English پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
عناوین تمام اخبار

مسعود باستانی،سکوت معصومانه؛ نوشته‌ی اکبر گنجی

پنجشنبه , ۴ شهریور , ۱۳۸۹ @ ۷:۳۵ ب.ظ

اکبر گنجی؛ روزنامه‌نگار و فعال حقوق بشر

 گهی خوشدل شدی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم، آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده اکنون همانیم

داستان مسعود مرادی باستانی با انقلاب ۵۷ شروع شد. او در همان سال انقلاب به دنیا آمد. آیت‌الله خمینی گفته بود که نسل ۱۵ خرداد، انقلاب ۵۷ را پدید آورده‌اند. اما نسلی که پس از انقلاب به دنیا آمد، نسلی که وقتی فقیه/باستان‌شناسان، اسلام/تشیع اختراعی خود را پیاده می‌کردند، پرورش یافت و بزرگ شد، چه سرنوشتی پیدا کرد؟ جای این نسل کجاست؟ «اسلام فقاهتی»، دانشگاه‌ها را زندان کرد و زندان‌ها را دانشگاه. منتها، ثبت نام در این دانشگاه، شرایط خاص خود را دارد. ابتدا باید به خطرناک‌ترین فعالیت‌ها متهم شد، سپس وارد این دانشگاه شد. اتهام‌های مسعود باستانی وضعیت نسل انقلاب و دانشگاه انقلاب را بهتر نشان می‌دهد:

۱- فعالیت تبلیغی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی از طریق ارسال اخبار و مطالب جهت‌دار برای سایت‌های ضد انقلاب در خارج از کشور و اخذ وجه از سایت‌های ضدانقلاب بطور متوالی طی چهارسال؛ ۲- اقدام علیه امنیت کشور ازطریق فعالیت به گروهک‌های معاند و ضدانقلاب در جهت براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران؛ ۳- جاسوسی و ارسال اخبار و اطلاعات خلاف واقع علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و به نفع گروهک‌های معاند و ضدانقلاب؛ ۴- نشر اکاذیب به‌قصد تشویش اذهان عمومی و توهین و افتراء به مسئولان عالی‌رتبه نظام ازطریق سایت جمهوریت؛ ۵- فعالیت تبلیغی علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران از طریق شرکت در تجمعات غیرقانونی و ایجاد شبهه جعل و تقلب در نتیجه انتخابات و سلب اعتماد عمومی نسبت به حاکمیت و مراجع رسمی کشور؛ ۶- اخلال در نظم عمومی از طریق بلوا و آشوب و حرکات غیرمتعارف و ایجاد ترس و وحشت در جامعه؛ ۷- باستانی مردم را در راستای ایجاد کودتای مخملی (براندازی نرم) تحریک و تشویق نموده است.

