز شامل شود. با اختصاص هزار هکتار درکنار شهر می‌توان تعدادی کارخانه و کارگاه و مزرعه و دام داری تأسیس کرد. از طرفی برای تفریح و ورزش زندانیان نیز مکان‌هایی در نظر گرفت. تمام احزاب و به خصوص NGO معلّمان باید رابطهٔ نزدیکی با زندانیان و زندان بانان و انجمن حمایت از زندانیان داشته باشند تا این فرمول به نحو احسن انجام شود.</p>
<p style="text-align: justify;">کار + آموزش + ورزش ← توانایی ← آزادی + مراقبت دایم</p>
<p style="text-align: justify;">به امید روزی که زندان و زندانی و زندان‌بان نداشته باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">*نمایندهٔ معلمان در کانون صنفی فرهنگیان خراسان.</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: جرس</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47676/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترور جنسیتی همسر یک زندانی سیاسی در دادگاه کرج؛ روایت سعیده اسلامی همسر یک زندانی</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47640</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47640#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 22:36:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47640</guid>
		<description><![CDATA[روایت سعیده اسلامی همسر سعید نعیمی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/02/arton9930-64670.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-47641" title="arton9930-64670" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/02/arton9930-64670.jpg" alt="" width="129" height="166" /></a>«حقوق زن حقوق بشر خوانده می شود و رعایت حقوق زنان از شاخصه های توسعه کشورها به شمار می رود&#8230;.. »</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از مدتی بالا – پایین رفتن از پله های ساختمان سه طبقه دادگاه انقلاب کرج تازه به این نتیجه رسیدم که باید چادر مشکی سرم باشد. با عجله خودم را به خانه رساندم. بعد از سر کردن چادر، این بار با ایست بازرسی دادگاه مواجه شدم. افراد زیادی در صف ایستاده بودند و هر یک پس از بیان دلیل مراجعه شان یکی یکی داخل ساختمان دادگاه می شدند تا نوبت به من رسید. تقریبا متوجه شدم که اکثرا برای مواد مخدر و قاچاق، دعواهای خیابانی، و سرقت آمده اند، چند نفری هم سراغ دادگاه خانواده را می گرفتند. در میان مراجعان، زنان و کودکان دست فروشی که برای تهیه لقمه ای نان به اتهام سد معبر با دستبند آورده می شدند نظرم را به خود جلب می کردند و باز هم علامت سوال بزرگی در ذهنم تداعی می گشت که اگر دست فروشی نکنند چه کنند؟&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">مامور ایست بازرسی پس از بررسی کارت شناسایی ام پرسید که قصد رفتن به دادگاه خانواده را داری ؟! توضیح دادم که صبح زود با یورش ماموران، امنیتی همسرم (سعید نعیمی )و وسایل شخصی زندگی ام از خانه ربوده شدند و پس از گذشت سه روز هیچ اطلاعی از او ندارم. بدون آنکه پاسخی دهد، مکثی کرد و خواست به گوشه ای روم و منتظر بمانم. همچنان مردم در رفت و آمد بودند، افراد گوناگون وارد می شدند و من در گوشه ای نظاره گر بودم. حوصله ام سر رفت و پس از کلی جر و بحث وارد دادگاه شدم. از اتاق رایانه به بایگان ، &#8230;. ریاست شعب &#8230;. بازپرسی به اتاق دادستان و &#8230;..</p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره موفق شدم دادستان را ببینم و مشکلم را بیان کنم. گفتم که اطلاعی از مکان و نحوه نگهداری همسرم ندارم و با آن خشونتی که موقع دستگیری اش نشان دادند حتی نمی دانم که الان زنده است یا مرده؟ دادستان محترم در کمال متانت و خونسردی فرمودند: «برای جستجوی اجساد باید به پزشکی قانونی و سردخانه ها سر بزنی نه اینکه وقت دادستانی را بگیری &#8230;.».</p>
<p style="text-align: justify;">با خودم فکر کردم مگر نه این است که امثال همسر من رفته اند تا زندگی را شوری بخشند و جامعه را از مردگی نجات دهند. احساس مسئولیت و بی خبری از وضعیت همسرم آزارم می داد و گرنه از همان ابتدا می دانستم که کسی پاسخگو نخواهد بود. در همان وضعیت بهت و حیرت از پاسخ دادستان، مراجعان دیگر پاسخ گرفته و راهنمایی شده و از اتاق دادستان خارج می شدند، اما من به دلیل سیاسی بودن همسرم و اینکه بلد نبودم چادر اجباری را خوب جمع و جور کنم، مستحق تحمل توپ و تشر مسئولان و بعضا هم نگاه های &#8230;. آنان بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">متوجه شدم که در رویه قضایی ما ارزش و منزلت یک سارق یا فروشنده مواد از امثال همسرم که برای تعالی جامعه سعی در نشان دادن زشتی های جامعه در راستای ارتقا آن دارند به مراتب بیشتر است.</p>
<p style="text-align: justify;">با یک بار مراجعه به دادگاه ها می توان به وضوح نقض حقوق افراد و نیز تبعیض جنسیتی را مشاهده کرد، به هر بخش از دادگاه که مراجعه می کردم در جوابم سوالهای نامربوطی از من پرسیده می شد که فقط مایه تاسف و اشمئزاز است : چند سال داری ؟ نامزدی یا ازدواج کردی؟ بچه داری؟ حجابت که بد نیست، ایست بازرسی اجبار کرد چادر سر کنی؟ خانه ات کجاست؟ با کی زندگی می کنی؟ آزار دهنده تر از همه اینها نگاههای سنگین و هرزه ای بود که سراپایت را ورانداز می کرد و تصویر قربانی بودن در ذهنت پر رنگ تر می شد و اینجا بود که معنی واقعی ترور جنسیتی را درک و لمس می کردم. آیا در جامعه ی ما نشان و دورنمایی از رشد و پیشرفت حقوق بشر (حقوق زن) به چشم می خورد؟ نمی دانم اگر جای من با همسرم عوض می شد او هم مخاطب سوالهای بالا قرار می گرفت؟ مسلما نه چون او یک مرد است.</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: کانون زنان ایرانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47640/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هنوز همه استوارند و از زندان پیام مقاومت می‌فرستند؛ نوشته‌ی بهمن احمدی امویی از درون زندان</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47573</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47573#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 23:33:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47573</guid>
		<description><![CDATA[بهمن احمدی امویی روزنامه‌نگار زندانی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/bahman1.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-47574" title="bahman1" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/bahman1-267x300.jpg" alt="" width="160" height="180" /></a>سلام ژیلاجان</p>
<p style="text-align: justify;">چند روزی است صبح که از خواب بیدار می شوم، نخستین کاری که می کنم کشتن  چند مورچه است، در زمستان و این همه مورچه؟!نمی دانم دلیلش چیست؟جالب است  که در کنار تخت من صف طولانی مورچه ها دیده می شود، پس لانه اش احتمالا  باید جایی در همین نزدیکی من باشد.حالا بعد از چند روز و نابود کردن نزدیک  به پنجاه-شصت مورچه، دیگر کسی نمی تواند بگوید که بهمن آدم خیلی خوبی است،  حتی آزارش به مورچه هم نمی رسد.هرچند که خودم هم تا قبلش چنین ادعایی  نداشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">چند روزی است که می خواهم برایت یک نامه بنویسم و کمی با تو درد دل کنم.اما حالا که دارم برایت می نویسم، نمی دانم از کجا شروع کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">از آخرین نامه ای که برایت نوشته ام نزدیک به یک ماه می گذرد اما نمی دانم  چرا نمی توانم تمرکز کنم.تا می خواهم روی یک موضوع تمرکز کنم، نمی دانم چه  اتفاقی می افتد که یک دفعه سر از چند جای دیگر و چند موضوع دیگر در می  آورم، مثل همین الان.</p>
<p style="text-align: justify;">اوایل فکر می کردم دچار مشکل خاصی شده ام، اما به نظر می رسد بقیه هم دچار  این معضل شده اند.گاهی اسامی یادمان می رود، واژه هایی که قبلا و هر روز  استفاده می کردیم، حالا به زحمت از زبان خارج می شود.بعضی وقت ها برای پیدا  کردن یک کلمه و اصطلاح هرچه فکر می کنیم، کمتر موفق می شویم.بعد به یک  باره بی هیچ دلیلی آن اسم یا هرچه که بوده، یادت می آید، اما معمولا این  اتفاق خیلی دیر می افتد، یعنی زمانی که دیگر نیازی به آن نداری.</p>
<p style="text-align: justify;">همین چند روز پیش شماره تلفن برادرم را فراموش کردم.حتی به خاطر نمی آوردم  که آن را کجا نوشته ام.امکان تماس تلفنی تازه بعد از ۱۸ ماه فراهم شده  است.هر بیست روز یا یکماه یکبار به مدت پنج دقیقه فرصت داری که تلفن  بزنی.تازه اگر مسوولان بند به هر دلیل تصمیم نگرفته باشند که به خاطر تنبیه  زندانی ها، آن را چند روز قطع کنند.به هرحال زمانی که داشتم به شماره او  فکر می کردم، دیدم حتی شماره تو را هم فراموش کرده ام. شماره ای که همیشه  حفظ بودم یکهو از ذهنم پریده بود.کارت تلفن را توی دستگاه گذاشته بودم اما  فقط توانستم شماره صفر را روی شماره گیر فشار بدهم.هرچه به ذهنم فشار  آوردم، کاری پیش نرفت.نوبت آن روز تلفن من، تماس نگرفته به پایان رسید.  عبدالله مومنی پرسید:چی شد؟صحبت کردی؟نمی دانم چرا نتوانستم راستش را بهش  بگویم و فقط گفتم :زنگ خورد، اما کسی جواب نداد.به مامورها هم همین را می  گوییم، یک کلک مرسوم است برای اینکه شاید بتوانیم دوباره از مسوولان زندان  وقت تلفن بگیریم.</p>
<p style="text-align: justify;">همان موقع که بیرون آمدم دو نفر از زندانی ها در حال تقسیم و وزن کشی میوه  های تازه رسیده به بند بودند،یکی از آنها عددی را گفت که به یکباره نه  تنها شماره تلفن تو و برادرم، بلکه تلفن های چند نفر دیگر نیز به یکباره از  مقابل چشمانم رژه رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">انگار همین الان هم دچار همین مشکل شده ام و تمام چیزهایی که در این مدت  بهش فکر کرده بودم تا برایت بنویسم از ذهنم پریده است و به همین دلیل هرچه  که به ذهنم می رسد می نویسم.بدون اینکه یک ارتباط منطقی با هم داشته باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">اینجا هر روز با آدم ها و اتفاقات عجیب و غریبی روبه رو می شوی، تا بیایی  با یک نفر اخت بشوی و به خلق و خوی اش خو بگیری، نامه جابجایی اش می رسد و  یا برای حکم اعدام نامش را می خوانند.آن اوایل وقتی قرار بود که کسی را از  اینجا به یک زندان دیگر بفرستند، یک شور و احساس عجیب در بند به پا می  شد.برخی گریه می کردند، عده ای غمگین، دست ها اغلب بر سینه، و آنها که  خوددارتر بودند چشم شان تر می شد و با یک شعر و سرود و کف زدن های ممتد او  را تا در خروجی بدرقه می کردیم.اما حالا دیگر کمتر این نوع حالت ها را  شاهدیم.انگار زندان ما را یکجورهایی سخت جان کرده است، نمی دانم نامش را بی  احساس شدن بگذارم یا مقاوم تر شدن؟هرچه هست انگار داریم عادت می کنیم، به  همه سختی ها و غم ها، حتی به همه بدی ها و پستی هایی که در حق مان می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">عادت کردن، همان چیزی است که همیشه از آن بدم می آمد، حالا انگار دارم به  آن مبتلا می شوم:روزمرگی، خطرنکردن، گام جدید برنداشتن و یکجور در جا  زدن….خودت می دانی که چقدر از زندگی بدون خطر کردن بدم می آمد، خودت می  دانی چقدر از محافظه کاری و عادت کردن به آنچه موجود است بدم می آمد….و من  این روزها دارم مبارزه می کنم که عادت نکنم.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی اینجا اتفاقاتی می افتد که با خودم می گویم چقدر راحت خواسته ها و  آرزوهای آدم کوچک می شود، گاهی می ترسم نکند آرزوها و خواسته هایم حقیر  شود.اینجا گاهی به چیزهایی توجه داریم که بیرون کمتر برای ما مهم بود و حتی  نمی دیدیم شان.بگذار برایت مثالی بزنم.مثلا همین قاشق و چنگال، بشقاب و  کاسه و قابلمه را که هر روز آنهایی که نوبت شهرداری شان هست شمرده شده از  گروه قبلی تحویل می گیرند و روز بعد باید عینا به جانشینان خود تحویل  بدهند.شهردار یعنی کسی که هرروز کارهای رفاهی و بهداشتی و نظافت هر اتاق را  برعهده می گیرد.اینجا بر خلاف بندهای عادی که برخی از زندانی ها در برابر  پول شهردار می شوند، همه زندانی ها در هر موقعیت و شغلی که باشند در امور  شهرداری مشارکت می کنند، فرقی نمی کند قبلا روزنامه نگار بوده باشی یا وکیل  مجلس، یا معاون وزیر. بنابراین همه به نوبت شهردار هستیم.</p>