باستانی در ۴/۴/۸۸ در حالی که برای پیگیری بازداشت همسرش(مهسا امرآبادی) به دادگاه انقلاب تهران مراجعه کرد، بازداشت شد. بازجویان وزارت اطلاعات، اعتراف و توبه‌ی در دادگاه را شرط آزادی همسرش قرار دادند. او برای نجات همسرش خواست آنان را پذیرفت. مهسا امرآبادی پس از دو ماه آزاد شد و مسعود روز بعد در دادگاه شروع به اعتراف کرد. اعترافات و توبه نامه‌ی او چه بود؟ او گفت:
«بنده به مدت ۱۰ سال در کار حرفه‌ای خبرنگاری در داخل کشور مشغول بودم و در دوران گذشته از نظر فکری گرایشات چپ مارکسیستی داشتم… با رادیو فردا، سایت ضد‌انقلابی روز آنلاین، هفته‌نامه شهرگان و نیز رادیو چکاوک ارتباط داشته‌ام که در خصوص وضعیت کشور سیاه‌نمائی علیه نظام و نیز اخباری از وضعیت زندان‌ها و برجسته‌سازی مسائل سیاسی گزارشاتی به این رسانه‌ها ارائه کردم… چندی پیش گرداننده یکی از رسانه‌های ضد انقلاب در کانادا از من خواست تا از وضعیت سندیکاهای کارگری ایران گزارشی تهیه کنم و در ازای مبلغ ۴۰۰ دلار کانادا (۴۰۰ هزار تومان) آن را به این رسانه‌ها ارائه دهم که من با ارسال این گزارشات به خارج موجب تبلیغ علیه نظام شدم… حمله به عملکرد ۴ ساله‌ی دولت و تضعیف نهادهای قانونی کشور همچون شورای نگهبان، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نیروی مقاومت بسیج و نیز نیروی انتظامی، تضعیف شخص احمدی ‌نژاد، ایجاد شبهه در انتخابات، ارائه اخبار ضد و نقیض مبنی بر سوء استفاده از اموال دولتی، القاء تقلب در انتخابات جزو محورهایی بود که در راستای وحدت‌شکنی و ایجاد التهاب در جامعه ما آن را در دستور کار داشتیم… در این سایت (جمهوریت) با درج اخباری نادرست و نمایش ناکارآمدی دولت نهم اقدام می‌‌کردیم… من تحت تاثیر القائات برخی از آقایان دچار توهم شدم و در سایت جمهوریت مطالبی را همسو با روزنامه‌های بیگانه منتشر کردم از این رو از عملکرد خود پشیمانم و از آنجا که خود را متعلق به نظام می‌‌دانم از محضر خداوند متعال، رهبر معظم انقلاب و دادگاه درخواست عفو می ‌کنم. با توجه به امیال سیاسی نادرستی که داشتم وسیله‌ای برای پیشبرد اغراض سیاسی برخی افراد قرار گرفتم.»

آزادی همسر یکی از علل این اعترافات بود. اما این اعترافات، دلائل دیگری هم داشت. ماه‌ها بازداشت و حبس در سلول انفرادی، دلیل دیگر این امر بود. سلول انفرادی، مانند عالم قبر است. تنهایی مطلق مرده، به اضافه زمانی به طول ابدیت. این زمان بی پایان آنقدر وحشتناک است، که گاه زندانی/مرده برای نجات از آن، حاضر به مرگ می شود. اما فقط این نیست، نکیر و منکرهای ولی فقیه هم در آنجا حاضرند که به روش‌های اسلام فقاهتی به حساب‌رسی کار مردگان می پردازند. ببینید بر سر حمزه‌ی کرمی (یکی از فرماندهان جنگ به مدت ۶ سال، رئیس ستاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان تهران (منطقه ۱۰)، فرماندار شهرستان ورامین به مدت ۶ سال، مدیر کل سیاسی دفتر رئیس جمهوری در زمان هاشمی و خاتمی به مدت هفت سال، مشاور سیاسی نهاد ریاست جمهوری)، هم پرونده‌ی مسعود باستانی، چه آورده اند:

«چهارماه و نیم در انفرادی به‌سر بردم. بازجویی‌ها از همان ابتدا با کتک و سیلی و مشت و لگد آغاز شد… در طول مدت بازجویی پانزده بار در حین بازجویی یا پس از آن بیهوش شدم… از جمله فشارهای روحی تهدید بنده به اعدام و مرگ بود… مسأله‌ی دیگر تهدید به تجاوز و همچنین تهدید به استعمال بطری توسط بازجو ها بود… یک روز صدای خانمی از فاصله چند سلول آن طرف‌تر حین بازجویی می ‌آمد که در حال گریه و زاری بود و بازجویم اعلام کرد که این صدای دختر شما زینب است که دارد شکنجه می‌‌شود و من با شنیدن این خبر دنیا بر سرم خراب شد. زیرا دخترم فرزندی خردسال دارد و تا یک‌ماه به لحاظ روحی و روانی به‌هم ریخته بودم. زیرا وقتی بنده را تهدید به تجاوز و… می نمودند با دختری جوان چه می کردند!؟ اصرار بازجویم با فحش و کتک‌کاری مخصوص خود مبنی بر این که اعتراف کنم با کلیه خانم‌هایی که ایام انتخابات با بنده تماس داشته‌اند رابطه داشته‌ام، از جمله خانم… که بابت پیگیری صحت مدرک … با من تماس داشت و یا خانم‌ها فائزه و فاطمه هاشمی و… آن‌ها هر از گاهی اعلام می کردند فلان خانم خبرنگار که دستگیر شده است اعتراف کرده که با تو رابطه داشته است و بدین صورت مرا شکنجه روحی می کردند … آن‌ها اعلام کردند اگر روز دادگاه من متن مورد نظر بازجوها را نخوانم خانمی در جلسه‌ی علنی دادگاه بلند خواهد شد و علیه تو در دادگاه افشاگری خواهد کرد که تو با او رابطه داشته‌ای. بدین صورت آن‌ها مرا مجبور کردند بخاطر حفظ آبروی خانوادگی‌ام متن مورد نظرشان را در دادگاه خواندم… آن‌ها از این‌جانب علیه دیگران تک‌نویس می‌خواستند و وقتی من نمی نوشتم کتکم می زدند. می نوشتم باز هم کتکم می زدند که تو نوشته‌ای ولی همه‌اش را ننوشته ای… نگهداری این‌جانب در کنار دیوار بصورت ایستاده تا ساعت‌های متمادی بود. کتک کاری، زدن با سیلی، پس گردنی، لگد و مشت به شکم و سایر اعضای بدنم به طوری که بنده در دو مرحله دچار خون‌ریزی شدم و چندین روز خون ریزی ادامه داشت… یکی از بازجویان بارها گلوی مرا می فشرد، در حدی که بیهوش می شدم و با کتک و لگد مرا شکنجه می نمود… فرو کردن سرم در چاه توالت و آزار جنسی و روحی در این زمینه… توهین و تحقیر و اتهام بستن به همسرم و دخترانم که بسیار مرا عذاب می‌ داد… دادن فحش‌های رکیک و ناموسی… بنده را تهدید به مرگ می کردند، حتی اگر دادگاه در مورد من حکم اعدام صادر نکند… آن‌ها اعلام کردند اگر روزی آزاد شوی ما تو را از بین می بریم. زیرا از نظر آن‌ها بنده مفسد فی الارض هستم.»

همین کارها را با مسعود هم انجام داده اند. همسرش گفته است:

«مدام به او می‌گفتند که اعدام خواهد شد؛ حتی تا مدتی پس از این که از انفرادی به سلول‌های چند نفره منتقل شد، فکر می‌کرد قطعا اعدام می‌شود. ضرب و شتم و فحاشی، فشردن گلوی او تا جایی که احساس خفگی کند از دیگر آزارهایی بود که مسعود دید.»

این نوع روش‌هاست که به آن نوع اعترافات مضحک منتهی می‌شود. با این همه، اعترافات مسعود جالب توجه است. نقد دولت احمدی نژاد، نقد شورای نگهبان، نقد سپاه پاسداران، سخن گفتن از ناکارآمدی دولت احمدی نژاد، نوشتن مقاله درباره‌ی سندیکاهای کارگری ایران، همکاری با وبسایت‌هایی چون روزآنلاین و رادیو فردا، دریافت چهارصد هزار تومان بابت نگارش گزارش وضعیت سندیکاهای کارگری، سوء استفاده‌ی هاشمی رفسنجانی و فرزندش از او و غیره. اینها مهم‌ترین جرایم مسعودند. قاضی فرمایشی دادگاه بدوی، برای این اعترافات مهم، وی را به ۶ سال زندان محکوم کرد و دادگاه تجدید نظر فرمایشی‌تر،همان حکم را تأیید کرد. بعد هم وی را به زندان رجایی شهر فرستادند. ارسال پیام تسلیت به مناسبت رحلت آیت الله منتظری، علت اصلی انتقال وی به رجایی شهر بود.

در زمانی که من در اعتصاب غذا به‌سر می‌بردم، مسعود فعالیت‌های زیادی برای اطلاع‌رسانی و آزادی من انجام داد. یک بار با همسر و برادرم، به همراه چند تن دیگر، در مقابل زندان اوین بازداشت شد. به خاطر گزارش‌هایی که در آن دوره درباره‌ی وضعیت من می داد، محکوم گردید. این سرنوشت فرزندانی است که انقلاب ۵۷ به وجود آورده است. اوین، رجایی شهر، و بدتر از همه، زندان‌های شهرستان‌ها.

اوین «یادگار امام» است. رجایی شهر هم «یادگار امام» است. تک‌تک این زندان‌ها، نمادهای قتل‌عام هزاران زندانی‌اند. سلول/کلاس‌های این دانشگاه/زندان‌ها،هزاران خاطره از دانشجو/زندانی‌های خود دارند. هر کس چیزی گیر آورده بود، بر آن دیوارهای بتونی، بر آن درهای آهنین، چیزی حک کرده بود: تاریخی، نامی(نام پدر، مادر، همسر، فرزند،خواهر برادر؛ و نام و فامیل خود)، شعری، خاطره‌ای، خونی، اشکی. همه‌ی آنها از دل شکسته حکایت دارند. خاطر حزین آن آزادگان، قرعه‌ی قسمت بر غم زده بود.

دیگران قرعه‌ی قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده‌ی ما بود که هم بر غم زد

غم آرمان‌ها و آرزوهای برباد رفته را خوردن، حسرت زندگی‌های نابود شده را کشیدن، اندیشه سوزی پیرامون چرا چنین شد، و سوهان کشیدن بر روح؛ این‌ها مشغولیات یک زندانی در سلول انفرادی را تشکیل می‌دهند. البته، عزیزانی هم وجود دارند که یکسره شادی و طرب‌اند و نسبتی با غم ندارند.

باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل‌تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

درها و دیوارهای آن سلول‌ها، صداهای آن خونین کفنان را منعکس می‌کنند

ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی

ماندم از قصه تو قصه‌ی من بگوی

خود تو می‌خوانی نه من ای مقتدا

من که طورم تو موسی وین صدا

این چنین است که مسعودها در این سلول/کلاس‌ها اسیر می‌شوند و استاد/بازجوها، از مشت و لگد و فحش و سر در کاسه توالت کردن استفاده می‌کنند تا مطابق میل سلطان آنان را به حرف در بیاورند. اساتید این دانشگاه به دانشجویانش می آموزانند که طلب عفو از «مقام معظم رهبری» شرط فارغ‌التحصیلی است. اما، نوری زاد، احمد قابل، زیدآبادی، سحرخیز، مومنی، تاج زاده، باستانی، بهاره هدایت و ده‌ها زندانی سیاسی- عقیدتی دیگر، مهر مردودی بر پیشانی سلطان زده اند.

ما که انقلاب می کردیم، گمان باطل می‌بردیم که گوهر مقصود را صید خواهیم کرد،اما «ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد» اینک مسعودها باید پیامدهای آن پروژه‌ی انقلابی را با گوشت و خون خود تجربه کنند. این «نظام سلطانی» که نماد «اعصار ظلمانی» است، هیچ مشروعیتی ندارد. کارش به آنجا رسیده است که زندانی را می‌زند تا اعتراف کند که با دختران فلان فقیه زنای محصنه کرده است. آن روزی که همسر سعید امامی را می‌زدند تا اعتراف کند که با همکاران شوهرش رابطه داشته، باید اینجای کار را هم می خواندند. مطمئن باشید که مسعود و عیسی و عبدالله و مصطفی و احمد و محمد با دختران فقیهان زنا نکرده اند، این ذهن دشمن‌ساز سلطان است که دشمن می‌تراشد و ناموس دشمن را بر باد می‌دهد. سلطانی که همه را دو چهره می‌بیند، هر سخن و عملی را سخن و عمل دشمن می‌یابد. مسعود باستانی نه جاسوس بود، نه برانداز. او روزنامه‌نگاری است که به اخلاق حرفه‌ای‌اش عمل کرده و قدرت متمرکز را نقد کرده است. همین، نه چیزی دیگر.

منبع: صفحه‌ی فیس‌بوک نویسنده


ارسال به بالاترین ارسال به Twitter ارسال به Facebook : ارسال به شبکه‌های اجتماعی

نظر شما

گزارشگران و فعلان حقوق بشر در ایران  خبرگزاری رهانا بخش انگلیسی‌ خبرگزاری رهانا دفتر پیگیری وضعیت زندانیان سیاسی
  • درباره ما
  • مرامنامه
  • تماس با ما
  • خبرنامه رهانا
  • دفتر پیگیری
  • Facebook
  • Twitter
  • RSS
© تمامی‌ حقوق این سایت متعلق است به خانه حقوق بشر ایران و استفاده از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است . Valid XHTML 1.0 Transitional Valid CSS!