<p style="text-align: justify;">داشتم از قاشق و چنگال و کاسه و بشقاب برایت می گفتم.نمی دانی گاهی چه  خنده ها و سر و صداها که ساعت یک و دو شب بر سر شمردن، تحویل گرفتن و پس  دادن آنها بلند نمی شود.خودمان هم به این وضع بلند بلند می خندیم.گاهی خنده  ها تلخ و تاسف بار می شود.عبدالله این جور مواقع با صدای بلند می گوید: ای  خدا! دنیای ما چقدر کوچک شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">دیدن زندانی هایی که مامور اموال اتاق ها هستند هرشب تا دیروقت یک اتفاق  عادی است، بچه هایی که قاشق و چنگال به دست از این اتاق به آن اتاق می  روند، تا قاشق و چنگال های شان را جور کنند، اتفاق هر روز و هر شب بند  است.با اینکه روی این وسایل شماره اتاق ها نوشته شده، باز هم در زمان آشپزی  و شستن ظروف همه چیز قاطی می شود.دقیق ترین مسوول اموال فیض الله عرب سرخی  از اتاق هفت است که روزگاری معاون وزارت بازرگانی دولت اصلاحات بوده  …آنقدر در این موضوع سمج و منظم است که تا وسیله ی مفقود شده را پیدا نکند،  نمی خوابد.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی-دو ماهی هست که جمال عاملی از جوانان خوب جنوب شهری به اتاق ما آمده  است.آدم جالبی است و شطرنج را خیلی خوب بازی می کند.در حقیقت قهرمان کل بند  است. راستی گیاهخوار هم هست.از یک خانواده پر جمعیت آمده است و از اوضاع و  احوال فکری خانواده اش که صحبت می کند انگار همه جامعه ایران را مقابل  چشمانت تشریح می کند، بخشی ازخانواده اش طرفدار جمهوری اسلامی اند،بخشی هم  جنبش سبزی، یک سوم هم بی تفاوت.</p>
<p style="text-align: justify;">به جزییات ذهنی شان که اشاره می کند، بیشتر جلب توجه می کند:</p>
<p style="text-align: justify;">«پدرم روحانی است، اما اعتقادی به حکومت دینی ندارد.یکی از برادرهایم  جانباز جنگ عراق و ایران است، یکی هم بسیجی و خودم هم چپ مارکسیست.»</p>
<p style="text-align: justify;">به گفته خودش روزی که ماموران برای دستگیری اش به خانه شان آمده بودند،  ابتدا فکر کردند که آدرس را اشتباه آمده اند،چون روی یک دیوار عکس بزرگی از  حسن نصرالله، رهبر حزب الله لبنان و همین طور عکس آیت الله خامنه ای، رهبر  ایران نصب شده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">جمال می گوید: عکس احمدی نژاد هم قبلا روی دیوار نصب بود اما آن برادرم که  بسیجی است وقتی او در سال ۸۸ در مراسم تحلیف مراسم ریاست جمهوری دست آقای  خامنه ای را نبوسید، عکس اش را تکه پاره کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">به خوبی به یاد دارد که روز نهم دی ماه ۸۸ در زندان انفرادی سپاه بود.همان  روزی که حامیان حکومت در برابر تظاهرات معترضان در روز عاشورا ی سال ۸۸به  خیابان آمده بودند تا معترضان را محکوم کنند. می گوید در بند دو- الف  ماموران برای تخریب روحیه زندانی ها مراسم تظاهرات طرفداران حکومت را  مستقیم و با صدای بلند از پشت بلندگو در زندان پخش می کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">جمال با دیدن برنامه های تلویزیون به خودش گفته بود: این تبلیغات نشان می  دهد که در روز عاشورا مردم زیادی در حمایت از جنبش سبز، به خیابان آمده  بودند که حالا اینها این همه خشمگین اند. نشانه های خشم را از تبلیغات و  شعارهایی که می دادند،احساس می کرد.با خودش گفته بود:اینها دیگر چه کسانی  هستند که علیه ما شعار مرگ سر می دهند، بعدها فهمید که سه خواهرش از جمله  کسانی بودند که در آن تظاهرات حضور داشتند و علیه او و دیگر معترضان شعار  داده بودند، آنها شعار مرگ بر برادرشان را سر داده بودند.</p>
<p style="text-align: justify;">داستان زندگی اش را که می شنوم هم خنده بر لبم می نشیند و هم افسوس و تعجب  به سراغم می آید که بر سر این ممکلت چه آمده است.جمال به یکسال حبس محکوم  شده و اسفندماه امسال آزاد می شود..یعنی دو-سه ماه دیگر.</p>
<p style="text-align: justify;">یک نفر دیگر هم هست که سرنوشت تلخ و ناراحت کننده ای دارد. پارسا ۳۵ سال  دارد،هفت و نیم سال را تا آخرین روزهای حکومت صدام حسین در زندان ابوغریب  بوده است وقبل از آن هم دو و نیم سال با اعضای سازمان مجاهدین خلق در کمپ  اشرف بوده و چون خیلی زود تبدیل به مخالفان سازمان مجاهدین شده بود، مقامات  این سازمان او را تحویل دولت صدام حسین داده بودند و آنها هم او را به  زندان ابوغریب می اندازند.در زندان بود تا اینکه هفت سال و نیم بعد  آمریکایی ها وارد شدند و او هم آزاد شد. حالا پس از هشت سال به اتهام رفتن  به عراق و زندگی در کمپ اشرف توسط جهموری اسلامی ایران در زندان اوین به سر  می برد، هنوز حکمی برایش صادر نشده است.</p>
<p style="text-align: justify;">مسعود پدرام از او می پرسد که ازدواج کرده است یا نه؟و وحید لعلی پور با  خنده ای جواب می دهد:«وقت نداشته که ازدواج کند، همه اش در زندان بوده است،  از این زندان به آن زندان.»</p>
<p style="text-align: justify;">دیروز یک نفر را آورده اند که خودش می گوید وابسته به جریان انحرافی است و  من چقدر تعجب می کنم که چطور همان عنوانی را به خودش می دهد که متهم  کنندگانش به او و جریان وابسته به او داده اند.از این ناراحت است که اگر سه  روز دیرتر می گرفتندش، الان استاندار سیستان و بلوچستان بود. راست و دروغش  با خودش.</p>
<p style="text-align: justify;">نکته جالب گفت و گوی کوتاهی است که در حیاط بند با فریدون صیدی راد یکی از  هم اتاقی های ما داشت.از فریدون می پرسد:شما از فتنه سبز هستید؟ فریدون  جواب داده بود:«فتنه سبز نه! من از جنبش سبز هستم»</p>
<p style="text-align: justify;">و بعد خودش گفته بود:«من از جریان انحرافی هستم.»</p>
<p style="text-align: justify;">اهل خوزستان است و آن طور که خودش می گوید ۱۵ نفر هستند که با هم بازداشت  شده اند و پس از دو هفته از دو-الف سپاه به بند ۳۵۰ آورده شده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">خدا،آخر و عاقبت این ممکلت را به خیر کند.به قول سعید متین پور باید  خودمان را برای پذیرایی از جنبش انحرافی! آماده کنیم.حتما تا قبل از  انتخابات تعدادی دیگر از آنها را به اینجا می آورند.روزگار و چرخش چرخ  گردون بزرگترین آموزگار است.این جمله را در داستانهای دوران دبستان می  خواندیم و درکش برایمان سخت بود.حالا به چشم خودم دارم تبلورش را می  بینم.اینها که تا دیروز به ما خس و خاشاک می گفتند و لاف پیروزی می زدند و  سرمست از قدرت، ما را به زندان می انداختند.حالا خودشان با ما در یک زندان و  حتی یک بند هستند.تا فردا چه پیش آید و چه کسان دیگری به این زندان آورده  شوند؟</p>
<p style="text-align: justify;">ژیلای عزیز،</p>
<p style="text-align: justify;">این روزها هوا سرد است و کمتر از اتاق بیرون می روم.باران و برف که می  بارد هر یک از زندانی ها با حسرت از پنجره به بیرون نگاه می کنند و یاد  خاطره های دوردست خود در هوای برف و بارانی می افتند.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی می گوید:کیف می دهد الان در شمال باشی، آن یکی می گوید که رانندگی در  این هوا می چسبد و نفر سوم آرزوی اسکی و لیزخوردن توی برف را دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">و ژیلا، من یاد روزهای برفی می افتم که با هر برفی از تو می خواستم برویم  بیرون و زیر برف قدم بزنیم، بویژه وقت هایی که برف یخ زده و زیر پای آدم  قروچ قروچ می کند ، اما تو بیشتر وقت ها می گفتی سردم است و… نمی آمدی و من  آنقدر اصرار می کردم که گاهی بالاخره راضی می شدی…هرچند بیشتر وقت ها موفق  نمی شدم و تنهایی می رفتم زیر برف..</p>
<p style="text-align: justify;">ژیلا، هنوز هم همانقدر سرمایی هستی؟هنوز هم برف که می آید علاوه بر  شوفاژهایی که در خانه روشن است، بخاری برقی کوچک ات را هم روشن می کنی و  نزدیکش می نشینی و کتاب می خوانی؟ و می گویی چه کیفی دارد بیرون برف ببارد و  آدم خودش را به بخاری برقی بچسباند؟ یادت هست من مسخره ات می کردم که آدم  باید خیلی بی ذوق باشد که وقتی چنین برف زیبایی می بارد توی خانه کز کند…و  تو می گفتی که بی ذوق هستم دیگه بهمن..چی کار کنم؟</p>
<p style="text-align: justify;">هر بار هم که در روزهای برفی موفق می شدم تو را بیرون ببرم، با دوز و کلک  تو را زیر درخت هایی می بردم که روی شاخ هایش یک عالمه برف نشسته بود.کلک  هم این بود که می گفتم :ژیلا ببین چقدر برف روی این درخت نشسته و بعد دستت  را می گرفتم و به طرف درخت می کشیدم و می گفتم بیا زیر درخت تا خوب برفها و  شاخه های سفید شده اش را ببینی و بعد ناگهان با پا محکم به درخت می  کوبیدم، برف ها روی سرت آوار می شد و تو مثل آدم برفی سفید سفید می شدی و  تو هر بار با همین کلک دوباره فریب می خوردی.</p>
<p style="text-align: justify;">محمد حسین خوربک تازه از مرخصی بازگشته است، فرزندش تازه متولد شده، اسم  دخترشان را دینا گذاشته اند.بچه ها از او در باره معنای نام فرزندش می  پرسند و او می گوید:آنطور که همسر محترم ما از لابلای دایره المعارف پیدا  کرده، دینا یعنی وجدان آگاه و بیدار.</p>
<p style="text-align: justify;">حسین جوان خیلی خوب ، با روحیه و با نشاطی است، از آنهایی است که وقتی می  بینی اش از خودت خجالت می کشی که مبادا کم بیاوری.چند روز پیش از زایمان  همسرش چند بازجوی وزارت اطلاعات از او خواستند درخواست عفو بنویسد تا آزادش  کنند، اما پاسخش نه بود.بازجوها به او گفته بودند:«تو احساس نداری.مگر نمی  دانی همسرت به زودی زایمان می کند و بهتر است تو در کنارش باشی.»</p>
<p style="text-align: justify;">جواب داده بود اگر قرار است برای خوشحالی همسرم و به خاطر اینکه شب تولد  فرزندم کنارش باشم عفو بنویسم اما همیشه از این کار خودم پشیمان باشم،  ترجیح می دهم نه تنها روز تولد فرزندم بلکه تا لحظه تمام شدن حکم ام در  زندان بمانم.اینطوری اگر روزی فرزندم پرسید که زمان تولدش کجا بودم، با  افتخار خواهم گفت برای اینکه تو آینده بهتر و آزادی داشته باشی در زندان  بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">همین الان که دارم این نامه را برایت می نویسم ۲۷ نفر را آورده اند که  جرمشان عضویت در القاعده است.بچه های کردستان ایران اند و همه شان هم جوان  اند.مسن ترین شان به زحمت بالای ۳۵ سال سن دارد.برخی از آنها دو سال است که  بین زندانهای سنندج و زنجان در رفت و آمدند.کارگر، دستفروش، شاگرد نانوا و  خیاط.با سواد ابتدایی و چند نفری هم دبیرستان را پشت سر گذاشته اند.</p>
<p style="text-align: justify;">آدم می ماند این مملکت به کجا می خواهد برود؟ فقط در یک کردستان چهار-پنج  گروه مسلح با تفکرات و گرایش های متضاد فعال اند.از این معجون چه در خواهد  آمد، نمی دانم؟حالا موضوع فشارهای غرب و تهدیدات خارجی را هم به آن اضافه  کن، به علاوه ی بیکاری، تورم، ناکارآمدی و فساد روز افزون حکومت و ناتوانی  اش در حل مسائل و مشکلات روزمره مردم.در این دو سال نزدیک به ۵۰ نفر از  اعضای القاعده را در اینجا دیده ام.</p>
<p style="text-align: justify;">خبرهایی که از بیرون می رسد، هم ناراحت کننده است و هم امیدوار  کننده.حقیقتش را بخواهی گاهی من می ترسم، برای تو، خودم، ایران و  مردمانش.از این دولت کمتر دور اندیشی و تفکر دیده ایم و همین است که بیشتر  نگرانم می کند.</p>
<p style="text-align: justify;">خیلی شب ها خوابهای بد و ترسناک می بینم.دیگران هم همینطورند.بیشتر خواب  ها حول و حوش جنگ، درگیری، و اعدام است.از همه بدتر این است که اغلب  خوابهایمان تکراری است.تعدادی از زندانی ها می گویند مدتهاست که خوابهایشان  را به یاد نمی آورند و برخی دیگر هم ترجیح می دهند در باره اش با کسی حرف  نزنند.عده ای اگر خوابی می بینند، خوابی است که همه رویدادهایش در محیط  زندان می گذرد، حتی دوستان و آشنایان خود را نیز در محیط زندان می بینند.</p>
<p style="text-align: justify;">احساس می کنم دربرابرمان چشم انداز بی انتهایی وجود دارد، چشم اندازی که  مبهم و گاه تیره و تار است، انگار کشور نیز به یک زندان بزرگ تبدیل شده  است.در تمام این سالها و حتی پیش از آنکه ما چشم به این جهان باز کنیم،  تلاش همه مبارزان این بود که برای مردم ایران خوشبختی بیاورند.روزی که یک  ایرانی اگر خواست به میدان اصلی شهر برود و با تمام توان علیه دولت فریاد  بزند و کسی به او کاری نداشته باشد.اگر دلش خواست فریاد بزند:ای خدا!ما چه  دولت نالایق و فاسدی داریم.این آزادی همه آرزوی ما بود.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا پس از این همه سال انگار در همان نقطه اول ایستاده ایم.کشور چند پاره  و از آن بدتر دل های چند تکه شده و آرزوهای دست نیافتنی. چند روز پیش با  جواد مظفر صحبت می کردم، خاطره ای از مهندس سحابی برایم تعریف کرد.خاطره  گفت و گویی که مهندس سحابی، این پیر سیاست و مبارز ایران به او گفته بود  :ما پنجاه سال است که تمرین شکست می کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">راستش را بخواهی بر خلاف گذشته خیلی بدبین شده ام، یادت هست همیشه به من  می گفتی تو بیش از حد خوش بین هستی.حالا تا حدی بدبین شده ام.ما تازه داریم  یاد می گیریم.کم کم و آهسته.اما آن بیرون اتفاقات خیلی سریع تر از ما در  حال رقم خوردن است.</p>
<p style="text-align: justify;">می دانی، ما برای هیچ چیز خودمان را آماده نکرده بودیم.انگار آن عقب  ماندگی تاریخی ایران باز هم گریبانگیرمان شده است.در تمام این سالها باید  بیش تر یاد می گرفتیم، بیشتر خودمان را برای روبرو شدن با حوادث آماده می  کردیم، باید بیشتر می خواندیم، باید اتاق فکرهای قوی می داشتیم، باید  سازمان و برنامه ریزی می داشتیم…اما نمی شود افسوس گذشته را خورد.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی با خودم فکر می کنم، همچنانکه در جریان کودتای ۲۸ مرداد ماه،  آمریکایی ها و انگلیسی ها تمام رویاهای ما را بر باد دادند، این بار هم  ممکن است با یک بدشانسی تاریخی روبرو شویم.در تمام سالهای گذشته ما کم  اقبال بوده ایم و بسیار بدشانس.این ناقوس جنگ اگر واقعا نواخته شود، به ضرر  جنبش سبز است و همه ما نگرانیم.وقتی می گویم ما یعنی اغلب ما زندانیان  سیاسی.</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی یک اتفاق در زندگی یک آدم بیشتر از آنچه فکر کند سرنوشت ساز و تعیین  کننده است.همین نوع اتفاق ها که خارج از توان و اراده ماست، می تواند مسیر  ملتی را دگرگون کند.خوب که به تاریخ معاصر ایران نگاه کنیم از این حوادث  سرنوشت ساز تاریخی در اطرافمان زیاد می بینیم.اگر بخواهم با بدبینی بیشتری  قضاوت کنم، گاهی احساس می کنم بدشانسی تاریخی ملت ایران هم به گونه ای هست  که چندان چشم انداز روشنی را در برابرم نگذارد.نمی دانم شاید زیادی بدبین  شده ام، شاید هم خرافاتی ..اینها فکرهایی هست که زیاد در ذهنم می گذرد .نمی  خواهم به تو دروغ بگویم، می خواهم رو راست به تو بگویم گاهی وقت ها خیلی  مایوس می شوم.</p>
<p style="text-align: justify;">اما نه، نگران نباش! چیزهای امیدوار کننده ی زیادی هم هنوز هست. بعد از  این همه فشار و سرکوب که جنبش سبز در دوسال و نیم گذشته پشت سر گذاشته است،  هنوز هم صداهای پرتوان اعتراض شنیده می شود، هنوز زندانی ها استوارند و از  درون زندان پیام مقاومت می فرستند و این من را امیدوار می کند و من ترجیح  می دهم همچنان امیدوار باشم.</p>
<p style="text-align: justify;">عزیزم، یادت نرود که در هرپیچ تاریخی، حوادثی نهفته است که هرگز فکرش را  نمی کنی، حوادثی که حتی باهوش ترین و حسابگرترین آدم ها را هم متعجب خواهد  کرد و چرا این بار این اتفاق سربلندی و آزادی ایران نباشد.بیا همچنان  امیدوار باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">مواظب خودت باش</p>
<p style="text-align: justify;">بیست و چهارم دی ماه ۱۳۹۰</p>
<p style="text-align: justify;">بند ۳۵۰ اوین</p>
<p style="text-align: justify;">اتاق ۹</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: کلمه</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47573/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تو از این برف فرود آمده دلگیر مشو؛ نوشته‌ی جواد علیخانی از درون زندان</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47528</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47528#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 08:02:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47528</guid>
		<description><![CDATA[جواد علیخانی ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/javad-copy.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-47529" title="javad-copy" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/javad-copy.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a>مادرم! مهربانترین مهربانان!</p>
<p style="text-align: justify;">درمانده ام که سخن را چگونه آغاز کنم و چه بگویم که شرمسار نباشم، و آنگونه که شایسته و بایسته باشد بتوانم حق مطلب را ادا کنم؛ چرا که بر این باورم &#8220;کلام آغاز نمی شود تا ندیدنت.&#8221; با این وجود می خواهم مطلع سخنم را با ذکر خاطره ای از دوران کودکی آغاز کنم. به خاطر داری در یک روز سرد زمستانی که برف می بارید و من نیز پشت پنجره ایستاده بودم و با حسرت و اندوه دانه های بلورین برف را به نظاره نشسته بودم که به آهنگی دلنشین چگونه می رقصیدند و بر زمین می نشستند ؛ و سنگفرشهای کوچه و خیابان را از پلیدی ها و زشتی ها پنهان میکردند و پاکی و طراوت را برای زمین به ارمغان می آوردند .</p>
<p style="text-align: justify;">نیک به یاد می آورم که چگونه حسرت بازی های کودکانه را در چشمانم خواندی و پاسخم دادی و شال و کلاهم کردی تا سرگرم برف بازی شوم &#8230; و آه که چه لذت بخش بود لحظه ای که دانه های برف روی دستانم می نشست و من نیز با حسرت تماشا می کردم که چطور بر روی دستانم آب می شوند و خود را فنا کرده تا مایه ی حیات را به ما آدمیان ارزانی دارند &#8230; در لحظاتی که از شدت سرما می لرزیدم و توان سخن گفتن و حرکت کردن نداشتم که می آمدی و در آغوشم می کشیدی و گرمای وجودت به من هدیه میدادی . حال از آن روزها سالها میگذرد و با مرور خاطرات بیشمار دوران کودکی  پی می برم که چگونه در این سالهای طولانی مهر مادری را بر من ارزانی داشتی و درس عشق ، مهر ، صلح و آزادی را به من آموختی .</p>
<p style="text-align: justify;">گاهی اوقات پیش می آید که در زندان ، حتی برای لحظاتی کوتاه ، چشمانم را می بندم و از معبر زمان عبور می کنم تا به آن روزگار دوران خوش کودکی بازگردم و آن خاطرات را از نو تجربه کنم تا همیشه بودنت را در کنارم احساس کنم . ولی افسوس پس از چند لحظه که چشمان را باز میکنم ، تو را نمیبینم و به یاد می آورم که در این قفس محصورم . در این لحظه است که غم تمام وجودم را فرا میگیرد و سکوتی تلخ بر من حکمفرما می شود و این دیوارهای سرد و بی روح را در مقابل چشمانم میبینم که نه حرف می زنند و نه احساسی دارند و هرچه هست ، سراسر رعب است و هراس &#8230; و ازینکه در کنارت نیستم خود را در قعر عجز و عسرت احساس میکنم .</p>
<p style="text-align: justify;">هرچه هست سایه ی شوم و هولناک قدرت است که بالای سرم خیمه زده است و من تمام توان خود را به کار می بندم ، پنجه در دیوار افکنده تا شاید روزنه ای از امید بیابم و خود را دوباره در آغوشت ببینم و آرام گیرم .</p>
<p style="text-align: justify;">مادر ! ای زلال تر از باران !</p>
<p style="text-align: justify;">حال که از بیم هایم سخن گفتم و از ناتوانی هایم  هراس هایم ، شاید بهتر باشد تا جانب انصاف را گرفته و از امیدهیم نیز سخن بگویم . چرا که معتقدم این بینش و زاویه نگاه هر کس است که غم و شادی و نشاط و اندوه و نیز بیم و امید را رقم میزند .</p>
<p style="text-align: justify;">علی رغم سپری شدن روزها و شبهایی به دور از آزادی و نیز گذر ایّام جوانی ام در پس دیوارهای سردِ سپیدار و کارون و اینک نیز اوین ، خوشحال و خرسندم از اینکه زندگانی و حیاتم معنایی جدید یافته و تجربه ای نو بدست آورده ام .</p>
<p style="text-align: justify;">علی رغم تمام تلخی های حاصب از محدودیت ها وو دوری از خانه و کاشانه و جامعه ، بزرگترین موهبت زیست در زندان این بود که در سایه سارِ دوستان با طراوت تر از گل زیسته ام و همگی با مشت های گره کرده مشق زندگی کرده ایم به سرسبزیِ جنبش سبز .</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین با این بینش به خود و جامعه بوده است که سرشار از حیات گشته ایم و با اینکه در بندی با دیوارهای بلند و زمخت و بی روح محصوریم ، همه دست در دست هم داده ایم تا این ترانه ها را با عشق به وطن زمزمه کنیم : &#8220;هستیم ، ایستاده ، بیدار ، امیدوار &#8230; &#8220;.</p>
<p style="text-align: justify;">امیدوار به آینده ای برای ایرانی آباد و آزاد ، امیدوار به &#8220;بودن&#8221; برای &#8220;طرحی نو درانداختن&#8221; ، امیدوار به آینده ای که به باور من زود خواهد آمد و در آن ایّام دیگر نشانه ای از ظلمت شب نخواهد بود . آری با این طرز فکر است که میتوانیم با تکیه بر امید و نیز با همدلی و همراهی یکایک همبندیان ، روحی تازه بر کالبد سخت و سرد زندان دمیده تا زندان را دانشگاهی برای آموختن و تجربه کردن برای خود تبدیل کنیم و نیز پیوندی عمیق و عاطفی با مردمان ایرانزمین ، حیاتی سبز را در رگهای متصلّب جامعه مان جاری کنیم ، تا همگان بدانند که با صبر و استقامت و اراده ای راسخ و زلال میتوان اساسِ زندگی بشری که همانا &#8220;آزادی&#8221; می نامندش را برای جامعه مان که به راستی شایسته آن است ، به ارمغان آورد .</p>
<p style="text-align: justify;">معنای هستی ام</p>
<p style="text-align: justify;">به عشق تو و امید به دیداری نو ، تحمل روزهای تلخ زندان حقیقتاً برایم سهل و آسان گشته است . در یکی از همین روزهای آغازین زمستان بود که در حیاط قدم میزدم و تنها باد مهمان تنهاییم بود و در اندیشه ایام نه چندان دور به سر می بردم . روزهایی که بیرون از زندان بودم ولی در حسرت چشیدن طعم آزادی . و دنیای پیرامونم رفته رفته از زندگی تهی می شد و زمین نیز از زیستن خسته بود و من نیز در این وضعیت ، هر کجا قدم میگذاشتم ، شب با سرعتی تصور ناپذیر پشت سرم فرا می رسید . گویی همه جا سیاهی شب در پی من بود و هر کجا که میرسیدم ظلمت و تباهی فرود می آمد و گورستانی سرشار از سکوت در ذهنم نقش می بست و چون پتکی کالبدم را فرو می ریخت و گرچه این را با چشمانم نمی دیدم ولی به راستی با تمام وجود و با تک تک ذرات بدنم احساس می کردم .</p>
<p style="text-align: justify;">مادر عزیزم</p>
<p style="text-align: justify;">در تمام سالهای حضورم در دانشگاه و در طول مسیر خوابگاه تا دانشگاه ، این حس با من همراه بود و من نیز به ناچار به راهم ادامه می دادم و مسیرم را پیش میگرفتم و سایه ظلمت و خفقان و استبداد سر به سرم می گذاشت ، آزارم می داد ، عذابم میداد . سایه ای که وجودم را در هاله ای از ابهام قرار داده ، سایه ی شوم استبداد که هستی را به نیستی مبدل کرده بود . در این لحظه بود که قاصدکی که سکوت شب را نشانه رفته بود مهمانم شد و دلتنگی هایم را از بین برد و خستگی هایم را شکست . تصمیم گرفتم به نبردی نابرابر با نیستی تن در دهم و تکلیف خویشتن را روشن کنم ، لذا از بین دو گزینه دانشگاه ، اخذ مدرک ، تحصیلات عالیه &#8230; و رفتم به زندان و معنایی دوباره به زندگی بخشیدن و فریاد برآوردن و سیاهی شب را نشانه رفتن ، گزینه دوم را انتخاب کردم و در مسیری پا نهادم که حیاتم معنایی دوباره یافت . این گونه شد که کیف و کتاب و خاطرات شیرین دانشگاه را رها کردم و میله های سرد و پولادین سلولهای انفرادی و دیوارهای بلند و زمخت و بی روح زندان را در آغوش کشیدم تا رهایی بزرگتری بدست آورم .</p>
<p style="text-align: justify;">مادرم ، بهانه هستی ام و فلسفه وجودی ام</p>
<p style="text-align: justify;">شاید که تصمیمم در ابتدا خودخواهانه می نمود . چرا که شما با تمام رنج ها و سختی های زندگی آرزویی دگر برایم داشتید و آینده ای دیگر برایم ترسیم نموده بودید . به دور از زندان و حبس ، خواسته شما را اجابت نکردم و عصیانگری نمودم و آرزوهای شما را برآورده نساختم و از این حیث به شما و خانواده بدهکارم و امید آن می رود که تا در آینده ای نه چندان دور بتوانم قدردان زحماتتان باشم . خوب به یاد می آورم روزهایی در مهر ۸۶ که در یکی از خیابانهای اهواز ربوده شدم . چه مدت که از من بی خبر بودی و چه سختی ها که تحمل نکردی و دائم در رفت و آمد از کرج به اهواز تا بلکه خبری از من بگیری و دریغ که هیچ پاسخت نمیدادند .</p>
<p style="text-align: justify;">مگر من میتوان آن لحظات را درک کنم که مادری چه کشید از بیخبری مطلق از فرزندش . و حقیقتاً نمیتوانم بفهمم که چه دشواری ها و دردها کشیدی ولی بازهم در سینه حبس کردی و تاکنون نیز برایم بازگو ننمودی .</p>
<p style="text-align: justify;">عزیزترینم</p>
<p style="text-align: justify;">به وجودت افتخار میکنم که چه زود توانستی واقعیت را بپذیری که به هر حال این سالها را در زندام خواهم بود و مهم تر اینکه خود را با شرایط سخت و دشوار من هم آغوش دیدی و سهم بیشتری از سختی ها و تلخی هارا بر دوش کشیدی و دلتنگی هایم را سهیم شدی و به وضوح دیدم که چه عاشقانه با دلتنگی های دیگر خانواده های زندانیان همراه و هم درد گشتی .</p>
<p style="text-align: justify;">این روزها به انمدازه تمام عمرم دلتنگ تو ام و آرزوی آن دارم تا در آغوشت بگیرم و روی چون ماهت را که تمثالی از عشق و صبر و ایستادگی ست را غرق در بوسه کنم . بدان که به داشتن مادری چون تو افتخار می کنم که اینچنین همراه و همدل من بودی و هستی . افسوس میخورم که فقط هفته ای دوبار می توانیم هم را ببینیم . آنهم از پشت دیوار های شیشه ای سرد اوین که با میله ها آذین شده . در آن لحظه ملاقات  که چشمان بارانی ات را می بینم ، آتش به خرمن هستی ام می زند و تنها نفسهای گرم وجودت است که مرا به وجد می آورد . به هستی ام معنا می بخشد و سخنت موسقی ای دلنشین روحی تازه بر کالبدم می دمد . و انر‍ژی ام مضاعف می گردد با دیدنت ، با شنیدن صدایت ، با خنده هایت &#8230; چرا که خواسته ای تا قرص و محکم بایستم و باکی نداشته باشم و مضمون حرفهایت همیشه این جمله بوده است که :&#8221; تاریک ترین ساعت شب ،‌درست ساعات قبل از طلوع خورشید است ، پس همیشه امید داشته باش .&#8221; پس به من نیز حق بده تا خواسته ای داشته باشم و آن اینکه کوچکترین نگرانی از نبود من نداشته باشی و دلواپسی از بودن من در زندان به خود راه ندهی و همیشه در کنارم بایستی ، همانطور که تاکنون همراهم بوده ای .</p>
<p style="text-align: justify;">مادر عزیزم</p>
<p style="text-align: justify;">روزهای دوشنبه که می شود با اینکه می دانم چه سختی هایی را متحمل می شوی و با کهولت سن رنج های مسیر کرج تا اوین را به جان می خری و در سرما و گرما و به هر وسیله خودت را به زندان می رسانی ، لحظه شماری میکنم و چشم انتظار حضورت هستم .</p>
<p style="text-align: justify;">افسوس که تنها ٢٠ دقیقه رویت را می بینم. دقایقی که یک عمر برایم ارزش دارد و حضورت به من معنا می بخشد و لحظات پایانی ملاقات را به یاد می آورم که وجود نازنینت ققنوس وار می سوزد تا از خاکسترش ققنوسی جوان و باطراوت چون فرزندش بروید. اینگونه میشود که با دیدن این عشق در چشمانت احساس غرور می کنم و مهر مادری را در تک تک ذراتم حس میکنم و اینکه نگاهت سرشار از رازهایی ست که در دل داری و نمیگویی و من تنها می توانم به تفسیر و تاویل روی بیاورم که مضمون کلام و نگاهت می تواند این سخنان آهنگین باشد:</p>
<p style="text-align: justify;">کوچه ها منتظر بانگ قدم های تو اند / تو از این برف فرود آمده دلگیر مشو</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://www.rahana.org/prisoners/?p=5292" target="_blank">جواد علیخانی </a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47528/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزهای بی‌کابوس منتظر ماست؛ نوشته مزدک علی نظری از زندان اوین</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47473</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47473#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 15:41:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47473</guid>
		<description><![CDATA[ مزدک علی نظری]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/4a8164fbaa.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-47474" title="4a8164fbaa" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/4a8164fbaa-224x300.jpg" alt="" width="134" height="180" /></a>مزدک علی نظری، روزنامه‌نگار حوزه فرهنگ و هنر، و منتقد اجتماعی که در جریان سرکوب های پس از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت و به حبس محکوم شده دلنوشته ای را از زندان اوین منتشر کرد که شرح حال بسیاری از جوانان این مرز و بوم است.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">این روزنامه نگار که سابقه همکاری با نشریاتی چون فرهیختگان، تماشاگران، نسیم و سینما را دارد در آخرین ساعات روز ۱۷ آبان‌ماه سال ۱۳۸۸ در منزل شخصی اش بازداشت شده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">علی نظری متولد سال ۵۶ و دانشجوی اخراجی رشته ادبیات است. او سردبیر سایت &#8220;خبرنگاران صلح&#8221; و همکار پیام آوران، رویش، نوآوران و ایران ورزشی بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">سایت &#8220;خبرنگاران صلح&#8221; چند روز پیش از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری فیلتر شد. مزدک‌علی نظری در سال ۸۶، از جمله برندگان جایزه &#8220;یار قلم&#8221; بود. این جایزه به یاد مهران قاسمی، روزنامه‌نگار فقید ایرانی، به پنج خبرنگار برتر سال داده شد.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">این روزنامه نگار و وبلاگ نویس تا پیش از انتخابات ریاست جمهوری دو سال پیش سابقه فعالیت سیاسی یا دستگیری نداشته بود در بهمن ماه سال ۱۳۸۸ پس از تحمل بیش از ۳ ماه بازداشت غیرقانونی از زندان بطور موقت آزاد شد اما از شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب و توسط قاضی مقیسه به تحمل سه سال و چهار ماه حبس تعزیری محکوم شد.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">متن کامل این نامه بدین شرح است:</p>
<p style="text-align: justify;">پیش از بازگشت به اوین ساعت‌ها درباره این‌که کدام گفتنی‌ها باقی‌مانده و می‌خواهم در این نامه برایتان از چه بنویسم، فکر کرده‌ام. حقیقت این‌که ناگفته کم نیست و اگر فرصت بود، چه بسیار چیزها بودند که برای شرح آن‌ها کلمه کم می‌آمد و ساعت سر می‌رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">قصه آنچه در دو سال گذشته بر من و هزاران تن مثل من گذشته، بسیار شنیدنی‌ست. کسی توصیه کرد کتاب خاطراتم را بنویسم، و جالب بود که گفت: «از همان اول را بنویس.»</p>
<p style="text-align: justify;">منظورش این بود که حکایت را از زمان کودکی‌ات آغاز کن. گفتم: خاطرات من به چه درد می‌خورد؟ من هرگز عضو هیچ گروه و دسته سیاسی نبودم، خانواده‌ام هم نبودند. زندگی من قصه‌ای که به درد وصله کردن به خاطرات سال ۸۸ و زندانی شدنم بخورد، ندارد. مرد عاقل خندید، گفت: «خوب، اصلا چرا زندانی شدی؟ سیاسی بودی؟»</p>
<p style="text-align: justify;">راستی چرا؟ من چه‌طور از یک نویسنده ساده، یک روزنامه‌نگار حوزه فرهنگ و هنر، یک منتقد اجتماعی؛ به یک تروریست خطرناک و محکوم امنیتی- سیاسی بدل شدم؟</p>
<p style="text-align: justify;">من هم مثل همه شما روزگاری کودکی بودم که در همین کشور، همین نظام چشم باز کردم و کم‌کم خودم را شناختم. دبستان می‌رفتیم، موهایمان را از ته کچل می‌کردند، با سایر همشاگردی‌ها صف می‌ایستادیم و زیر باران می‌لرزیدیم و تکبیر می‌گفتیم: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر شوروی، مرگ بر اسرائیل، درود بر رزمندگان اسلام، مرگ بر منافقین و صدام!»</p>
<p style="text-align: justify;">هواپیماهای صدام روی سرمان بمب می‌ریختند و رزمندگان اسلام می‌جنگیدند تا روح آن همکلاسی‌مان که موقع آژیر قرمز و رفتن به پناهگاه زیر دست و پا کشته شده بود، شاد شود. ما مرگ بر این و آن می‌گفتیم و هرکس آرام مشتش را تکان می‌داد و فریاد نمی‌زد را از صف بیرون می‌کشیدند تا تنبیه شود. چندوقت یک‌بار هم با اسم کشورهای تازه‌ای آشنا می‌شدیم؛ مثلا فرانسه، آلمان یا هرجای دیگری که دستور می‌رسید مرگش را از خدا بخواهیم.</p>
<p style="text-align: justify;">آن وقت‌ها بابا هنوز توی بازداشتگاه بسیج تحقیر نشده بود تا قید درجه‌هایش را بزند و هنوز همان «جناب سرهنگ» بود که یک شهر دعایش می‌کردند و دوستش داشتند. هنوز «نسرین» به جرم حمل یک کتاب دستگیر نشده بود و خواهری داشتم که برایم قصه «ماهی سیاه کوچولو» را بخواند. هنوز دست و پا زدن یک مرد بالای دار جرثقیل را با چشم‌های هفت سالگی‌ام ندیده بودم. هنوز زخم را تجربه نکرده بودم، هنوز درد نکشیده بودم، هنوز نمی‌دانستم انفرادی چیست، ظلم چیست، تجاوز و خون چیست.</p>
<p style="text-align: justify;">زمین که می‌خوردم، زانوهایم که به آسفالت کوچه می‌سایید، فکر می‌کردم زخمی شده‌ام. درد داشت و خون می‌آمد، به من می‌گفتند دارم مرد می‌شوم. من گول می‌خوردم. گریه هم می‌کردم، ولی فکر می‌کردم دارم مرد می‌شوم. می‌خواهم بگویم مرد شدن من و هزاران من مثل من، درد داشت&#8230; اما بعدتر که دل‌هامان زخم شد، درد گرفت و با هیچ مرهمی خون دل‌مان بند نیامد، فهمیدیم که ما گول خورده بودیم و باید دوباره و دوباره و دوباره مرد می‌شدیم؛ هر بار به شکلی و هر دفعه به بهانه‌ای&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">فرصت کوتاه است و همین اشاره کافی‌ست تا تو بدانی دارم از چه چیز حرف می‌زنم. تو خودت این همه را تجربه کردی؛ با من از هراس آن مردان مسلح که با پاترول توی خیابان می‌گشتند و به پاهای مادرت اشاره می‌کردند لرزیده‌ای. مرده‌های بی‌سر بمباران که پشت وانت بار می‌زدند و به «بهشت» زهرا می‌بردند را دیدی. وقتی جوان‌تر بودی به جرم پوشیدن شلوار لی و پیراهن آستین‌کوتاه تحقیر شده‌ای. نه، به همان روسری رنگی‌ات که به خاطرش اشک تو را درآوردند قسم، گناه از ما نبود. به تویی که توی خیابان باتوم خوردی و فریاد زدی می‌گویم، تویی که عشقت &#8211; و جرمت- همان چندتا نوار موسیقی بود، تویی که با معشوقت همان چند دقیقه قدم زدن را می‌خواستید و بس؛ به شما می‌گویم که حرف من را می‌فهمید. می‌گویم: نه، گناه ما نبود که می‌خواستیم زندگی کنیم و آن‌ها نمی‌گذاشتند.</p>
<p style="text-align: justify;">از همان اول، ما ناخواسته و ندانسته اسیر بازی آن‌ها بودیم. مایی که زندگی را دوست داشتیم و حرف عاقلانی که می‌گفتند «اینجا نفس‌کشیدن هم سیاسی است» را نمی‌فهمیدیم. ما چه می‌دانستیم؟ من و تو چشم باز کردیم و وسط این لجنزار سیاست‌زده ذره‌ذره بزرگ شدیم. با ما هرچه کردند تحمل کردیم، هرچه گفتند عمل کردیم، من و تو برای این زندگی چه‌قدر زندگی نکردیم! می‌گویند آدمی به رویاهایش زنده است؛ شمردی که من و هزاران‌هزار مثل من، مثل تو &#8211; از کودکی‌هامان تا حالا- چند آرزو را قربانی کردیم؟</p>
<p style="text-align: justify;">ما کودکان سر به‌راه دیروز، ما فرزندان این دوران سخت، حالا بزرگ شده‌ایم. بزرگ شده‌ایم و چمدان آرزوهای مرده‌ای که با خود حمل می‌کنیم هم بسیار بزرگ شده است. ما نه امروز، که از همان وقتی که چشم باز کردیم و خودمان را شناختیم بازداشت شده‌ایم. من نه امروز، که از همان وقتی که داشتیم در آغوش مادرمان شیر می‌خوردیم زندانی شده بودم. تا چند وقت پیش ظاهرن یک شهروند معمولی، یک نویسنده ساده بودم؛ ولی کسانی از صف بیرونم کشیدند و گفتند که من، دوستانم، خانواده‌ام، خوانندگان نوشته‌هایم، همه شما و اصلا تمام مردم دنیا اشتباه می‌کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">چهره‌ای که آن‌ها از من می‌خواستند چیز دیگری بود. پس متهمم کردند به: آتش‌زدن اتوبوس‌ها و اموال عمومی، گروگان گرفتن ماموران نیروی انتظامی، سرکردگی اغتشاشگران خیابانی، بالا گرفتن تابلوی حمایت از بازداشت‌شدگان و درخواست آزادی آنان، توهین به مقام معظم رهبری، گرایش چپ مارکسیستی، تهیه فیلم و عکس از کشته‌شدگان حوادث پس از انتخابات، فعالیت تبلیغی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی و همکاری با رسانه‌های معاند بیگانه، دعوت و تحریک افراد به ادامه اغتشاشات و مقاومت و&#8230; (قسمتی از مجموعه اتهامات مطرح شده در دادگاه)</p>
<p style="text-align: justify;">حرف امروز من نه درباره خودم، که درباره همه ماست. دوستان، همه ما متهمیم. متهمیم که در بد زمان و مکانی به دنیا آمدیم. و متهمیم چون هنوز وطن‌مان را رها نکردیم برویم؛ برویم یک جای دیگر و باقی عمرمان را توی یک سرزمین دیگر کابوس ببینیم. روزها هزار بار شکر کنیم که دیگر قرار نیست هرلحظه تن‌مان بلرزد و بترسیم که: بلاخره آمدند سراغ من. و شب‌ها &#8211; بی‌تردید- تا صبح باز کابوس سال‌های رفته را ببینیم، که این یکی را جدن کاری‌اش نمی‌شود کرد!</p>
<p style="text-align: justify;">البته راه دیگری هم هست. این راه دیگر را همه‌مان خوب بلدیم. کسی به ما یاد نداده، دوست هم نداشتند یاد بگیریم، ولی ما خودمان با هم توافق کردیم و نه‌تنها شانه ‌به شانه همدیگر تجربه کردیم و یاد گرفتیم، بلکه با وجود تمام آنچه بر ما رفت هنوز به آن ایمان داریم و محال است مثل سایر آرزوهایی که داشتیم ولی کشتیم، فراموشش کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوستان من، «ایمان» و فقط ایمان می‌تواند ما را نجات بدهد. همه ما درگیر ماجرایی شدیم که دوست نداریم، ولی راه گریزی از آن نیست. هیچ‌کدام‌مان نمی‌تواند خودش را مصون بداند، به قصد عافیت سر به لاک خودش کند یا مثلا میلش نکشد که در این ماجرا نقش داشته باشد. هر بار که شک کردید، به قصه مزدک فکر کنید؛ داستان‌نویسی که به اتهام آتش‌زدن اتوبوس و گروگانگیری ماموران مسلح زندانی شد! بله، اگر کاری نداشته باشید هم آن‌ها با شما کار خواهند داشت. نخواهید هم با شما بازی می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">پس ایمان‌تان را تقویت کنید و خوب مواظب خودتان باشید. روزهای بی‌کابوس منتظر من و هزاران من مثل من و مثل شماست.</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: ندای سبز آزادی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47473/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسعود باستانی را بدون دست بند و پا بند درمان کنید</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47464</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47464#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 08:57:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47464</guid>
		<description><![CDATA[پدر و مادر مسعود باستانی روزنامه‌نگار]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/bastani4.gif"><img class="alignleft size-full wp-image-47465" title="bastani4" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/bastani4.gif" alt="" width="150" height="216" /></a>آقای محسنی اژه‌ای</p>
<p style="text-align: justify;">ما پدر و مادر مسعود باستانی روزنامه‌نگاری هستیم که دقیقا ۳۰ ماه است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان است. روزنامه‌نگاری که در تمام مدت فعالیت حرفه‌ای خود غیر از حق و حقیقت چیزی ننوشت و الان در زندان رجایی‌شهر محبوس است. دیگر از شما سوال نمی‌کنیم که چرا در مدت این ۳۰ ماه فرزند ما از حق مرخصی محروم بود چرا که برایمان مانند آفتاب روشن است که حتی خود شما هم دلیل آن را نمی‌دانید و نمی‌خواهیم از این عدم اطلاع خجل شوید که دادستان کل هستید و لابد باید از تمام روند قضایی اطلاع داشته باشید، حال که شما و دادستان تهران از عدم اعطای مرخصی به مسعود اطلاعی ندارید، گویا دیگر نیازی نیست که از شما سوالی پرسیده شود!</p>
<p style="text-align: justify;">آقای دادستان کل کشور</p>
<p style="text-align: justify;">مدت طولانی است که نامه‌ای برای شما و سایر مسئولین قضایی ننوشته‌ایم. دلیل آن بی‌تفاوتی نسبت به حقانیت و حقوق مسعود نبود بلکه بی‌اعتمادی و ناامیدی از قوه قضاییه جمهوری اسلامی ما را به مرحله‌ای رسانده که کار خود را به خدا واگذار کرده‌ایم و فرزندمان را به او سپرده‌ایم. اما اکنون که وضعیت جسمانی مسعود روز به روز بدتر می‌شود و بر مشکلات گوارشی و دندان درد؛ سر دردهای طولانی مدت و لمس شدن بدن مسعود نیز اضافه شده، خودمان را به حق می‌دانیم تا در نامه‌ای گلایه کنیم و حق داریم نگران جان فرزندمان باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">فرزند ما که یک روزنامه‌نگار مستقل و منتقد است گناهی جز انجام وظیفه حرفه‌ای و انتقاد از شیوه اداره کشور ندارد، انتقاداتی که دلایل آن، نه تنها برای ما که حتی برای خود شما هم روز به روز بیشتر روشن می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">مسعود بیش از ۳۰ ماه است به صورت پیوسته در زندان به سر می‌برد و کاملا غیرقانونی به زندان رجایی‌شهر تبعید شده است. در حال حاضر او علاوه بر محرومیت از تلفن و ملاقات هفتگی و حضوری، امکان استفاده از مرخصی را پیدا نکرده و اکنون سلامتی‌اش در خطر است و نیاز فوری به درمان خارج از زندان دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">انصاف حکم می کند در اینجا از تلاش‌های تیم پزشکی بهداری زندان رجایی‌شهر تشکر کنیم اما به گفته پزشکی قانونی، وی باید به مراکز درمانی خارج از زندان رفته و توسط پزشکان متخصص مورد معاینه قرار گیرد و برخی آزمایشات تخصصی از جمله ام‌آی‌آر و سیتی‌اسکن انجام شود.</p>
<p style="text-align: justify;">فرزند ما حاضر نیست با پابند به بیمارستان اعزام شود چرا که این کار غیرقانونی و برخلاف آیین‌نامه سازمان زندان‌ها می‌داند، کم نبود که بر دستان اهالی قلم دستبند زده شد و اکنون بر پاهای آنها هم بند می زنند! مسعود گفته است در صورت استفاده از پابند توسط مسئولین و در هنگام اعزام به بیمارستان، علی‌رغم بیماری شدید، از اینکار صرف نظر خواهد کرد.<br />
پیگیری‌های ما به دفتر دادستان تهران و معاون وی برای مرخصی استعلاجی تا این لحظه بی‌نتیجه مانده و جالب است بدانید آقایان وقتی برای پاسخ‌گویی به مردم و خانواده زندانیان ندارند. به خوبی می‌دانیم شما قادر به اعمال نظر بر تصمیمات آنان که برای جان و مال مردم تصمیم می‌گیند و اجازه مرخصی به فرزند ما نمی‌دهند؛ ندارید اما امیدواریم حداقل با پیگیری‌های شما مانع از رخدادی غم‌انگیز و تشدید بیماری فرزندمان شوید.</p>
<p style="text-align: justify;">با تشکر<br />
پدر و مادر مسعود باستانی<br />
روزنامه‌نگار دربند در زندان رجایی‌شهر</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: کلمه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47464/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامه احمدرضا احمدپور روحانی  و وبلاگ نویس زندانی به رهبری</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47293</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47293#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 03:57:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47293</guid>
		<description><![CDATA[ احمدرضا احمدپور روحانی  و وبلاگ نویس]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/images3.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-47294" title="images" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/images3.jpg" alt="" width="119" height="153" /></a>بسم الله الرحمن الرحیم</p>
<p style="text-align: justify;">مقام محترم رهبری نظام جمهوری اسلامی ایران</p>
<p style="text-align: justify;">با سلام ودعای خیر</p>
<p style="text-align: justify;">این دومین نامه ی یک زندانی ستم دیده است که دل در گرو اجرای عدالت و نفی ستم دارد.سالهاست که در زمان رهبری شما یر ایران ، شخصیت های سیاسی و مذهبی و علمی ، نامه ها به شما نوشته اند که یا انتقاد داشته اند و گاه سرزنش کرده اند ویا بر آنها ستم روا رفته بود و نزد شما گلایه ها داشته و دادخواهی نموده اند و یا از حیث حقوقی به ساختارها و رفتارها انتقاد داشته اند.</p>
<p style="text-align: justify;">اخیراً شخصیت ارجمند و روزنامه نگار ماهر محمد نوری زاد از ستم هایی که بر خویش و بر دیگران رفته ، گلایه و شکواییه داشته و برای شما نامه ها نگاشته اند و درپی در خواست وی ، فرهیختگانی از حوزه اندیشه و قلم نیز به قصد انصاف و احیای فریضه دینی نامه ها نوشته و یادآوری ها کرده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">نگارنده این نامه نیز در حالی که خود از ستم دیدگان فضای سرد و مه آلود سالهای اخیر است ، زجرها دیده و خون دلها خورده است و معنی واقعی زور و تزویر و ستم را بدون هیچگونه فرصت قانونی برای دفاع از خود با پوست و گوشت و روح خود درک کرده و مزه تلخ بی عدالتی و قانون شکنی در حق خود و دیگران را چشیده است و هم اکنون که این نامه را می نویسد ، در حال گذران دوره در بندی در زندان سپیدار است که بخاطر نوشتن نامه به سازمان ملل متحد و انتقاد به یکی از دستگاههای تحت امر شما و احتمالاٌ به خاطر اشعاری که در پیش از دستگیری سروده ، متحمل این ستم ناروا شده است.با این حال جسارت کرده و برای عمل به تکلیف شرعی و سیاسی ، اجتماعی که چیزی فراتر از تذکر و توصیه نیست ، با یاد سال امام علی (ع) که شما این نام نیک را بر آن نهادید نکاتی را یادآور می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در جامعه ای که ظلم در آن علم باشد و فرایض امر به معروف و نهی از منکر و بعبارتی نقد و نقادی به خصوص نقد عملکرد حاکمان و حاکمیت در آن سرکوب و خشکیده شده باشد، آن جامعه نه تنها جامعه ای با نشاط و با شور اجتماعی نیست ، بلکه جامعه و مملکتی مرده و آلوده به زشتی ها و کژی هاست. از آشکارترین نشانه ها برای تشخیص اینکه حاکمیتی ستمگر است یا نه ؛ همانا بودن یا نبودن نشانه های برپاداشتن فرایض امر به معروف و نهی از منکر می باشد، یعنی برافراشتن یا به زیر کشاندن پرچم نقد و نقادی است.امروزه با فراموش کردن اصل شرعی و قانونی « برائت » در دستگاه های امنیتی و قضایی، بسیاری از جمله نگارنده ی  نامه ، بخاطر در دست گرفتن این پرچم سرنوشت ساز سرکوب ، تحقیر و محبوس شده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما آن چه جای بسی پرسش بسیار است ، عدم پاسخگویی به این همه نامه نگاری دادخواهانه و تظلم خواهی هاست. و البته باید به انصاف نیز اذعان داشت که در بدنه نهادهای انقلابی و دستگاههای حکومتی چون بدنه سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات و نیروهای نظامی و انتظامی و بدنه دستگاه های قضایی و.. بسیارند که بدون انباشتن مال و ثروت نامشروع ، خالصانه و صادقانه به این مملکت خدمت می کنند و تلاش دارند نه تنها بر بالا دستان خویش با نافرمانی ستم نکنند ، که بر زیردستان و منتقدین و مردم ، با فرمانرانی و سوء استفاده از قدرت نیز ستم روا ندارند و ایمان و تقوای خویش را حفظ کرده اند که نادیده گرفتن آنان نیز ستمی دیگر است. اما متاسفانه اندک افرادی هستند که با تعصبات نابخردانه و با نادیده گرفتن قوانین بویژه با عدم توجه به قانون اساسی ایران پا را از محدوده وظایف خویش فراتر گذاشته و بر جامعه و حتی بر حاکمان وهمکاران و هم خدمتی های خود ستم روا می دارند و چهره خوبان و خدمتگزاران واقعی را نزد افکار عمومی و وجدان های بیدار لکه دار کرده اند، که با تاًسف باید پذیرفت ، این عده اندک مورد توجه حاکمیت هستند و بیشترین قدرت حکومتی را در دست دارند!؟</p>
<p style="text-align: justify;">حکایت نافرمانی ، قانون شکنی و روای ستم بر زیردستان و بالا دستان در ارکان و دستگاههای حکومتی و در بین سپاهیان و نظامیان آشکار و پنهان ، امری تازه و مختص نظام جکهوری اسلامی که هنوز در رسیدن به اهداف بزرگ الهی و انسانی راه برای پیمودن بسیار دارد ، نیست ؛ که پیش از این و حتی در حکومت معصومین علیهم السلام و پیامبران (ص) نیز بوقوع پیوسته است ، اما آنچه مورد تمایز واقع می شود آن است که در نظاماتی که صالحان و معصومین چون یوسف پیامبر (ع) ، حضرت داود(ع) ، پیامبر اکرم (ص) و علی (ع) در راس آنها قرار داشت ؛ خود آنان اقدام به خود انتقادی و انتقادپذیری می کردند و مردم را به انتقاد از حاکمان دعوت وتشویق می کردند، پرچم نقد و نقادی در دست گرفته و بر دیگران واجب دانسته تا در برابر ستمگران زیردست  وستمگران در جامعه و متجاوزان بیگانه سخت بر آشوبند و با دستان خویش ستم را در جامعه ریشه کن کرده ، ستمگر را به عدالت ، مجازات نمایند ؛ اما حاکمان و حکومت ستمگر نه تنها پرچم امر به معروف و نهی از منکر را با سکوت معنادار و با خشم دیکتاتورمآبانه خود می سوزانند ، که از افراشتن آن توسط دیگران به خشم آمده برافراشتگان پرچم نقد را سرکوب می کنند!</p>
<p style="text-align: justify;">در جامعه ما نیز همواره برای اقامه زنده نگه داشتن فرایض امر به معروف و نهی از منکر و نقد وانتقاد ، از میان بزرگان دینی و ملی کسانی چون افقه و اعلم فقهاء والمجتهدین زنده یاد آیت الله منتظری (ره) بود که هرگز از عمل به وظایف دینی و ملی اش کوتاهی نکرد و در ادامه راه نیز آیات عظام تقلید صانعی ، دستغیب وبیات زنجانی از میان مراجع تقلید را می توان در راس اقامه کنندگان این فریضه مهم دینی نام برد که به صورت آشکار پرچم این فریضه دینی را بردوش کشیده اند. برخی دیگر از بزرگان مرجعیت که برافراشتن پرچم این فرایض مهم دینی را به مصلحت خویش نمی دانستند ، آشکار وپنهان از حاکمان پایین تر از رهبری انتقاد وگاه نسبت به عملکرد آنان مخالفت کرده و تا حدودی هرچند ناکافی به وظیفه دینی و انسانی خود عمل کرده اند. لذا مراجع ، علمای حوزه علمیه ، اساتید ، فرهیختگان دانشگاه ها ، احزاب ، مردم ، روزنامه نگاران و بسیاری از صاحبنظران عمل به این فرایض الهی را از طریق بیان ، قلم و نامه نگاری ها بر دوش کشیده اند ، اما از خشم و ستم حاکمان بی نصیب نبوده اند.</p>
<p style="text-align: justify;">سال امام علی (ع) :</p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به نامگذاری یکی از سالهای گذشته به نام سال امام علی (ع) توسط شما ، نویسنده این نامه و دست کم آنها که به انقلاب ، ملت و دین می اندیشند و در ذهن و قلبشان چیزی به نام عدالت جای گرفته است ، آرزومند بودیم که جناب عالی به عنوان رهبر و حاکم نظام اسلامی ، بیشترین الگوپذیری را نسبت به امام علی(ع) داشته و در گفتار و رفتار ، نزدیکترین و شبیه ترین به آن حضرت باشد. از این رو برداشت شد که با این گذاری :</p>
<p style="text-align: justify;">۱-شما قصد داشتید با اتخاذ الگو از آن حضرت منش و روش دوره حکومتداری خویش را به منش و روش حکومتداری امام علی(ع) نزدیک و یا شبیه سازید.</p>
<p style="text-align: justify;">۲-شما تلاش داشتید تا حکومت جمهوری اسلامی را به عنوان ادامه دهنده حکومت امام علی(ع) به مسلمانان جهان معرفی کنید و الگوی آنان باشید.</p>
<p style="text-align: justify;">۳-چون نام شما هم نام مبارک امام علی (ع) است و شما از نسل او هستید ، تلاش داشتید تا رفتار شما هم رفتاری علی وار و علی گونه باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">۴-شما قصد داشتید در تداوم حکومت علی (ع) همچون او از آزار رساندن سپاهیان به مردم بیزاری جوئید و سعی بر جلب نظر و رای مردم داشته و به اجرای عدالت و نفی ستم ، آن گونه که علی می گفت و عمل می کرد ، می اندیشید.</p>
<p style="text-align: justify;">۵-شما قصد داشتید در امانت داری و صیانت از بیت المال همچون آن امام بزرگوار رفتار کنید و با خواهش ها و درخواست های خانواده و نزدیکان خود آن گونه عمل کنید که امام علی (ع) با برادر نابینای خود عقیل می کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">حال با فرض اینکه چنین باشد و چنان توقعاتی از شما هست ، توجه شما به عنوان رهبر اسلامی را به نامه ۶۰ امام علی(ع) که حضرت به فرمانداران و مردمان شهرهایی که لشکریان او از شهرهای آنان عبور میکرد، می نوشت، جلب می نمایم.</p>
<p style="text-align: justify;">امام علی(ع) در نامه شصت نهج البلاغه (۱) ضمن بیزاری از ستم احتمالی سپاهیان خود به مردم ، دادخواهی و تظلم خواهی را به « ولی امر» گوشزد می کرد و با نوشتن نامه به فرمانداران و مردمان شهرها و آبادی ها « نهضت نامه نگاری » و نهضت « پاسخ گویی» را آغاز کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">امام علی (ع) در نامه خود آورده است : « انا ابراٌ علیکم و الی ذمتکم من معزة الجیش . من نزد شما و پیمانی که با شما دارم از آزار رساندن سپاهیان به مردم بیزارم.</p>
<p style="text-align: justify;">ودر ادامه خطاب به مردم بیان داشته :</p>
<p style="text-align: justify;">« پس کسی را که دست به ستمکاری زند کیفر کنید.» آنحضرت چنان دقت رسیدگی به شکایات از سوی مردم دارد و چنان بر مجازات ستمگر همت می کرد که خود پشت سر سپاهیان حرکت می کرد و برای رسیدگی به امور مردم به سوی شهرها می آید ، آنجا که می گوید :« وانا بین اظهر الجیش ، فارنعو الی مظالمکم و و ما عراکم مما یغلبکم من امرهم و ما لاتطیعون دفعه اها بالله ولی ، فانا اغیره معونة الله » « و من پشت سر سپاه در حرکتم ، شکایت های خود را به من رسانید ، و در اموری که لشکریان بر شما به گونه یی چیره شده اند که قدرت دفع آن را جز با کمک خدا و من ندارید ، به من مراجعه کنید، که با کمک خداوند آن را برطرف خواهم کرد.»</p>
<p style="text-align: justify;">رهبر گرامی ، اگر رسماٌ سالی را به نام مبارک علی (ع) مزین کردید و منش او را دنبال می کنید مردم هم زینت های گفتاری و رفتاری آن امام همام را از شما توقع دارند و از شما انتظار دارند به نامه های انتقادی ، دلسوزانه ، دادخواهانه و تظلم خواهانه توجه کنید و اقدام به رسیدگی نمائید. به عنوان شیعه علی (ع) و رهبر نظام حاکم بر ایران ، بیزاری خویش را از ستم های رفته بر جامعه و مردم توسط سپاهیان و دستگاهها و حاکمان اعلام نموده و ستمگران و مجرمان حکومتی را به مجازات برسانید. در حالی که بسترهای لازم در جامعه برای نفی ستم وعدالت خواهی در بین مردم برپاست، ستم را از جامعه بردارید و از مظلوم دلجویی کنید.آن امام و مقتدای ما در سال ۳۴ ه.ق در حالی که مردم در اطراف او جمع شده و از عثمان شکایت می کردند که با عثمان صحبت کندتا از اشتباهات خود دست بر دارد ، خطاب به عثمان خلیفه وقت مسلمین فرمود :</p>
<p style="text-align: justify;">راه ها روشن است و نشانه های دین برپاست. پس بدان که برترین بندگان خدا در پیشگاه او رهبر عادل است که خود هدایت شده و دیگران را هدایت می کند، سنت شناخته شده را برپا دارد و بدعت ناشناخته را بمیراند.(۲)</p>
<p style="text-align: justify;">رهبر گرامی ، مردم توقع دارند که بی خردان و تبهکاران امت ، حکومت را به دست نگیرند ، ثروت عمومی و ملی شان به عدالت توزیع شود و بین مختلسین و فربه گان متملق دست به دست نگردد.مردم خود را آزاد و رهبران و حاکمان خود را نیکوکار و به دور از فاسقان می خواهند.</p>
<p style="text-align: justify;">مولا علی(ع) در نامه ۶۲ اندوهناکی خویش را ازحاکمیت بی خردان این گونه بیان می دارد :</p>
<p style="text-align: justify;">«… ولکن از این اندوهناکم که بی خردان و تبهکاران این امت ، حکومت را به دست آورند ، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان را به بردگی کشند ، با نیکوکاران در جنگ ، و با فاسقان همراه باشد.» (۳)</p>
<p style="text-align: justify;">و مردم ایران در سایه رهبری نظام جمهوری اسلامی توقع دارند ، چنانچه امام علی(ع) ترس و واهمه خود را در این نامه از چند چیز مهم بیان داشت ، رهبر نظام حاکم در ایران نیز :</p>
<p style="text-align: justify;">۱- از حیف و میل بیت المال مسلمین و مردم پیشگیری نماید.</p>
<p style="text-align: justify;">۲- از ستم بر بندگان خدا و شهروندان ، توسط بی خردان حکومتی و دستگاههای متخلف پیش گیری کرده و اهتمام جدی به خرج داده ، از در افتادن با نیکوکاران و اهل علم ، منتقدان و حتی مخالفان فکری بر حذر دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">۳- همراهی قدرتمندان حکومت با فاسقان جامعه را تقبیح و منع نماید.</p>
<p style="text-align: justify;">۴- اینکه رهبر نظام حاکم به پیروی از آن حضرت (ع) بیزاری خویش را از ستم های رفته بر جامعه و مردم توسط سپاهیان ، ماموران و دستگاهها و حاکمان اعلام نموده و ستمگران و مجرمان حکومتی را به مجازات رساند که علی (ع) اندام مبارکش به خاطر ستمی که یکی از بی خردان سپاهش بر یک زن یهودی روا داشت و خلخالی را از پای او در آورد، لرزید و مامور ستمگر را به مجازات رساند.</p>
<p style="text-align: justify;">۵-اینکه رهبر نظام حاکم بر ایران ، به نهضت نامه نگاری ها دل سوزانه ، دادخواهانه و تظلم خواهانه واکنش مناسب نشان داده و نامه ها را و این نهضت را به فال نیک گرفته و تبدیل به یک فرصت برای آشتی ملی نماید؛ خود رهبری محترم هم « نهضت نامه نگاری » را بر پا دارد و از ستم دیدگان بخواهد ، آنجا که جز خدا و او فریادرسی نیست ، نزد رهبری دادخواهی کنند تا احقاق حق شود.</p>
<p style="text-align: justify;">علی (ع) در نهج البلاغه و در راستای نفی ستم ، ظلم را به سه بخش تقسیم کرده است :</p>
<p style="text-align: justify;">الف) ستمی که نابخشودنی است مثل شرک و دشمنی با خدا که خدا هرگز نمی بخشد.</p>
<p style="text-align: justify;">ب) ظلمی که بخشودنی است مثل ظلمی که انسان با گناهان بر خود روا می دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">ج) ستمی که بدون مجازات نمی ماند و حتما مجازات در پی دارد وآن ستمگری برخی بندگان بر بعضی دیگر است.</p>
<p style="text-align: justify;">گفت آن همای زاسرار حق                           بگیرد پند هر دوستدار حق</p>
<p style="text-align: justify;">به خطبه،به نامه،به حکمت بگفت                   زآئین دین ذره ای کم نگفت</p>
<p style="text-align: justify;">ستم را به چند کرد تقسیم بدان                    تو خلق را بدون عدالت ندان</p>
<p style="text-align: justify;">ستم بر سه قسم است به فهم علی (ع)            بخشش، مجازات و جبران ولی</p>
<p style="text-align: justify;">ستم بر خدا نابخشودنی است                        لیک بر خود ستمگر،بخشودنی است</p>
<p style="text-align: justify;">به جنگ با خدا آمده هرکسی                        ستم می کند ناروا برکسی (۵)</p>
<p style="text-align: justify;">علی(ع) در خطبه ۲۲۴(۶) در برابر ستم به بندگان چنان گریزان و پرهیزگار است که حاضر است هر شکنجه ای را بر تن تحمل کند اما ذره ای حتی در حد پوست گندمی بر کسی ستم روا ندارد یا به آن اندازه حقی را از کسی سلب ننماید. در دیدگاه علی(ع) نفی ستم یک اصل است و به هیچ وجه و بهانه ای پذیرش ستم و لغزشی به ستمکاری را روا نمی داند ، او در اجرای عدالت و نفی ستم برادر و فرزند و خانواده نمی شناسد و در قضاوت و حکمرانی همه افراد را در برابر قانون و حریم عدالت یکسان می داند.</p>
<p style="text-align: justify;">امام پرهیزگاران (ع) در آن خطبه گفته است:</p>
<p style="text-align: justify;">« سوگند به خدا ! اگر تمام شب را بر روی خارهای سعدان (۷) به سر ببرم ، و یا با غل و زنجیر به این سو یا آن سو کشیده شوم ، خوش تر دارم تا خدا و پیامبرش را در روز قیامت ، در حالی ملاقات کنم که به بعضی از بندگان ستم کرده ، و چیزی از اموال عمومی را غصب کرده باشم. چگونه بر کسی ستم کنم برای نفس خویش ، که به سوی کهنگی و پوسیده شدن پیش می رود ، و در خاک زمان طولانی اقامت کند ؟… »</p>
<p style="text-align: justify;">در بخش دیگری از همان خطبه بیان داشته است : « … به خدا سوگند ! اگر هفت اقلیم را با آنچه در زیر آسمان هاست به من دهند ، تا خدارا نافرمانی کنم که پوست جویی را از مورچه ای ناروا بگیرم ، چنین نخواهم کرد! و همانا این دنیای آلوده شما نزد من! از برگ جویده شده دهان ملخ پست تر است ! حال جناب عالی تصور کنید که در پی دستگیریهای سالهای اخیرچه تعداد دستگاه کامپیوتر و کتاب و دست نوشته و… از متهمین ضبط و توقیف شد که حتی در مواردی اموال تصرف شده مدرک جرم هم نبوده اند ! و به ناحق ضبط شده اند که از آن جمله اند ضبط کامپیوتر و … نویسنده ی نامه.</p>
<p style="text-align: justify;">مقام محترم رهبری اگر بخواهم به همه آنچه پیرامون نفی ستم و ستم  ستیزی است بپردازم باید به قدر متن و روح قرآن و نهج البلاغه و روایات و تفاسیر مربوطه مراجعه کرد که در حوصله این نامه کوتاه نمی گنجد از اینرو به همین مختصر اکتفا شده و اضافه می کند ؛</p>
<p style="text-align: justify;">حضرت (ع) در نامه ۵۳(۸) خود نوشته است :</p>
<p style="text-align: justify;">« و کسی که به بندگان خدا ستم روا دارد ، خدا بجای بندگانش دشمن او خواهد بود و آن را که خدا دشمن شود ، دلیل او را نپذیرد ، که با خدا سر جنگ دارد تا آنگاه که بازگردد، یا توبه کند، و چیزی چون ستمکاری نعمت خدا را دگرگون نمی کند ، و کیفر او را نزدیک نمی سازد ، که خدا دعای ستمدیدگان را می شنود و در کمین ستمکاران است.»</p>
<p style="text-align: justify;">والسلام و علی من اتبع الهدی</p>
<p style="text-align: justify;">سید احمدرضا احمدپور</p>
<p style="text-align: justify;">زندان سپیدار اهواز</p>
<p style="text-align: justify;">۲۰/۱۰/۱۳۹۰</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">پی نوشته ها</p>
<p style="text-align: justify;">(۱)نهج البلاغه ترجمه مرحوم محمد دشتی</p>
<p style="text-align: justify;">(۲)نهج البلاغه خطبه ۱۶۴ ترجمه مرحوم محمد دشتی</p>
<p style="text-align: justify;">(۳)نهج البلاغه نامه ۶۲ ترجمه مرحوم محمد دشتی</p>
<p style="text-align: justify;">(۴)نهج البلاغه خطبه ۱۷۶ ترجمه مرحوم محمد دشتی</p>
<p style="text-align: justify;">(۵)شعر سروده نویسنده نامه است که در تاریخ ۱۷/۹/۱۳۹۰ در زندان سپیدار اهواز سروده است.</p>
<p style="text-align: justify;">(۶)نهج البلاغه ترجمه مرحوم محمد دشتی</p>
<p style="text-align: justify;">(۷)خاری سه شعبه که خوراک شتران بوده و سخت گزنده است ./ اصطلاحا خارشتری هم می گویند.</p>
<p style="text-align: justify;">(۸)نهج البلاغه ترجمه مرحوم محمد دشتی</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: کلمه</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47293/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاهی به وضعیت بهایی‌های زندانی؛ نوشته‌ی احسان مهرابی</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47217</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47217#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 22:03:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47217</guid>
		<description><![CDATA[ احسان مهرابی روزنامه‌نگار]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/clssk-t.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-47218" title="clssk-t" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/clssk-t.jpg" alt="" width="104" height="104" /></a>آقا بترسید شما از اینها؛ یک جانورهایى‏‌اند اینها.(۱) این جمله آیت الله خمینی  موضوع شوخی زندانیان بند ۳۵۰ اوین با آنان  بود. انتخابات ۸۸ دردسرهای مضاعفی را برای بهائیان به ارمغان آورد اما حداقل یک حسن بزرگ داشت و آن اینکه فعالان سیاسی،روزنامه نگاران و حتی فعالان حقوق بشری تازه فهمیدند درباره بهایی‌ها چه قدر کم می‌دانند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">انتخابات ۸۸ دردسرهای مضاعفی را برای بهائیان به ارمغان آورد، اما حداقل یک حسن بزرگ داشت و آن اینکه فعالان سیاسی، روزنامه‌نگاران و حتی فعالان حقوق بشری تازه فهمیدند درباره بهایی‌ها چه قدر کم می‌دانند. زندانیان سیاسی فهمیدند به جز داستان تلخ آنان داستان دیگری نیز هست. داستان حداقل نیم میلیون انسانی که تنها دوست دارند هرروز به سرکار روند به تکلیف بچه هایشان کمک می‌کنند و بچه هایشان را به دانشگاه بفرستند و گاه گاهی هم درمکانی سربسته به دور از همه نگاه‌ها دور هم جمع شوند و عبادت کنند انگونه که دوست دارند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">امیدهای آنان بسیار ساده‌تر ازامید زندانیان سیاسی بود. نه سودای انتخابات داشتند و نه حتی داعیه‌ای برای حق آزادی بیان. آنان نیازی هم  به اشتراک گذاشتن اندیشه‌های‌شان با دیگران نیز نمی‌دیدند. تنها می‌خواستند کسی وادارشان نکند دین خود را تغییر دهند. یک سوال اما  در همه گفتگوهای بهائیان مشترک بود: «چرا شما درکنکور و دیگر موارد دین خود را پنهان و به اصطلاح شیعیان چرا تقیه نمی‌کنید.» پاسخ آنان البته این بود که اگر بنا بر پنهان کردن دین باشد به مرور زمان دیگر هیچ بهایی باقی نمی‌ماند!</p>
<p>دریکی از گفتگوها بود که یکی از روزنامه‌نگاران خاطره‌ای از <a href="http://rc.majlis.ir/fa/parliament_member/show/761008">رضا یوسفیان </a>نماینده مجلس ششم تعریف کرد. یوسفیان هم از یک بهایی که بهایی بودن برایش دردسرهای زیاد درست کرده بود و به مجلس ششم برای دادخواهی امده بود همین را پرسیده بود و جواب شنیده بود که شما که نماینده اصلاح‌طلب هستید و اصلاح‌طلبی برایتان دردسردارد آیا می‌توانید اصلاح‌طلبی خود پنهان کنید و بگوئید اصول‌گرائید؟</p>
<p>زندانیان بهایی برای زندان‌بانان البته عجیب‌تر بودند و برخی‌شان شاید همین جمله آیت‌الله خمینی را باور داشتند. روزی رئیس زندان ازیکی از زندانیان پرسیده بود «این بهایی‌ها نجس هستند و شما که نماز می‌خوانید دراتاق چطور طهارت را رعایت می‌کنید.»‌ برای فعالان سیاسی که خود تاوان استقامت درراه عقیده می‌پرداختند مقاومت بهائی‌ها نیز ستودنی بود هر کدام از زندانیان سیاسی که گذرشان به طبقه زیر پله ۲۰۹ افتاده بود می‌شنیدند حکایت<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/04/100412_u04_bahais_trial.shtml">بهایی‌ها</a> که دو سال را در۲۰۹ سپری کرده بودند و حاضر نشده بودند وارد برنامه‌های مامورین امنیتی شوند. آنان جلسه دادگاه نمایشی را نیز ترک کرده بودند و این اقدام برای فعالان سیاسی امری ستودنی بود.پیش ازانتخابات ۸۸ اگر زندان سهم سران جامعه بهایی بود. انتخابات ۸۸ زندان را بین بهائیان تقسیم کرد. دادگاه حوادث عاشورا اوج نمایش حاکمیت بود تا دین‌داران را به هراس اندازد که چه نشسته‌اید بهائیان برای غارت دین‌تان آمده‌اند. پیش از این دادگاه نیز <a href="http://www.khabaronline.ir/print/35497/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C">جعفری دولت آبادی </a>اعلام کرد که این بهائیان هم در سازماندهی روز عاشورا نقش داشتند هم به خارج تصویر ارسال کردند و هم  ازآنان  اسلحه و گلوله جنگی کشف شده است.</p>
<p><a href="http://hra-na.info/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=210:payamfanaeiyan&amp;catid=14:656&amp;Itemid=7">پیام فنائیان</a> که زندانیان سیاسی او را «بنجامین باتن» می‌خواندند دردادگاه عاشورای ۸۸ به محاکمه شد. فنائیان دردادگاه ابتدایی به ۶ سال حبس محکوم شد و پس از ان با گذراندن یک سال حبس آزاد شد. زندانیان سیاسی بند ۳۵۰ یک زوج بهایی را نیز می‌شناختند؛ <a href="http://chrr.biz/spip.php?article13912">آرتین غضنفری</a> و <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%98%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B3_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C"> ژینوس سبحانی </a>و یا بالعکس، چرا که درشوخی‌ها زندانیان بند ۳۵۰ به آرتین یادآوری می‌کردند که همسرش مشهورتر از او است چرا که او منشی کانون مدافعان حقوق بشر بود و همین بهانه‌ای بود برای اینکه او را هم به دلیل بهایی بودن تحت فشار بگذارند و هم به دلیل کانون مدافعان حقوق بشر و شیرین عبادی. سبحانی و آرتین غضنفری هر دو پس از حوادث عاشورا بازداشت شدند و حکم گرفتند.</p>
<p>آرتین غضنفری دید و بازدیدهای نوروزی را که تمام کرد به اوین رفت تا برای محکومیت یک ساله خود را معرفی کند. غضنفری که عکاس بود و دف نواختن می‌دانست گاهی به همراه دیگر دوستان زندانی‌اش برای زندانیان می‌نواخت تا اندکی از سختی‌های زندان را قابل تحمل تر کند.‌ بهائیان بند ۳۵۰ کتابخانه داری هم می‌کردند.<a href="../archives/36726">پیمان کشفی</a> و<a href="http://www.edu-right.net/articles/37-article/484-misagh-for-sama">سما نورانی</a> دو زندانی بهایی بودند که وقت خود را درکتابخانه محقر بند ۳۵۰ می‌گذراندند. پیمان کشفی ۲۷ مهر ماه ۸۸ با احضاریه‌ای کتبی، «بابت پاره‌ای توضیحات» به دادگاه انقلاب تهران رفت و از همان جا به ۲۰۹ منتقل شد. جرم او برگزاری ضیافت نوزده روزه بود از جمله فرایض دینی.</p>
<p>سما نورانی که برخی بچه‌های زندان «چابی» می‌خواندندش، به دلیل بهایی بودن از حق تحصیل محروم شده است و به دلیل فعالیت تبلیغی علیه نظام به ۱ سال حبس. بهائیان بند ۳۵۰ زندان اوین البته خوش شانس‌تر از دیگر بهایی‌ها بودند چرا که به دلیل تجمع زندانیان سیاسی دراین زندان هم شرایط بهتری داشتند و هم تحمل زندان برای‌شان ساده تر بود. زندانیان سیاسی پس از گذشته دو سال درباره بهائیان بسیار اموخته‌اند هر چند که به شوخی هنوز این جمله آیت‌الله خمینی را گاه به بهائیان می‌گویند که «اینها؛ یک جانورهایى‏‌اند». این شوخی البته هنوز برای برخی از دین‌داران شیعه ایران، جدی گرفته می‌شود.</p>
<p>منبع: خودنویس</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47217/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازجوها من و خانواده ام را به گروگان گرفته‌اند؛ نوشته‌ی امید کوکبی از درون زندان</title>
		<link>http://www.rahana.org/archives/47198</link>
		<comments>http://www.rahana.org/archives/47198#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 16:13:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Human Rights House of Iran</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rahana.org/archives/47198</guid>
		<description><![CDATA[امید کوکبی زندان محبوس در بند 30 زندان اوین]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a class="highslide" onclick="return vz.expand(this)" href="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/omid.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-47199" title="omid" src="http://www.rahana.org/wp-content/uploads/2012/01/omid-300x260.jpg" alt="" width="180" height="156" /></a>ریاست محترم قوه قضائیه</p>
<p style="text-align: justify;">حضرت آیت اله صادق آملی لاریجانی</p>
<p style="text-align: justify;">سلامٌ علیکم</p>
<p style="text-align: justify;">اینجانب امید کوکبی فرزند نوبت، زندانی بند ۳۵۰ زندان اوین دومین باری است که برای شما نامه می‌نویسم و امروز که این نامه را تحریر می‌کنم حدود ۱۰ ماه است بدون هر گونه دلیل و مدرکی (‌و شاید در اثر یک سوء تفاهم) در بازداشت به سر می‌برم. پس از چند بار تفهیم اتهام متفاوت از جمله شرکت در تجمعات غیر قانونی و اخلال در نظم و امنیت، نهایتاً اتهاماتی واهی و بی‌اساس که روحم را آزرده کرده است با عنوان «ارتباط با دول متخاصم و کسب درآمد نامشروع» را به من تفهیم کردند که یقیناً این اتهامات با توجه درخواست‌ها و عملکرد مسئولین امر کاملاً منافات دارد و با هیچ منطق و عقل سلیمی همخوانی ندارد. چگونه می‌شود به کسی که متهم به جاسوسی یا ارتباط با اجانب است اطمینان کرد و او را به محرمانه‌ترین و سرّی‌ترین بخش اسرار نظام دعوت کرده و از او درخواست همکاری نمود‌؟ دعوت‌های مکرر مسئولین امنیتی و اطلاعاتی و تحت فشار قرار دادن خانواده‌ام جهت متقاعد کردن من به همکاری و نشان دادن در باغ سبز و وعده حمایت‌های مختلف همچون آزادی و ادامه تحصیل در‌‌ همان دانشگاه قبلی خودم (دانشگاه آستین تگزاس) برای کسی که تاکنون هیچ فعالیتی خارج از دانشگاه و محافل علمی دنیا نداشته و با عالم سیاست بیگانه است چه معنا و مفهومی را تداعی می‌کند؟ و در پشت این اتهام زنی‌ها و فشار‌ها چه هدفی نهفته است‌؟ اگر چه من به عنوان یک ایرانی حاضر به همه گونه خدمت و جانفشانی برای کشورم هستم لیکن بنده همیشه این استدلال وپاسخ را به بازجویان و نمایندگان اعزامی از نهادهای مختلف داشته و دارم که: امروز که هیچ خطایی نکرده‌ام و هیچ اطلاعی از موضوعات و فعالیت‌های محرمانه نظام ندارم با من اینگونه رفتار می‌شود و تمام زندگی و خانواده‌ام را به واقع گروگان گرفته‌اند. در آینده اگر راضی به همکاری شوم و به سبب آن از این اطلاعات و اسرار مطلع شوم با من چه رفتاری خواهد شد؟ و چه چیزی را برای حصول اطمینان و اعتمادشان از من به گروگان خواهند گرفت؟</p>
<p style="text-align: justify;">جناب آقای لاریجانی</p>
<p style="text-align: justify;">تنها گناه من این بوده و هست که تحصیلاتم منحصر به فرد بوده و در ایران کسی در این رشته تخصص و تحصیلات من را ندارد و از بد حادثه ظاهراً این تخصص شدیداً مورد نیاز واقع شده است. اما این مرقومه را جهت دفاع از بی‌گناهی خودم برای شما نمی‌نویسم و البته امیدی هم به شنیدن یا اهمیت دادن به آن ندارم، زیرا نه تنها به نامه اول من «که با سختی توانستم از زندان برای شما ارسال کنم» کوچک‌ترین توجهی نکردید و از آن نامه هم سوء تعبیر شد و موجب تشدید فشار‌ها بر من گردید، بلکه دلیل نگارش این نامه، گلایه از مجموعه تحت امر شما و به خصوص دادگاه رسیدگی کننده به پرونده من است، که حتی از نمایش و تصویرگری یک دادرسی به ظاهر قانونی و بی‌طرفانه عاجز مانده و به وضوح و آشکارا به قوانین و مقررات و مصالح نظام و کشور بی‌اعتنایی کرده و بد‌تر از آن اینکه در جلسه دادگاه با عصبانیت اقدام به تحقیر و تهدید من کرده و با به کاربردن الفاظی که اینجانب شرم دارم در این نامه به ذکر آن‌ها بپردازم، از من به اصرار می‌خواست که مطابق خواسته وی اقرار به ارتباط با آمریکا و خیانت به کشورم کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">ریاست محترم این دادگاه نه تنها بی‌طرف نبوده و صلاحیت رسیدگی به پرونده اینجانب را ندارد بلکه در یک نظام اسلامی و قائل به اخلاق و عدالت و مهرورزی، این ویژگی‌های اخلاقی، قطعاً صلاحیت هر قاضی‌ای را برای تصدی پست قضایی زایل کرده و شایستگی نشستن بر این مسند را سلب می‌کند. مگر دعوی و اتهام من شخصی و متوجه اوست که اینگونه بر من پرخاش و توهین و تهدید می‌کند؟ قاضی‌ای که به متهم بدون هیچ دلیل موجهی توهین و تحقیر و پرخاش نماید دیگر بی‌طرف نیست و طبق قانون هم صلاحیت رسیدگی به پرونده را ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">لذا اکنون به عنوان عکس العمل طبیعی یک زندانی که به حرمت و حقوق اولیه انسانی او توهین شده است اعلام می‌کنم که بعد از این حاضر نیستم در این دادگاه حضور یافته و از خود دفاعی بکنم و اگر هم اجباراً مرا به دادگاه ببرند قطعاً سکوت کرده و دفاعی نخواهم کرد تا ایشان با فراغ بال به آنچه که از قبل برای من تجویز کرده‌اند حکم دهد هر چند که ممکن است این موضوع موجب طولانی‌تر کردن عمدی زمان رسیدگی به پرونده من شده (که خود نوعی مجازات فرد پیش از محاکمه است) و نیز همچنان که در این مدت به بسیاری از مواد قانونی (از جمله رسیدگی به اعتراض من به قرار بازداشت و یا عدم تمدید قرار بازداشت پس از گذشت یک ماه و یا حق ملاقات با وکیل) عمل نشده و تا امروز اجازه ملاقات با وکیل را به بنده نداده‌اند (و معلوم نیست که وکلای محترم چگونه می‌خواهند در دادگاه از من دفاع کنند.) و یا ممکن است این نامه تظلم خواهی من موجب شود باز هم بر من غضب کرده و بیشتر سخت گیری کنند. بنابراین از محضر آن مقام محترم تقاضا دارم به این حداقل انتظار من که جزء حقوق اولیه یک زندانی است توجه کرده و با واگذاری امر رسیدگی به پرونده به شعبه‌ای دیگر شرایط را برای برگزاری یک دادگاه موجه و بی‌طرف و با رعایت اصول اخلاقی و حقوق شهروندی فراهم فرمایند.</p>
<p style="text-align: justify;">امید کوکبی ۲/۹/۱۳۹۰ زندان اوین بند ۳۵۰</p>
<p style="text-align: justify;">منبع: کلمه</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rahana.org/archives/47198/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

